رمان


دقايقي از نيمه شب گذشته بود كه بهرام به خانه آمد بهنام با ديدن او از جابرخاست و در پاسخ سلامش گفت : خيلي دير كردي . يك ماه بود كه روال زندگي اش از برنامه خارج شده بود . -   من فكر كردم خونه عمه اي و دير بر مي گردي . -   منم فكر كردم تو تنهايي زود برگشتم. -   متاسفم . وبه سوي اتاقش رفت . بهنام از آشپزخانه پرسيد : قهوه مي خوري ؟ -   متشكرم . و روي لبه ي تخت نشست . دنياي متفاوتي داشتند و روحيات متفاوتي ، وليكن يكديگر را درك مي كردند و از اين كه با هم زندگي مي كنند خوشحال بودند . بهنام پسر لوده ، صميمي و خوش مشربي بود . ظاهر و باطن يكساني داشت ، اما از ظاهر پر جذبه و مغرور بهرام نمي شد پي به درونش برد و روحيه ي لطيف و حساسش را درك كرد . شايد تنها كسي كه او را درست مي شناخت همين بهنام بود و مادر كه سال ها پيش چشم از جهان فرو بسته بود .  در جمع ، هميشه يك فرد استثنايي بود . كمتر حرف مي زد اما به جا و درست . جذبه اش هر كسي را تحت تاثير قرار مي داد . در ظاهر و چهره اش چيزي قرار داشت كه مردم را به كرنش وا مي داشت . همه به اين پسر حسي آميخته به اخترام و علاقه داشتند. وقتي در بين دوستانش بود  مي گفت و مي خنديد ، اما شيطنت ها و شوخي هايش بجا و گيرا بودند. در خانه ، او به مردي آرام و مهربان و يك هنرمند با ذوق تبديل مي شد . هيچ گاه با بهنام درد دل نمي كرد ، اما با يكديگر بيگانه نيز نبودند . بهنام عادت كرده بود كه از نگاه كردن به چشمان بهرام حرف دلش را بخواند و حالا مدتي بود كه حال غريبي او را مي ديد.آشفتگي و بي قراري محسوسي كه هيچ گاه در بهرام سراغ نداشت . كمتر از پيش حرف مي زد ، اكثر اوقات در فكر فرو مي رفت و بي خبر از دنياي اطرافش بود . كم خواب و خوراك شده و رابطه با دوستانش را نيز كاهش داده بود. بهنام با دو فنجان قهوه در آستانه در پديدار شد و پرسيد : مزاحمت نيستم ؟ بهرام لبخند كمرنگي بر لب آورد و گفت : نه بيا تو . بهنام يكي از فنجانها را به او داد و خود روي صندلي راحتي كنار بهرام نشست و سيگاري آتش زد . جعبه ي سيگار را به سوي او گرفت و تعارف كرد . بهرام سري به علامت منفي تكان داد و گفت : دارم ترك مي كنم. بهنام ابرو بالا انداخت و گفت : خوبه . و با كنايه گفت : فكر كنم تنها كار درستيه كه توي اين ماه انجام دادي .  بهرام به چشم دوخت و گفت : منظورت چيه ؟ چرا تمرين رو گذاشتي كنار ؟ -  حوصله ندارم . -  چرا ؟ -  راحتم بذار بهنام . -  ما عادت نكرديم توي كارهاي همديگه فضولي كنيم ، اما وضعيت تو منو نگران كرده . از اول اين ترم يك جور ديگه اي شدي ، من كه خر نيستم بهرام. - ار اين حرفا چه نتيجه اي مي خواي بگيري ؟ -  نمي دونم اما دارم مي بينم كه رفتارت تغيير كرده ، بي قراري ، حرف نمي زني ، هيچي نمي خوري ، خواب درست و حسابي نداري ، تو رو خدا به من بگو چه مرضي يقه تو گرفته . بهرام با بي حوصلگي گفت : حالم خوبه ، ممنونم كه به فكرم هستي ، اما هيچ اتفاقي نيفتاده . -  امروز سر پرست گروهتون زنگ زد . سراغتو مي گرفت، مي پرسيد چرا نمي ري سر تمرين ؟ او عضو گروه " سرمستان"  يكي از بهترين و معروف ترين گروه هاي موسيقي اصيل و سنتي تهران بود . -  تو كه عاشق سه تار بودي و با دنيا عوضش نمي كردي ، اما الان دقيقا يه ماهه دست بهش نزدي . چرا بهرام ؟ -  چند بار بايد بگم ؟ حوصله ندارم ، مي خوام يه خورده استراخت كنم . دقيقا از شبي كه ياس با نواختن او به گريه افتاد ، دست به ساز نزده بود . -  نكنه عاشق شدي ؟ بهرام چشمان بهت زده اش را به او دوخت و گفت : برو پي كارت ديونه . اما حقيقت جز اين نبود . چشمان او چشمان يك عاشق شوريده بود و از اين كه بهنام پي به احوالش برده بود بي نهايت احساس ناراحتي مي كرد . او عاشق ياس بود . يك ماه تمام شب و روز به او مي انديشيده بود ، مثل سايه در هر جا بي آنكه خود  دختر متوجه شود ، او را تعقيب كرده بود. حرف هاي سايرين را در مورد او به دقت گوش داده و حساسيت ويژه اي نسبت به او پيدا كرده بود . در تمام اين مدت عذاب كشيده بود . دختر تازه وارد  در همين يك ماه شهره ي دانشگاه شده بود . مي ديد كه پسر ها همه خواهانش هستند و به او پيشنهاد دوستي مي دهند .  هر گاه كه خبر جديدي در اين مورد مي شنيد ، ترس از دست دادن ياس ديوانه اش مي كرد ، اما هر بار پس از اين كه مي فهميد او با قطعيت پيشنهاد طرف را رد كرده است آرام مي گرفت . از زبان بهنام و بنفشه جسته و گريخته چيز هايي راجع به زندگي اش شنيده بود. مي دانست پدر و مادرش را از دست داده است و كسي را ندارد . از زماني كه اين موضوع را فهميد بي نهايت در برابرش احساس مسئوليت مي كرد . او خواهان ياس بود و مي خواست به هر قيمتي كه شده او را به دست بياورد.  شبها در خياباني كه بالكن خانه ي او ديده مي شد آن قدر در اتومبيل مي نشست تا او چراغ ها را خاموش مي كرد . دختر عادت داشت كه هر شب قبل از خوابيدن به بالكن برود و از آن جا نگاهي به آسمان بيندازد . گاهي نيز دقايقي در همان جا  به نرده ها تكيه مي داد و به فكر فرو مي رفت . هر شب نگاهش را به آسمان مي دوخت ، با پدر و مادر وداع مي كرد و به آنها شب به خير مي گفت . از دوازده سالگي و از زماني كه مادر را از دست داده و پدر گفته بود كه او در آسمان آنها را مي بیند و حرف هايش را مي شنود اين كار را مي كرد و پس از فوت پدر  نيز اين عادت را ادامه  داده بود . بي نهايت احساس آرامش و سبكي مي كرد و بهرام به شوق ديدن او در زير ملايم نور ماه انتظاري چند ساعته را به جان مي خريد . پس از ديدن دختر با آرامشي غريب به خانه بر مي گشت و با ياد او وارد بستر مي شد . گاه به سرش مي زد كه در همان هنگام از شب به آپارتمان او برود و از عشـــقش سخن بگويد ، اما ترس از پذيرفته نشدن و جريحه دار شدن غرورش اين قدرت را از او مي گرفت .  او بي نهايت عاشق اين دختر بود ، اما ياس چي ؟ آيا به او مي انديشيد ؟ آيا ذره اي به او اهميت مي داد ؟ دختر بي نظيري بود ، تنها دختري كه در برابرش خم نشده بود و براي جلب توجهش تلاش نكرده بود . بهرام در يك ماه تمام در به در و لحظه به لحظه در پي اين دختر بود و عجيب اين كه او هيچ گاه به اين موضوع پي نبرد و سعي در كنجكاوي نداشت . به دانشگاه مي رفت و از آنجا به خانه . هيچ گاه به اطرافش توجه نمي كرد و تنها راه خودش را طي مي كرد . گاهي اوقات با بنفشه به خريد يا پياده روي مي رفت و گاهي نيز بهنام را براي صرف شام به رستوران مي برد . تنها تفريح دختر همين بود و بهرام عميقا آرزو داشت مالك اين دختر ساده و لطيف شود ، اما اگر ياس او را نيز هم چون ديگران نمي پذيرفت چه براي او باقي مي ماند ؟ از خردشدنش در برابر ديگران واهمه داشت و همين ترس مانع ابراز عشقش مي شد . بهنام در برابر حيرت او ادامه داد : شايد بلاخره يكي پيدا شده كه بتونه دلتو به دست بياره و رامت كنه . -   چرند نگو پسر . تو رو خدا منو به حال خودم بگذار . -   منم از اين روزا داشته ام . حالتو درك مي كنم . بي قراريت رو حس مي كنم. -  برادر عزيز من ، اصلا موضوع اين حرف ها نيست ، چرا داري شلوغش مي كني ؟ بهنام با پوزخندي گفت : -   راست مي  گي ، دل تو سنگ تر از اونيه كه من فكر مي كنم. تو خيلي مغروري بهرام ، مي ترسم اين غرور روزي سرتو به باد بده . -  بهرام پاسخي نداد . حوصله سر و كله زدن با او را نداشت . بهنام نيز آرام شد . مدتي به سكوت گذشت ، اما دوباره خود او شروع به صحبت كرد و گفت : قبل از اومدن تو پدر تلفن كرد . بهرام هيچ عكس العملي نشان نداد . او با صداي بلند تري پرسيد : -   شنيدي ؟ -   البته كه شنيدم . -   حالتو پرسيد . -   حال منو ؟ مگه براش اهميتي داره ؟ لحنش تلخ و گزنده بود . بهنام با ملايمت گفت : - اون پدرمونه بهرام ، تو نبايد در موردش اين طور صحبت كني . -   پدرمون ؟ نه بهنام اون فقط پدر توئه ، فقط تو رو دوست داره . -  بچه نشو بهرام ، اون هردومون رو دوست داره ، هردومون پسرشيم . نگرانمونه . مگه تا به حال در مورد چيزي كوتاهي كرده ؟ همه امكانات ممكن رو در اختيارمون گذاشته ، از هيچي برامون دريغ نكرده . بي انصافي نكن ديگه . بهرام فرياد زد : الآن ؟ الان بايد نگرانم باشه ؟ محبت امروزش به چه درد من مي خوره ؟  اون روز كه بهش احتياج داشتم پدرم نبود ، دوستم نداشت ، هزار بار با گوش هاي خودم شنيدم كه به مادرم سركوفت مي زد ، من فقط يه بچه مي خواستم ، مي گفت بهرام زياديه ، از اولم نمي خواستمش ، از وقتي كه من به دنيا آمدم مادرم مريض شد و پدر از چشم من مي ديد . منو بد قدم مي دونست . دستهايش را روي شقيقه هايش گرفت و نفس عميقي كشيد . هرگز نمي توانست آن روز ها را فراموش كند . بي محبتي و سردي پدر ، تلاش مادرش براي متقاعد كردن او ، تاثيرات شديدي كه بر روح او وارد مي شد .  بهنام نيز با ديدن ناراحتي او سر به زير انداخت و دست هايش را در يكديگر گره كرد . چه بايد مي گفت ؟ نه مي توانست طرف او را بگيرد نه طرف پدر را . بهرام پس از دقيقه اي مكث با صدايي غمگين و تاثير گذار گفت : يادمه يه بار مريض شده بودم ، پدر و مادر توي اتاق نشيمن صحبت مي كردند ، مادر از پدر مي خواست يه روز كارش را تعطيل كنه تا منو ببرن بيمارستان ، اما اون زير بار نمي رفت. مي گفت من واسه ي اين كارا وقت ندارم . مادر را سرزنش مي كرد و مي گفت به تو گفتم كه اين بچه ي ناخواسته به دردمون نمي خوره . به تو گفته بودم كه قبل از تولد از شرش راحت بشيم .مادر گريه مي كرد اما اون بدون توجه به التماسش خانه را ترك كرد .  مادر اومد به اتاقم . من گوشه ي تختم كز كرده بودم و با وحشت گريه مي كردم ، همه حرفاشون رو شنيده بودم .  بغلم كرد ، نازمو كشيد ، سعي كرد اوضاع رو يك جور ديگه جلوه بده ، گفت پدر خسته است و اعصابش به هم ريخته ، اما من خوب حرفاشون رو درك كرده بودم . بچه نبودم، نه سالم بود . من اون روزا به محبت پدر احتياج داشتم و مادر هميشه جور اون رو مي كشيد ، ولي من پدر مي خواستم.  بين من و تو هميشه فرق مي گذاشت ، تو رو بغل مي كرد ، مي بوسيدت ، نازتو مي كشيد ، اما من براش بيگانه بودم . -   اون پشيمون شده بهرام مي خواد جبران كنه . -   مي خواد جبران كنه ؟ با پول ؟ پول براي من پدر مي شه ؟ بهنام اون ذره اي به ما اهميت نمي ده . نگاه كن دقيقا 4 ماهه كه نديدمش . واسه توجيه خودش برامون دسته دسته پول مي فرسته . برامون حساب بانكي باز مي كنه ، روز تولدمون جديد ترين ماشين رو برامون مي خره ، اما به خدا همه ي اينها زندگي نيس . بچه كه بودم ازم تنفر داشت ، حالا مي گه كه به اندازه ي جونش دوستم داره.  اما دروغ مي گه ، كدوم پدره كه 4 ماه جدايي از بچه هاشو تحمل كنه ؟ مي تونست حداقل ماهي يك شب بياد پيش ما . يعني كارش تا اين اندازه مهمه ؟ -  اون مادر رو از دست داده بهش حق بده . -  اون لعنتي كه هميشه همين طور بود. مادر بيشتر از من و تو عذاب كشيد . چرا داري سعي مي كني كه اونو بيگناه نشون بدي ؟ آخه اون روزي كه مادر مرد تو كجا بودي ؟ داشت درد مي كشيد . نفسش به سختي بالا مي آمد من....من به پدر تلفن كردم ، بهش گفتم مادر داره مي ميره حالش اصلا خوب نيست گفت : ميام ، گفت ميام اما نيومد ، زنگ زدم به دكتر ، مادر داشت مي مرد و من تنها پيشش بودم ، تو سربازي بودي و خارج از تهران . پدر هم كه فقط كارش را مي ديد . مادر با اون حال زارش برام حرف زد،نصيحتم كرد .مي دونست پدر اهميتي به من نمي دهد. گفت بهرام مرد باش ، روي پاي خودت واستا ، درستو بخوان و كاره اي شو تا به كسي محتاج نشي . هردومون گريه مي كرديم . بعد اون مرد . تا آخرين لحظه ي زندگيش زجر مي كشيد، تا آخرين لحظه . به شدت اشك مي ريخت صورتش را با دستانش پوشاند و  زار زد . اولين باري بود كه بهنام او را اين چنين درمانده و شكسته مي ديد . بعد از مرگ مادر او هميشه به تنهايي پناه برده بود .با كسي درد دل نمي كرد ، خود را با ساز آرام مي ساخت . اما او امشب گريسته بود ، براي برادش و به ياد مادرش . بهنام جلوتر آمد و كنارش نشست و گفت : بهرام اين اتفاق مال 5 سال پيشه ، فكر كردن به گذشته چه نفعي داره ؟ بهرام با همان حال زار گفت : اون داشت مي مرد ، درد مي كشيد . اما من نمي تونستم كاري براش انجام بدم .  -  حتي اگه پدرم مي اومد ، اون مي مرد . بيماريش تا آخرين حد پيشرفت كرده بود . -   اما مي تونست با آرامش بميره . پدر مي تونست بياد و با هم وداع كنند . مادر هميشه تنها بود و تنها هم مرد . نمي تونم ببخشمش بهنام . هر وقت مي بينمش ياد مادر مي افتم و ازش منزجر مي شم . به عكس مادر كه روي ميز بود چشم دوخته بود . احساس دلتنگي مي كرد . - معذرت مي خوام بهرام ، قصد نداشتم ناراحتت كنم. - عيبي نداره يه خورده سبك شدم . ونگاه قدرشناسانه اي به او كرد و افزود : ممنونم كه نگرانمي . تو هميشه مثل يك پدر دلسوز با من رفتار كردي بهنام. خوشحالم كه برادري مثل تو دارم. اولين بار بود كه حرف دلش را به زبان آورد و از بودن در كنار برادر احساس رضايت مي كرد . عميقا او را دوست داشت . وقتي بچه بودند بهنام هميشه كمكش مي كرد و حامي اش بود . توجه بي نهايت پدر هيچ گاه  او را نسبت به برادر گستاخ نكرده بود . بهنام هميشه عاقل بود و خوب مي فهميد و بهرام از اين بابت او را بي نهايت دوست داشت لبخندي زد و شانه ي او را فشرد و گفت : بايد قلبتو صاف كني بهرام ، يه خورده از لاكت بيا بيرون و با مردم زندگي كن. سپس از جا برخاست و ادامه داد : ديگه بهتره استراحت كني ، حسابي خسته ات كردم . بهرام تبسمي كرد و گفت : بازم ممنون . بهنام سري تكان داد و از اتاق خارج شد. نزديك ظهر بود و تازه به خانه بازگشته بود . دوساعت در دانشگاه كلاس داشت و دوساعت نيز براي گرفتن بليط هواپيما معطل شده بود ، اما با وجود خستگي بسيار ، خيلي خوشحال بود . مي دانست بنفشه چقدر هيجان زده خواهد شد و از اين بابت احساس غرور مي كرد . دو ماه از شروع كلاسهايش در دانشگاه مي گذشت و اكنون روز هاي سرد ماه آذر فرا رسيده بود . البته براي سفر به شيراز زمان بدي نبود ، زيرا هواي شهر هاي جنوبي در اين فصل از سال ، لطيف و دلچسب است . هنوز لباسهايش را عوض نكرده بود كه صداي تلفن بلند شد. با خستگي روي كاناپه افتاد و گوشي را برداشت و گفت : بفرمايين . -         سلام ياس ، خالت خوبه ؟ -         سلام استاد حالتون چطوره؟ آقاي شهريار استاد خوشنويسي او پشت خط بود كه او تا دو ماه پيش نزد او آموزش خط مي ديد . -         متشكرم تو چطوري ؟ -         خوبم استاد . خوشحالم كه صداتونو مي شنوم . -         اوضاع دانشگاه چطوره ؟ مشكلي نداري ؟ -         نه ، خيلي عاليه . -         يه كاري برات دارم ياس . -         كار ؟ -         البته دوست داري كار كني ؟ -         چه كاري ؟ -         تعداد هنرجو زياده. مي خوام توي آموزشگاه يك كلاس براي تو داير كنم ، البته اگه موافق باشي . ياس خوشحال از شنيدن اين حرف با هيجان گفت : آه خداي من ، خيلي عاليه. فكر مي كنين از عهده اش بر ميام ؟ -         تو بهترين هنرجوي من بودي ياس ، كارت از نظر من صد در صد مورد قبوله. -         متشكرم كه به من اعتماد مي كنين. -         پس موافقي ؟ -         البته . -         بيا آموزشگاه تا با توجه به ساعت هاي درسي دانشگاهت براي كلاست برنامه ريزي كنيم. -         همين امروز بعد از ظهر ميام . -         خوبه منتظرت هستم . وقتي گوشي را سر جايش گذاشت ، از فرط خوشحالي در پوستش نمي گنجيد . فرصت مناسبي فراهم شده بود تا هم خود را بيازمايد و هم از با تنهايي اش كاسته شود . بجز ساعات درس در دانشگاه كه سه روز در هفته را پر مي كرد ساير اوقات هفته را بيكار بود و با اين فرصت جديد مي توانست علاوه بر كاري مفيد در اوقات فراغتش با استاد شهريار نيز در ارتباط باشد و هرچه بيشتر از او بياموزد. طبق قراري كه با استاد شهريار گذاشته بود ، بعد از ظهر همان روز به آموزشگاه رفت . پس از كمي گفتگو در اين مورد و با توجه به برنامه ي درسي ياس ، سه روز در هفته و هر بار دو ساعت زمان آموزشي برايش تعيين شد كه او را خوشحال تر كرد و قرار شد از دو هفته ديگر و پس ازپايان گرفتن ثبت نام ها ، كارش در آموزشگاه آغاز شود. پس از ترك آموزشگاه ، يكراست به خانه ليلا رفت . همين امشب بايد بنفشه را در جريان اتفاقات قرار مي داد . ليلا و بهرام در بالكن نشسته بودند و باران ملايمي را كه مي باريد تماشا مي كردند و قهوه مي خوردند كه صداي زنگ در بلند شد . ليلا براي گشودن در از جا برخاست و به هال رفت و از پشت آيفون پرسيد : كيه ؟ -         منم مادرجون . -         بيا تو عزيزم . ودكمه  را فشرد . لحظاتي بعد در سالن گشوده شد و ياس به داخل آمد . ليلا در آن جا به انتظارش ايستاده بود جلو تر آمد و در جواب سلام او گفت : سلام خوشگلم خوش آمدي . صورتش زير باران گل انداخته بود و او را دوست داشتني تر نشان مي داد . در اين هواي دلپذير و عاشقانه فاصله بين آموزشگاه تا خانه ليلا را پياده طي كرده بود و اكنون كمي احساس سرما مي كرد . بهنام بنفشه درست به همين علت نتواسته بودند تنها نشستن در خانه و تماشاي اين هواي مطلوب را از پشت پنجره تحمل كنند و ساعتي پيش از خانه بيرون رفته بودند . ليلا حوله اي را به دستش داد و گفت : موهاتو خشك كن دخترم سرما مي خوري . ياس مشغول خشك كردن موهاش شد و پرسيد : بنفشه خونه نيست ؟ ليلا گفت : با بهنام رفته بيرون. من و بهرام خونه تنهاييم . او در بالكن صداي صحبت آن دو را مي شنيد . ياس باز هم از شنيدن نام او حال دچار حال غريبي شد . از شب تولد ليلا يك ماه و نيم مي گذشت و او در تمام اين مدت با وجود سعي تمامي كه كرده بود هيچگاه نتوانسته بود از انديشيدن به اين پسر غافل شود . او تما روح و احساس دختر را تسخير كرده و تبيدل به معبودي بيهمتا در قلب پر احساس او شده بود. -         اگر سردته توي سالن مي شينيم . -         نه سردم نيست . -         پس من برات يه قهوه درست مي كنم . برو بالكن ، بهرام اونجاست . -         متشكرم مادر . و به سوي بالكن رفت . بهرام با ديدن او از جا برخاست و پاسخ سلامش را داد .  سخي صورتش او را مانند دختر بچه هاي ملوس كرده بود و بهرام از ديدن اين چهره كودكانه به وجد آمد . اين دختر حقيقتا يك موجود يگانه و بي نقص بود و او به اين موضوع كاملا واقف بود و دوستش مي داشت . براي چند لحظه به چهرهي دلفريب او خيره ماند و سپس پرسيد : حالت خوبه ؟ ياس تبسمي كرد و گفت : ممنونم تو چطوري ؟  و در مقابلش نشست . بهرام سري تكان داد و گفت : خوبم. هر دو دلي پر عشق و بي قرار داشتند ، اما نمي دانستند كه در اين لحظه چه بايد بگويند . بدون شك هيچ يك نمي توانست از درون پر غوغايش حرف بزند .  بهرام از شنيدن جواب منفي او و جريحه دار شدن احساس و غرورش مي ترسيد و ياس هيچ اميدي به عشق او نداشت و احساس علاقه ي خود را يكجانبه و بي فايده مي ديد ، اما اين طور آرام و خاموش نشستن عذاب آوربود. بهرام با آن كه برنامه ساعات درسي يسا را از حفظ بود به خاطر اين كه حرفي زده باشد گفت : فردا كلاس داري ؟ آره. ساعت يازده و نيم . -         خوش به حالت . من ساعت 8 بايد سر كلاس باشم . -         فكر مي كنم فردا بايد روز پر كاري داشته باشي . نه؟ -         آره از ساعت 8 صبح تا ساعت پنج و نيم  بعد از ظهر پشت سر هم كلاس دارم . -         رشته تحصيليتو دوست داري ؟ -         البته . من در اولين انتخابم قبول شدم . -         رشته مشكلي رو انتخاب كردي . -         تو چي ؟ چرا شيمي ؟ -         به خاطر پدرم . اون دوست داشت من شيمي بخونم. بهرام لبخن تلخي زد . جالب اين كه او هم به خاطر پدرش رشته پتروشيمي را انتخاب كرده بود . البته بين اين دو تفاوت زيادي وجود داشت . ياس به خاطر علاقه ي زيادي كه به پدرش داشت اين رشته را انتخاب كرده بود و او به خاطر تنفرش از پدر . در اين لحظه ليلا با فنجاني قهوه به بالكن باز گشت و آن را مقابل ياس گذاشت و كنار او نشست .ياس لبخندي زد و تشكر كرد . نگاهي به ساعتش انداخت و چون هوا رو به تاريكي مي رفت پرسيد : معلوم نيست بنفشه و بهنام كي بر مي گردند ؟ - هر جا باشن براي شام پيداشون مي شه .  - بنابراين امروز نمي تونم بنفشه را ببينم . -  چرا نمي توني عزيزم ؟ بايد براي شام بموني . متشكرم مادرجون ولي نمي خوام باز مزاحم بهنام بشم . -         بهرام گفت : من بعد از شام مي رسونمت خونه . ليلا با قاطعيت گفت : شما هيچ جا نمي ريد امشب بايد هردوتون اينجا بمونيد . مي تونيم بعد از شام يك جشن كوچولو ترتيب بديم . -         عمه جون من فردا ساعت 8 صبح كلاس دارم .جزوه هامو نياوردم . -         فردا صبح زود مي توني بري خونه و جزوه هاتو برداري . دلم مي خواد يه شب دور هم جمع باشيم و خوش باشيم. اشكالي در اين كار هست ؟ -         به چه مناسبتي ؟ براي جشن گرفتن بايد علتي وجود داشته باشه . -         به علت اين كه تو بعد از مدتها بدون اين كه من تلفن كنم اومدي به ديدنم . دليل مناسبيه ؟ -         عمه دارين به من كنايه مي زنيد ؟ -         نه عزيزم . فقط خوشحالم كه پيشم هستي ، ديگه عذر و بهانه هم نيار خب ؟ بهرام چاره اي جز اطاعت نداشت . ليلا تنها كسي بود كه او هميشه در برابرش تسليم شده بود . در اين زن چيزي بود كه او را به فرمانبرداري وا مي داشت .  از آن دسته زنان حكومت طلب و پر جذبه نبود، بلكه دل نازك و پر محبتش باعث مي شد كه بهرام هميشه از او اطاعت كند و موجب رنجشش نشود .  ليلا به ياس نگاه كرد و گفت :تو هم عذر نيار چون من ازت خواهش مي كنم كه بموني . -         چشم مادرجون .                     *   *   *   *                                        ياس كه به كمك ليلا در آشپزخانه شتافته بود و بهرام نيز در بالكن سرش را روي ميز گذاشته و به خواب رفته بود كه بنفشه و بهنام از راه رسيدند. دختر از فرط شادي سر از پا نمي شناخت و مغلوم نبود كه بهنام چه خبر غيرمترقبه اي به او داده بود كه اين چنين هيجانزده اش كرده بود . هر چهار نفر در آشپزخانه جمع شدند تا سالاد درست كنند . ليلا از بنفشه پرسيد : -         روي بهرام پتو انداختي ؟ بنفشه سري به علامت مثبت تكان داد و گفت : مثل اين كه خيلي كمبود خواب داره . ليلا به بهنام نگاه كرد و گفت : اون چشه بهنام ؟ او شانه اي بالا انداخت و گفت : نمي دونم حرف كه نمي زنه ، اما خيلي عوض شده ، ديگه سر تمرين نمي ره ، حتي توي خونه هم ساز نمي زنه . شبا خيلي دير بر مي گرده خانه ، اغلب كسل و بي خوابه ، غذاي درست و حسابي نمي خوره ، چند بار باهاش صحبت كردم ، ولي لعنتي هيچي نمي گه ، همه رو مي ريزه توي دل صاحب مرده اش . ليلا گفت : شايد عاشق شده . بهنام پوزخندي زد و گفت : بهش گفتم مثل سگ پاچمو گرفت .منم فكر مي كنم چيزايي باشه ، اگرچه يه وقتايي به اين نتيجه مي رسم كه هيچ دختري نمي تونه توي اين دنيا اونو عاشق خودش كنه . قلب ياس از شنيدن اين سخنان به درد آمد . آيا بهرام عاشق شده بود ؟ آيا هر شب تا ديروقت اوقاتش را با دختري سپيري مي كرد ، در حالي كه ياس به او مي انديشيد و جز او نمي خواست ؟ اي كاش مي دانست در دل او چه مي گذرد . شايد آنگاه با اين قضيه راحت تر كنار مي آمد . -         روابطش با بهمن چطوره ؟ -         خيلي بد مثل گذشته . اصلا حاضر نيست باهاش حرف بزنه . -         از جهاتي هم حق داره . بهمن در حق او خيلي بد كرده . -         مي دونم عمه ، اما پدر واقعا پشيمونه ، داره همه سعيشو مي كنه تا به بهران بفهمونه كه دوستش داره . -         راهش غلطه . بهرام با پول راضي نمي شه . اون محبت بهمنو مي خواد . مهم اينه كه بهمن به كارش بيشتر از شما اهميت مي ده . -         من كه نمي دونم بايد چه كنم . بين اين دو تا گير كردم و دارم ديوونه مي شم . -         به هر حال ادامه ي اين وضع براي بهرام خطرناكه ، حيفه اين جوون توي اين اوضاع غرق بشه و كسي كاري براش انجام نده . -         اما عمه جون خودش نمي خواد . با كسي حرف نمي زنه و از هيچ كس كمك قبول نمي كنه حتي از مني كه برادرشم . در همين لحظه بهرام وارد آشپزخانه شد و صحبت آنان نا تمام ماند. ليلا كنارش نشست و بوسه اي مهربان به گونه اش زدو پرسيد : -         خوب استراحت كردي ؟ -         اصلا نفهميدم كي خوابم برد . خيلي خسته بودم. -         الان چي ؟ -         كاملا شارژم و در اختيار شما . ليلا لبخندي از سر رضايت به لب آورد و گفت : خدا رو شكر شما ما آماده اس . -         من ميزو مي چينم. ليلا ابرويي بالا انداخت و گفت : هوم ! عاليه . و بهنام گفت : منم كمكش مي كنم . خانما لطفا آشپزخانه را ترك كنند. آن سه از آشپزخانه خارج شدند ، در حالي كه هر پنج نفر مي خنديدند. ليلا در سالن به تماشاي تلوزيون نشست و بنفشه نيز به همراه ياس به اتاقش رفت . ياس روي لبه ي تخت نشست و به او كه مو هايش را در مقابل آينه شانه مي كرد گفت : مثل اين كه با بهنام حسابي خوش گذرانده اي نه؟ -         اين پسر معركه است ، آدمو با كاراش هيجان زده مي كنه ، شايد به عجيب و غريبي بهرام نباشه ، ولي به هر حال اونم برادر بهرامه . -         حالا كه ذوق زده شدي بذار دو تا خبر خوبم من بهت بدم تا حسابي حال كني . بنفشه با كنجكاوي گفت : دو تا خبر خوب ؟ ياس به علانت تصديق سري تكان داد و بنفشه به او نزديك شد و گفت : خب بگو كه طاقت ندارم . -         خبر اول اين كه امروز استاد شهريار با من تماس گرفت . -         استاد خوشنويسيت ؟ -         آره ؟ -         چه كار داشت ؟ -         برام يه كار دست و پا كرده . -         كار ؟ -         آره ، قرار توي آموزشگاه خودش به عنوان مربي كا كنم . سه روز در هفته و هروز دو ساعت . بنفشه با هيجان گفت : محشره دختر . خيلي خوبه . از بيكاري نجات پيدا مي كني .خوشحالي نه ؟ -         البته .ديگه حوصله ام توي خونه كمتر سر مي ره . تازه اگر با استاد در ارتباط باشم مي تونم چيزاي جديدي ازش ياد بگيرم و اشكالاتمو بر طرف كنم. -         خيلي برات خوشحالم ياس . -         متشكرم و اما خبر دوم ، مي دونم كه خيلي خيلي خوشحال مي شي . -         بنفشه با بي قراري گفت : خوب بگو ديگه . ياس با مكثي گفت : اينكه...... اينكه...... اما حرفش را ناتمام گذاشت و از جا برخاست و گفت : يه دقيقه صبر كن . و به سوي كيفش رفت و آن را نزد بنفشه آورد و گفت : چشماتو ببند و دستاتو باز كن . بنفشه خنديد و گفت : عجب دختري هستي تو . وبعد چشمانش را بست وكف دستش را به سوي او گرفت . ياس بليط ها را كف دست او گذاشت و گفت : حالا چشماتو باز كن . بنفشه با ديدن بليط ها با شوق گفت : بليط هاي شيرازه ؟ ياس به علامت تصديق سري تكان داد و او با خوشحالي غير قابل وصفي گفت : خدا جونم خيلي عاليه . سپس با خواندن زمان پرواز پرسيد : پس فردا ؟ ياس باز هم سري جنباند . بنفشه از شدت هيجان در حال انفجار بود . با ولع بسيار او را بوسيد و گفت : متشكرم ياس ، خيلي خوشحالم . -         منم خوشحالم كه تو همراه مني . -         مطمئنم كه خيلي خوش مي گذره . -         منم مطمئنم . همه جارو زير پا مي گذاريم . -         مي خواي حسابي آش و لاشم كني ؟ -         خيلي هم دلت بخواد . در همين لحظه چند ضربه به در خورد و متعاقب آن بهنام وارد شد و گفت : خانما تشريف نميارين ميز شام چيده شده . آن دو برخاستند و در حالي كه به سوي او مي آمدند لبخندي زدند و بهنام ادامه داد : فكر مي كنم اگه يه روز بيكار بمونم گارسوني بهم بياد وبه بنفشه نگاه كرد و لبخندي زد و گفت : نه قربان ؟ بنفشه خنديد و گفت : تو ديوونه اي بهنام . آخه اين حرفا چيه كه مي زني ؟ بهنام خنديد و گفت : مي خوام خيال خودمو راحت كنم كه تو تحت هر شرايطي همسرم مي موني . بنفشه با اعتراض گفت : خيلي بدجنسي ! بعد به ياس نگاه كرد و گفت : بعد از اين همه سال هنوز به من اعتماد نداره . حرفش دور از انتظار بود . او هيچگاه در جمع محبتش را نسبت به بنفشه ابراز نمي كرد اما با خود انديشيد ياس با ديگران فرق دارد و خودماني است . ياس در حالي كه به همراه بنفشه مي خنديد گفت : نمي دونم امروز بعد از ظهر بيرون از خانه چه بلايي سر شما دو تا آمده ، ولي مي دنم كه امروز خيلي شارژيد . سپس لبخند محجوبي زد و افزود : اميدوارم كه هميشه خوش باشيد . بهنام نيز لبخندي زد و تشكر كرد و هر سه از اتاق خارج شدند . ليلا با اشاره به ميز شام رو به دختر ها گفت : ببينين چه برادرزاده هاي با سليقه اي دارم . آن دو ميز شام را با سليقه بسيار تزيين كرده بودند . يك گلدان بزرگ كه مخلوطي از رز هاي سفيد ، سرخ و صورتي بود در وسط ميز گذاشته شده بوند. روي سالاد ، خورش و پلو را با انواع سبزيجات تزيين كرد و ترتيب يك دسر ژله اي را هم داده بودند .دو شمه نيز در دو سوي ميز روشن كرده بودند . هر دو سر ذوق آمده بودند ، مثل شب هايي كه در خانه هر دو حال داشتند و ميزي شاعرانه براي خود مي چيدند . غذاي مورد علاقه شان را درست مي كردند و تا نيمه هاي شب به شادي مي گذراندند . امشب نيز هر دو سر كيف بودند . بهرام در ابتدا كمي كسل به نظر مي رسيد اما پس از آن چرت نيم ساعته ، اكنون كاملا قبراق و سرحال به نظر مي رسيد . بنفشه و ياس با ديده ي تحسين و تعجب به ميز شام و سپس آن دو نگاه و از آندو تشكر كردندو ليلا كه بيشتر از سايرين خوشحال بود دختر ها و پسر ها را به نشستن دعوت كرد . در حين صرف شام بنفشه گفت : ياس امروز بليط گرفته ، ما پس فردا مي ريم شيراز . بهرام بيشتر از ليلا و بهنام متعجب شد . آن دوازقبل مي دانستند كه دختر ها چند روزي به شيراز خواهند رفت و فقط از ناگهاني بودن اين سفر تعجب كردند ، اما بهرام راجع به اين قضيه چيزي نمي دانست ، با اين حال چيزي نپرسيد . ليلا لبخندي زد و به ياس گفت : اميدوارم خوش بگذره . -         ممنونم كاش شما هم با ما مي آمديد . -         يه وقت ديگه حتما اين كار رو مي كنم . حالا چند روز مي مونين؟ سه روز . بهنام از بنفشه پرسيد : منم با خودت مي بري ؟ -         نه مي خوام مجردي سفر كنم ، به دور از هوياهوي زندگي مشترك . سايرين به اين حرف خنديدند و بهنام گفت : جوري حرف مي زني كه انگار هفت هشت تا بچه دور و برت را گرفتند و وقتي براي سر خاراندن نداري . بنفشه با شيطنت گفت : تو يكي واسه هفت پشتم كافي هستي عزيزم . بهنام با دو دست روي سرش كوبيد و گفت : آه خدا جون من عجب جونور وحشتناكي هستم كه اي دختر نازنينو به تنگ آورده ام . بقيه باز هم خنديدند و او رو به ياس گفت : مواظب نامزد شيطون من باش ، مي ترسم دور از چشم من عاشق يه مرد شيرازي بشه و از دستش بدم. ياس لبخندي زد و گفت : مطمئن باش اين كار رو نمي كنه ، چون هيچ وقت نمي تونه مردي به خوبي تو پيدا كنه . بهنام با شيطنت پرسيد : خودت چي ؟ نكنه موقع برگشتن يك همشهري دلداده همراهت باشه ؟ ياس از اين حرف جا خورد . البته بهنام شوخي كرده بود ، اما او انتظار چنين حرفي را نداشت . قلب بهرام از شنيدن اين حرف تير كشيد . براستي اگر چنين مي شد او بايد چه مي كرد  ؟اگر در حال حاضر چنين مردي وجود داشت و ياس به او دلبسته بود براي او از اين عشق آتشين چه باقي مي موند ؟ پاسخ سوالتش را چگونه بايد مي يافت ؟ به ياس نگاه كرد او سر به زير انداخت و گفت : دست بردار بهنام اين حرفا چيه ؟ اما اين پاسخ بهرام را راضي نكرد و دل پر التهابش را آرام نكرد . پس از صرف شام ، دخترها ميز را جمع كردند و ظرف ها را شستند . سپس همگي در سالن دور هم جمع شدند و جشن كوچكي بر پا كردند . بهرام خواهش ليلا را براي اين كه كمي سه تار بزند ، نپذيرفت و در عوض شطرنج بازي كردند و با كيكي كه ليلا قبل از شام پخته بود از خود پذيرايي كردند . بهنام پي در پي تقلب مي كرد و ديگران را به اعتراض وا مي داشت ، اما بهرام تنها كسي بود كه توجه آن چناني به بازي نداشت و در نهايت نيز امتيازش از همه كمتر مي شد . در دفعات پيش او هيچ گاه به كسي باج نداده بود و مچ بهنام را نيز هميشه در حين تقلب مي گرفت ، اما امشب كمي سر در گم بود و فكر آن دلداده شيرازي كه بهنام در باره اش از ياس پرسيده بود راحتش نمي گذاشت .وقتي براي خواب از جا برخاستند ، يك ساعت از نيمه شب گذشته بود . ياس در بستر دراز كشيده بود و بنفشه پس از خواندن جديد ترين شعر او پرسيد : ياس خودتم احساس مي كني كه موضوع شعرات تغيير كرده ؟ -  تغيير كرده ؟ -        شعرهاي قبليت راجع به تنهايي بود اما حالا رنگ و بوي ديگري گرفتند . از عشق و دلبستگي حرف مي زني . ياس خودت اينو احساس نكردي ؟ -        نه. -        تو تغيير كردي ياس . -        دست بردار بنفشه . براي چي بايد تغيير كرده باشم ؟ در من چه تغييري ديدي ؟ -        نمي دانم. وسپس به او خيره شد و پرسيد : تو عاشق شدي ؟ ياس بي درنگ جواب داد : نه ، چرا اين فكر رو كردي ؟ اما خودش مي دانست كه دروغ مي گويد و دويدن خون در زير پوستش را احساس  كرد . او عاشق شده بود ، تغيير كرده بود . نه تنها موضوع شعرهايش بلكه زندگي اش دستخوش تغيير شده بود . در طي اين مدت همه سعي اش را كرده بود تا وجود بهرام را در زندگي اش ناديده بگيرد و نگذارد كه در زندگي عادي اش خللي وارد شود ، اما اين عشق و دلبستگي روز به روز عميقتر مي شد و او را وادار به انديشيدن راجع به اين موضوع مي كرد . بنفشه راست مي گفت . رد اين عشق در شعرهايش كاملا مشهود بود ، پس همان بهتر كه تنها خود از راز دل دردمندش آگاه مي بود و ناچار به تحمل . -        روزاي اول تو خيلي سرحال و پر انرژي بودي ، اما حالا همه اش تو فكري . چيزي تو رو رنج مي ده ؟ -        نه هيچ چيز . -        مي دونم كه دروغ مي گي . كاش مي تونستم كمكت كنم . ياس دستهاي او را گرفت و به چشمان با محبتش نگاه كرد و گفت : عزيزم هيچ موردي پيش نيموده كه نگران باشي . فكر مي كنم يه خورده كسلم . مطمئنم كه ديدن شيراز حالمو جا مياره . -        اميدوارم . در همين لحظه چشمش از پنجره به بيرون افتاد و با هيجان گفت :‌ياس اونجا رو ببين . و با دست به ايوان اشاره كرد . بهرام در زير بارش ملايم باران روي پله هاي ايوان نشسته بود و زانوهايش را بغل كرده بود و غرق در عالم خود بود . - مي بيني ؟ مي گم اونم عجيبه ، درست مثل تو . - كاش يكيو داشت كه مي تونست آرومش كنه . - كاش يه خرده از غرور و بلند پروازيش كم مي كرد . و بعد كنار يا نشست و افزود :ديوونه فردا صبح كلاس داره اونوقت نشسته زير بارون . سپس چراغ خواب را روشن كرد و عرض چند دقيقه خوابش برد . اما ياس همچنان بيدار بود و از پشت پنجره بهرام را تماشا مي كرد . اي كاش مي دانست در دل او چه مي گذرد . براستي هم اين پسر عجب موجود مرموزي بود وليكن همين خاص بودن به دل او چنگ مي انداخت . ساعتي را از دور تماشايش كرد و درباره اش انديشيد و آنگاه كه پسر از جا برخاست و به داخل ساختمان برگشت ،او نيز به اين نتيجه رسيد كه بيشتر از هر زمان ديگري او را دوست دارد .   فصل 5   ليلا براي آخرين بار دختر ها را بوسيد و گفت : به خدا مي سپرمتان مراقب هم باشين . بنفشه لبخندي زد و گفت : چشم مامان نگران هيچي نباش . دوباره نگاهي به اطرافش انداخت و افزود : بهرام نيومد ، فكر مي كردم مياد فرودگاه . بهنام گفت : از صبح غيبش زده ، كاراي اون كه روي برنامه نيست . ياس دل بي قراري داشت . دلش براي شيراز پر مي كشيد ، اما از ترك تهران نيز خرسند نبود .  هشت ماه پيش را به ياد آورد ، زماني كه فرودگاه شيراز را به قصد تهران ترك مي كرد ، افسرده و غمگين بود . از اين شهر بزرگ مي ترسيد و خود را غريبه و تنها مي ديد ، اما حالا دوستش داشت . اينك حلقه اي وجود داشت كه او را به اين شهر پيوند مي داد . بهرام ! مردي كه هر لحظه قلبش به شور عشق او مي تپيد و باعث شده بود حالا كه او قصد بازگشت به زادگاهش را داشت براي اين شهر و غريبي اش دلتنگي كند . اي كاش بهرام در آنجا بود و براي آخرين بار به چشم هاي پر رازش نگاه مي كرد . نرفته دلش براي او عالم پر رازش تنگ شده بود . بهنام و بنفشه آخرين حرف ها را براي هم زمزمه كردند و ياس همچنان غرق در افكارش بود كه گوينده براي آخرين بار اعلام كرد كه راس ساعت چهار هواپيماي تهران – شيراز به پرواز درخواهد آمد و مسافريني كه هنوز سوار هواپيما نشده اند هرچه سريع تر اين كار را انجام دهند . بنفشه نگاهي به ساعتش كرد و براي آخرين بار از ليلا و بهنام خداحافظي كردند و به راه افتادند. تمام راه تا پلكان هواپيما را دويدند و هنگامي كه در جايشان نشستند نفس راحتي كشيدند و چند دقيقه بعد هواپيما به پرواز در آمد . ياس غمگين و محزون شد . اي كاش بهرام آمده بود ، اما براي چه ؟ براي چه بايد به بدرقه ي آنان مي آمد ؟ سفر آن دو به شيراز چه اهميتي براي او داشت ؟  و باز با خود انديشيد كه اي كاش اينگونه نبود و آهي از سر حسرت كشيد . بهرام  در بين مسافريني كه از سالن ترانزيت خارج مي شدند در جست و جوي آن دو بود . صبح خيلي زود به راه افتاده و ساعتي پيش به شيراز رسيده بود . براي اين كه خيال خودش را راحت كند به آنجا آمده بود .  از دو شب پيش كه بهنام آن جمله را خطاب به ياس گفته بود ، او آرام و قرار نداشت . بايد مطمئن مي شد كه پاي مرد ديگري در بين نيست . در گوشه اي ايستاده بود و انتظار آنان را مي كشيد . ياس ، بهجت خانم و در كنارش آقا سلمان و پسر ده ساله شان حميد ، را كه متوجهش شده بود و برايش دست تكان مي داد به بنفشه نشان داد و گفت : اوناهاشن . و خود نيز دستش را تكان داد و بر سرعت قدمهايش افزود . با هيجان مي دويد و بنفشه را هم مجبور كرد در پي اش بدود. در يك لحظه خود را در آغوش بهجت خانم انداخت كه چند قدمي به سويش آمده بود و بي اختيار به گريه افتاد . زن نيز همراهش گريست . بامحبتي عميق و مادرانه او را در بر گرفته بود و بوسه بارانش مي كرد .  آنها عاشق اين دختر مهربان و دوست داشتني بودند، بخصوص پس از فوت فرامرز ، پدر ياس ، هميشه در برابرش احساس مسئوليت مي كردند و تا فبل از اين كه به تهران برود ، هيچگاه تنهايش نگذاشته بودند . ياس سر به شانه اش ساييد و با دلتنگي عميقي گفت : دلم براتون تنگ شده بود ، خوشحالم كه دوباره مي بينمتون . بهجت خام او را گرم تر در آغوشش گرفت و گفت : دل ما هم برات تنگ شده بود . اوضاعت خوبه ؟ ياس به علامت تصديق سرش را روي شانه ي او فشرد  . سپس در مقابل آقا سلمان قرار گرفت و پيرمرد با فشردن دو دست دختر گفت : خوشحالم كه حالت خوبه دخترم . هميشه ياس را دخترم خطاب مي كرد . حتي قبل از تولد حميد و در آن سالها كه از نعمت فرزند محروم بودند ، از ديدن اين دخترك زيبا و پر جنب و جوش احساس پدرانه ي قشنگي سراپايش را فرا مي گرفت . ياس دختر خونگرم و با تحركي بود و سازش بسياري با آنان داشت . لبخندي زد و گفت : پير شدين آقا سلمان . تعداد موهاي سفيد مرد بر موهاي مشكي اش غلبه كرده بود . تبسمي كرد و گفت : روزگار ديگه . بازم خدا رو شكر . در اين لحظه ، پسرك سبزه بانمكي كه دسته گلي زيبا نيز در دست داشت گفت : سلام ياس ، دلم برات تنگ شده بود . ياس به سوي او چرخيد و با لبخندي گفت : آخ حميد جون ، دل منم برات تنگ شده بود ، سلام به برادر كوچولوي خوب خودم. و او را در آغوش كشيد و صورتش را بوسيد. حميد نيز او را هميشه خواهر بزرگ خود به حساب مي آورد و دوستش داشت . ياس نيز عاشق اين پسر بانمك و شيرين زبان بود .  او گلها را به دستش داد و گفت : خوشحالم كه دوباره اومدي پيشمون . ياس دستي بر سرش كشيد و گفت : منم خوشحالم و خيلي هم دوستت دارم . و در اين لحظه تازه به ياد بنفشه افتاد كه چند قدمي با آن ها فاصله داشت . سري از روي تاسف تكان داد و گفت : ببخشيد بنفشه ، فراموشت كرده بودم . و او را به سايرين معرفي كرد . آن سه به قدري از ديدن ياس به هيجان آمده بودند كه اصلا متوجه بنفشه نشده بودند . بهجت خانم او را نيز گرم و با محبت در آغوش گرفت و گفت :‌معذرت مي خوام دخترم . خوش آمدي . اميدوارم در اينجا بهت خوش بگذره . بنفشه با تبسمي گفت : متشكرم خانم مطئنم كه خوش مي گذره. و سپس با آقا سليمان و حميد نيز سلام و احوال پرسي كرد . ياس در حالي كه دست دور گردن حميد انداخته بود، از آقا سليمان پرسيد : وضع قلبتون چطوره ؟ - بد نيست ، فعلا كه با هم كنار مياييم. -  داروهاتون رو كه به موقع مي خوريد ؟ آره دخترم سفارشات همه تو گوشمه . ياس لبخندي به رويش زدو از بهجت خانم پرسيد : شما چش ؟ هنوزم پا درد داريد ؟ -        پيريه ديگه ، وقتي سر مي رسه هزار تا دردم همراهش مياد . دلخوشيمون شما جوناييد. بعد به چهره ي پر شور بنفشه نگاه كرد و گفت : حتما خيلي خسته شدين ، بهتره بريم خونه و استراحت كنين . با اين حرف آقا سليمان زود تر از بقيه راه افتاد تا اتومبيل را روشن كند . وقتي اتومبيل آنها شروع به حركت كرد ، بهرام نيز در پ شان به راه افتاد . تا اين جا به خير گذشته بود و مي توانست نفس آسوده اي بكشد ، اما هنوز دلش آروم نمي گرفت . ياس از پشت شيشه چهره شهر را تماشا مي كرد و با يادآوري خاطرات گذشته احساس آرامش مي كرد و مردمانش را دوست داشت . عجيب دلش هواي حافظيه را كرده بود و مي خواست فالي باز كند و نظر حافظ را راجع به بهرام بداند . اين فكر همين حالا به ذهنش رسيد و لبخندي را بر لبان او كاشت . و بعد به ياد شاهچراغ افتاد . آنجا هم مي توانست شمع روشن كند و به خدا متوسل شود . وقتي وارد كوچه باغ دنج رويايي كه ويلاي پدر در آن واقع بود شدند دلش گرفت . چقدر اينجا را دوست داشت .بنفشه با ديدن كوچه باغ كه منظره ي پاييزي زيبايي به خود گرفته بود با هيجان گفت : خداي من ! اينجا چقدر روياييه. به منظره ي برگ ريزان پاييزي مي ماند كه در كارت پستال ها ديده بود. ياس لبخندي زد و گفت : اينجا بهشت گمنامه . پاييزشم مثل بهارش آدم رو به وجد مياره . وقتي در برابر ويلا توقف كردند بنفشه بيشتر به هيجان آمد . بوته هاي ياس ، سر تا سر ديوار ها را پوشانده بود . به ياد آپارتمان ياس افتاد ، آنجا نيز مدل كوچكي از بهشت اينجا بود .باغ پاييزي ويلا هم او را ذوق زده كرده بود . پس ذوق و اين طبع لطيف در او نيز نبايد بعيد باشد . حميد دست ياس را گرفت و با اشتياق گفت : بيا خرگوشامو ببين . و آنها را به سوي فقس بزرگي كه در گوشه ي باغ ساخته بود برد . قبل از رفتن ياس ، او تنها 4 خرگوش داشت و حالا تعدادشان به بيست رسيده بود . دختر ها از ديدن خرگوش ها به وجو آمدند . ياس پسرك را تحسين كرد و گفت : عاليه حميد . خيلي خوب از عهده اش بر آمدي . پسر لبخندي زد و گفت : بهت گفته بودم كه اين كار را مي كنم . و بعد به بچه خرگوش سفيد و سياهي در گوشه ي قفس اشاره كرد و گفت : اونو بيشتراز همه دوست دارم . براي توئه . ياس با هيجان پرسيد : براي من ؟ حميد سرش را تكان داد و گفت : آره . دوستش داري ؟ -        خيلي خوشگله اسمش چيه ؟ -        فرشته . قشنگه ؟ حميد اين جمله را با هيجان بيان كرد . از هيجان دختر ها او هم سر ذوق آمده بد . -        آره نازه؛ دوستش دارم ، ممنونم حميد . حميد لبخندي زد و بعد به بنفشه گفت : يكي شم مال توئه ،هر كدومو كه دوست داري . چشمان بنفشه از خوشحالي برق زد.با هيجان به پسر نگاه كرد و گفت :متشكرم حميد . تو دل بزرگي داري كه از خرگوشاي قشنگت به من مي دي. -        تو هم مثل ياس مهربوني. كدومو دوست داري ؟ بنفشه دوباره به قفس نگاه كرد و با پسنديدن خرگوش سفيدي كه جنب و جوش مي كرد گفت : اينو مي خوام شيطون و بانمكه . اسمش طلاست . مال تو . بنفشه بوسه اي بر گونه ي حميد نشاند و گفت :ممنونم حميد . خوش به حال ياس كه برادر مهرباني مثل تو داره . حميد لبخندي زد و گفت : برادر تو هم مي شم .اگه دلت بخواد . -        معلومه كه دلم مي خواد و به اين موضوع افتخار مي كنم. بهجت خانم از روي ايوان گفت :حميد بذار دخترها بيان تو و استراحت كنند . حالا واسه خرگوشات وقت زياده . حميد با صداي بلندي گفت : چشم مامان . سپس دست دو دختر را گرفت و گفت : بريم بالا . ياس وقتي قدم به داخل اتاق نشيمن گذاشت ، چشمانش پر از اشك شدند. انتظار داشت همچون دوران كودكي به محض ورود به اتاق ، مادر از جا برخيزد و به استقبال او بيايد ، كيفش را از روي دوشش بردارد و صورتش را ببوسد و بهش خشته نباشي بگويد . آنگاه به سوي پدر كه آغوشش را به رويش باز كرده بود برود و خودش را در آغوش او بندازد و سخنان محبت آميزش را بشنود . آهي از حسرت كشيد و آرزو كرد كاش پدر و مادر زنده بودند. اكنون اشك پهناي صورتش را پوشانده بود . جاي جاي اين خانه ياد آور خاطرات خوش و ناخوش گذشته بود . روز هاي شادي و بي غمي كودكي ..... مرگ مادر .... سه سال زندگي با احساس در كنار پدر و سپس مرگ او ، چهر سال تنهايي و روز هاي كسل كننده و بي روحي كه در هر لحظه اش آرزوي مرگ داشت ، تمام اي خاطرات مثل يك نوار فيلم از پيش رويش مي گذشتند و يادآوري شان باعث شد دلش بگيرد . باز هم خود را تنها و بي كس ديد  . بنفشه آهسته شانه ي او را فشرد و با او احساس همدردي كرد . ياس از پله ها بالا رفت و وارد طبقه ي دوم شد . به اتاق خواب پدر و مادر رفت . اين اتاق بيشتر از هر جاي ديگري بوي غم و تنهايي مي داد . مادر در اين اتاق جان سپرده بود و او هرگاه كه قدم به اين اتاق مي گذاشت آن صحنه تلخ را به ياد مي آورد . خيلي زود از آنجا خارج شد و به كتابخانه رفت . نفس عميقي كشيد و در كنار پنجره به تماشاي باغ ايستاد . هميشه در اينجا احساس راحتي و سبكي مي كرد و دوستش داشت . نگاهي به ميز مطالعهي پدر انداخت . عينكش هنوز هم روي ميز بود و قلم و دفتر خاطراتش . دفتر را برداشت باز هم همچون هميشه با خواندن آخرين صفحات آن گريه اش گرفت . اين دفتر را پس از كشته شدن پدر يافته بود . تمام سخنانش خطاب به يسا بود . گاه از تنهايي هايش با دخترش حرف مي زد و گاه او را راهنمايي و نصيحت مي كرد . دفتر را به سينه اش فشرد و تصميم گرفت هنگام بازگشت به تهران آن را با خود ببرد . پس از خروج از كتابخانه قدم به اتاق كار مائر گذاشت . هنوز هم بوي رنگ مي داد . تبلو ها بوم ها ، رنگ ها و طرح ها . هفت سال بود كه از اين اتاق چيزي تغيير نكرده و جاي چيزي عوض نشده بود . حتي تابلوي نيمه كاره اي كه هرگز تمام نشده بود روي بوم قرار داشت . پدر هر گاه دلتنگ مادر مي شد به اتاق كار او مي رفت ، ياس بارها او را با صورت گريان و در حال درد دل كردن با مادر ديده بود . از آنجا هم خارج شد و آخر از همه به اتاق خودش رفت . اتاقي كه با سليقه ي مادر تزيين شده بود ، شبهاي بسياري را در پناهش به بي خوابي خوش فرو رفته بود ، در حالي كه دست نوازش پدر يا مادر همراهي اش مي كرد و شبهاي ديگر تا صبح گريسته و لحظه اي نياسوده بود . عروسكش هم هنوز در گوشه ي اتاق در كالسكه اش بود ، هديه ي 5 سالگي اش . اين عروسك را بيشتر از عروسك هاي ديگرش دوست مي داشت . وقتي در شب تولد 5 سالگي ، آن را از دست پدر گرفت ، همقد هم بودند و او آن را خواهر خودش مي دانست . نام ياسمن را برايش انتخاب كرد و با كمك مادر برايش لباس هاي زيبا دوخته بود .بي اختيار به سويش رفت و آن را در آغوش كشيد و لالايي اي را كه مادر هميشه برايش مي خواند زمزمه كرد . اين لالايي را بيشتر از تمام شعر هايش دوست مي داشت . درحالي كه عروسك را به شدت به سينه اش مي فشرد روي تخت افتاد و سرش را در بالش فشرد و براي مدتي آرام و بي صدا گريست. اما وقتي به ياد بنفشه افتاد از جا برخاست و عروسك را در كالسكه اش گذاشت و اتاق را ترك كرد . بنفشه به شيراز آمده بود تا سفري خوش داشته باشد و او حق نداشت با غصه هايش او را غمگين كند . اشك هايش را پاك كرد و در حالي كه سعي مي كرد لبخند بزند به طبقه ي پايين رفت . سايرين مشغول تماشاي تلوزيون بودند. چشم هايش سرخ و متورم شده بود ، اما همه حالش را درك مي كردند . حميد به سوي او آمد و نگاه نگرانش را به او دوخت و گفت : ياسي جون گريه كردي ؟ ياس لبخند و زد و او را در آغوش گرفت. براي مدتي كوتاه در آن حال ماند و او را نوازش كرد ، آنگاه دستش را گرفت و هر دو به سوي بنفشه رفتند . كنارش نشستند و بنفشه پرسيد : حالت خوبه ؟ او به علامت مثبت سري تكان داد و گفت : اگه خسته اي تا وقت شام استراحت كن . بنفشه تبسمي كرد و گفت : خسته نيستم . و بعد از حميد پرسيد : آقا حميد ميونه ات با درس ها طوره ؟ ياس به جاي او جواب داد : داداشي من هميشه شاگرد اوله. بنفشه با تحسين سري جنباند و گفت : آفرين به تو ، دلت مي خواد چه كاره بشي ؟ -        مي خوام خلبان بشم . مثل آقا فرامرز. ياس دستي به موهاي او كشيد و گفت : مي دونم كه موفق مي شي . بهجت خانم با فنجاني مقابلش نشست و گفت : حموم گرمه . -        ممنونم من قبل از خواب دوش مي گيرم . -        چقدر پيشمون مي موني ؟ -        سه روز. حميد با اعتراض گفت : حيلي كمه، بيشتر بمون ياس . -        توي تعطيلات پيان ترم دوباره ميام ، اما سه روز ديگه بايد برگردم ، درس دارم. آقا سلمان پرسيد : اوضاع درس و دانشگاه چطوره ؟ -        خوبه همه چيز مرتبه. -        تنها نيستي ؟ ياس نگاه پرسپاسي به بنفشه انداخت و گفت : بنفشه و خانواده اش هيچ گاه منو تنها نمي گذارند . خيلي در حقم لطف دارند . بهجت خانم آقا سلمان با قدر داني به او نگريستند و بهجت خانم گفت : خدا عوضتون بده . ممنونم كه مواظب ياس هستيد . به جاي من از مادرتون تشكر كنيد . بنفشه لبخندي زد و گفت : ياس دختر مهربونيه و مادرم عاشقشه . آقا سلمان گفت : ما همه عاشقشيم . ياس با سپاس نگاهشان كرد و گفت : منم همه ي شما را دوست دارم و به وجودتون افتخار مي كنم.                                             *      *      *      * شب از نيمه گذشته بود ، اما بهرام هنوز هم در آن كوچه باغ عاشقانه در اتومبيل خود نشسته بود . بيشتر از شش ساعت از توقفش مي گذشت بدون اين كه چيزي خورده يا پلكي بر هم نهاده باشد . عشق دختر ديوانه اش كرده بود ، به طوري كه از حال خودش غافل شده بود . سرانجام وقتي تمام چراغ ها خاموش شدند ، او نيز آنجا را ترك كرد و به تل رفت . در اتاقي كه روز گذشته رزرو كرده بود ، چند ساعتي را به استراحت گذرانيد ، اما صبح خيلي زود دوباره به آنجا باز گشت . اين بار وارد كوچه نشد و در گوشه اي به انتظار ايستاد . از آنجا در ورودي ويلا را خوب مي ديد و بر محيط اطرافش تسلط كامل داشت . سرانجا دقايقي بعد از ساعت نه ، ياس اتومبيل مادرش را از پاركينگ بيرون آورد و با بنفشه از خانه خارج شد .  ابتدا به گورستان رفتند و ياس با مادر و پدرش تجديد ديدار كرد . حرف هاي بسياري براي گفتن داشت . بيش از هشت ماه از آخرين ديدارشان مي گذشت . ساعتي را با آنها خلوت و براي شادي روحشان دعا كرد . سپس گورستان را ترك كردند و به حافظيه رفتند . آنجا هر كدام پس از قرائت فاتحه اي ، تفالي بر ديوان خاجه زدند . ياس در دل نيت كرد كه با عشق بهرام چه كار كند و آنگاه كه ديوان را گشود خطاب آمد . راهـــي است راه عشــق كه هـيچش كناره نـيست                                                     آنـــجا جـــز آن كه جــــان بسـپارند چــاره نـيست هــرگه كه دل به عشـق دهـي خـوش دمـي بود                                             در كــار خــير حــاجت هـيچ اســتخاره نــيست به اينجا كه رسيد ديوان را بست و آن را روي سينه اش فشرد . از همين دو بيت جوابش را گرفته بود . دلش آرام گرفت و احساس سبكي كرد او بهرام را دوست داشت . نبايد از عشقي كه به جانش افتاده بود طفره مي رفت . تصميم گرفت صبور باشد و در اين راه به خدا متوسل شود. اگر هر كس كه اين رمان را مي خواند نظر بگذارد با توجه به تعداد علاقه مندان به اين رمان سرعت و مقدار آن زياد تر مي شود . براي صرف نهار به خانه برگشتند و با پذيرايي خوب بهجت خانم رو به رو شدند . كمي استراحت كردند و سر ساعت سه دوباره خانه را ترك كردند . اين بار پياده بودند . تمام بعد از ظهر را با پرسه زدن در خيابان ها و خريد كردن گذراندند . بنفشه يك كت پشمي براي بهنام خريد و يك پيراهن ابريشمي آبي نيز براي مادرش ياس نيز يك گلدان بلور زيبا براي ليلا و يك خودنويس زماندار براي استاد شهريار خريد. شلوار جيني كرم رنگ نيز توجه اش را جلب كرد . دلش مي خواست آن را براي بهرام بخرد، اما با خود انديشيد به چه دليلي بايد براي او سوغاتي به همراه ببرد . به بنفشه چه مي گفت ؟ در ضمن اندازه اش را هم نمي دانست . با نااميدي از كنارش گذشت و براي قدر داني از بهجت خانم آقا سلمان هدايايي برايشان خريد . يك جفت صندل براي بهجت خانم و كلاهي نيز براي آقا سلمان . حميد را هم از ياد نبرد . براي او هم يك دست گرمكن ورزشي خريد و شالگردن و كلاه پشمي قرمزي نيز براي خودش . بنفشه گفت كه مي خواهد براي بهزام چيزي بخرد ، ياس مي خواست آن جين را پيشنهاد كند ، اما منصرف شد و بنفشه براي او يك پيراهن اسپرت شكلاتي انتخاب كرد . وقتي به خانه بازگشتند هوا كاملا تاريك شده بود . شام خوردند و تا ساعت يازده همراه حميد چند فيلم كارتوني تخيلي و مهيج تماشا كردند . روز بعد جمعه بود . به اتفاق حميد به تخت جمشيد و باغ ارم رفتند . سپس در رستوراني غذا خوردند و حميد را به باشگاه ژيمناستيكش رساندند. به سعديه رفتند و از آنجا هم به شاهچراغ . ياس بسته اي شمع خريد . بنفشه با شيطنت گفت : چيه خانم ؟ حاجت داري ؟ -        مگه عيبي داره ؟ -        زير سرت بلند شده ؟ -        دست بردار دختر جون . و شروع كرد به روشن كردن پنج شمع . بنفشه نيز پنج شمع ديگر روشن كرد و گفت : اينم از طرف من اميدوارم به آرزوت برسي . ياس نگاهي از سر قدر شناسي به او كرد و گفت : متشكرم عزيزم . و بعد روي سكويي نشستند و دستهايش را در يكديگر گره كرد و گفت : اينجا آدمو آروم مي كنه . بنفشه كنارش نشست و پرسيد : ناراحتي كه فردا بر مي گرديم ؟ - نمي دونم من عاشق اينجام . ولي باور مي كني اگه بگم از تهران هم خوشم آمده ؟ - من فقط يه چيز مي دونم ، اين كه تو تغيير كردي ، اما به چه علت اينو ديگه نمي دونم. سپس نگاه كنجكاوش را به چهره ي ياس دوخت تا شايد چيزي از افكارش سر در بياورد ياس لبخندي زد و با آرامش گفت : اشتباه مي كني بنفشه ، من نمي دونم چرا اين فكر به سرت زده . براي اين كه عوض شدي همه اش توي فكري ، داري خودخوري مي كني . مي دوني چقدر لاغر شدي ؟ نمي دونم توي اون كله ي كوچيكت چي مي گذره . اين موضوع حتي روي شعراتم اثر گذاشته و تو خودت بهتر از هر كس ديگه اي اين تغييرات را حس مي كني .. حالا چرا داري پنهانش مي كني ؟ حتمالا دليل خاص خودتو براي اين كار داري و من ....... اما ناگهان زبانش بند آمد . از ديدن آنچه كه در مقابلش بود مبهوت شد . بهرام ؟ اينجا چه مي كند ؟ دقيقتر نگاه كرد ، نه اشتباه نمي ديد . بهرام در حال روشن كردن شمع بود . شانه ي ياس را تكان داد و با اشاره به بهرام گفت : اونجا رو ببين ياس ،  بهرامه . ياس به روبه رو نگاه كرد . برق از سرش پريد . غير قابل باور بود . بهرام اينجا چه مي كند ؟ دو دختر سخت به هيجان آمدند . ناگهان بنفشه موضوعي را دريافت . اشتباه نكرده بود ، مطمئن شد كه بهرام به خاطر ياس به شيراز آمده است . با هيجان رو به دوستش گفت : ديوونه ! اون به خاطر تو اومده اينجا ، بهرام عاشقت شده مي فهمي ؟ ياس در حال انفجار بود . غوغايي در درونش به پا شد و دلش به پيچي سخت دچار شد . چه بايد مي گفت ؟ حق با بنفشه بود . سعي فرواني كرد تا مانع فرو ريختن اشك هايش شود ، اما تلاشش بي فايده بود . در عرض چند لحظه پهناي صورتش باراني شد . محكم دست بنفشه را فشرد ، در حالي كه بدنش به شدت مي لرزيد . بنفشه با ناباوري به او چشم دوخت و زير لب زمزمه كرد : ياس ! تو هم ؟ تو هم دوستش داري ؟ و بعد با صداي بلند تري گفت : آخ خدا جون ! من چقدر احمقم چرا چيزي نفهميدم ؟ شما هردوتون ، هردوتون عاشق شدين ؟ عجب دوستي هستم من.  فكر مي كردم تو رو درك مي كنم در حالي كه به كلي از حالت غافل بودم . ياس همچنان بي محابا اشك مي ريخت . بنفشه از جا برخاست و گفت : الآن مي رم پيشش و مي گم كه ... ياس به بازوي او چنگ انداخت و با التماس گفت : نه بنفشه اين كار رو نكن ،خواهش مي كنم. بنفشه با تعجب نگاهش كرد و گفت : چرا ؟ -        غرورش خرد مي شه بنفشه ، من اينو نمي خوام . -        خل نشو ياس ، اون دوستت داره . به خاطر تو اومده اينجا . -        اين كار رو نكن ، خواهش مي كنم. بنفشه دوباره كنارش نشست و با حيرت گفت : تو به چي فكر مي كني ؟ -        به بهرام ، اون پنهاني اومده اينجا . نخواسته كسي بفهمه ، پس ما هم نبايد به روش بياريم . شايد داره درباره اين قضيه فكر مي كنه . ، ما كه نمي تونيم وادارش كنيم . -        اما اونم تغيير كرده . -        بنفشه خواهش مي كنم . من نمي تونم باهاش روبه رو بشم . اين كار رو نكن بنفشه . بنفشه شروع به نوازش گونه اش كرد و گفت : خيلي دوستش داري ؟ ياس سرش را بيشتر به شانه ي او فشرد . بنفشه آهي كشيد و با ملامت گفت : چرا من چيزي نفهميدم ؟ چرا سعي كردي از من پنهانش كني ؟ -        مي ترسم بنفشه . من ديوونه ام كه عاشق بهرام شده ام . بين ما فاصله ي زيادي هست. -        تو احمقي دختر جون . اونم دوستت داره . نگاهش كن  داره دعا مي كنه ،خالصانه. ياس صورتش را با دستانش پوشاند و گفت : نه نه جراتشو ندارم . -        شما زوج بي نظيري مي شين ياس ! هردوتون محشرين . از تجسم آن دو در كنارهم لبخندي رضايت آميز صورتش را پوشاند . آن دو كاملا برازنده و مناسب بودند . -        بريم خونه ، حالم خوب نيست  . -        نمي خواي تعقيبش كنيم ؟ -        نه ، نه بنفشه ، نمي خوام تو كاراش دخالت كنم. بنفشه از جا برخاست و گفت : تو بيشتر از اون كه به فكر خودت باشي به غرور اون توجه مي كني . هردوتون خواهان هم هستين ، پس چرا اين غرور بايد مانع ابراز احساساتتون بشه ؟ ياس در پي او به راه افتاد و گفت : بنفشه من نمي خوام اونو برنجونم . دوستش دارم اما نمي خوام وادارش كنم كه عكس العملي نشان بده . -        بس كن تو رو خدا ! وادارش كني ؟ آخه به چي ؟ هردوتون دارين از واقعيت فرار مي كنين . هردوتون عجيب و ابلهين . درست مثل همديگه . -        و بعد وارد اتومبيل شد و پشت فرمان نشست و گفت : من رانندگي مي كنم . ياس هيچ نگفت احساس مي كرد بهرام در پي شان است ، اما جرات نمي كرد كه به اطراف نگاه كند . بنفشه شروع به حركت كرد و با نگراني پرسيد : ياس حالت خوبه ؟ او به علامت تصديق سر تكان داد . -        چرا به من چيزي نگفتي ؟ -        فايده اي نداشت . حتي يه درصد هم احتمال نمي دادم كه اون به من فكر مي كند . اين آرزو را داشتم اما فكر مي كردم روياي محاليه . -        اما حالا كه اين رويا تحقق پيدا كرده بازم مي خواي دست رو دست بذاري؟ -        عزيزم از دست من چه كاري ساخته است ؟ برم بهش بگم من دوستت دارم ؟ بگم خواهش مي كنم منو بپذير ؟ خودمو بهش تحميل كنم ؟ -        ولي اون دوستت داره ، عاشقته ياس . -        اما چيزي از اون عشق بروز نداده . هيچ كاري نكرده تا من بفهمم كه دوستم داره . اگه امروز نديده بوديمش حتي تا اين اندازه هم نمي دونستيم . بدون شك اصلا دوست نداره كه ما ببينيمش . -        شايد از تو مي ترسه . شايد مي ترسه تو اونو قبول نداشته باشي ، شايد از جريحه دار شدن غرورش مي ترسه . -        من غرور بهرامو دوست دارم ، اما اون بايد بدونه كه عشق و غرور با هم منافات دارن . بايد از بين اين دو تا يكيشون رو انتخاب كنه . اگه اون عاشقه ، حالا نه من ، عاشق هر دختري ، بايد.... بايد بتونه در اين مورد يه تصميم قطعي بگيره و راهشو انتخاب كنه . -        خب شايد اون فرصت مي خواد ، شايد مي خواد از جانب تو مطمئن بشه ، شايد مي ترسه كه تو دلبسته يه مرد ديگه باشي. -        منم به خاطر همين مسئله نمي خوام عكس العملي نشون بدم . -        يعني منتظر مي موني ؟ -        فكر مي كني چاره ي ديگه اي دارم ؟ ياس تو چقدر اونو دوست داري ؟ باز هم همان دل درد ناشي از هيجان به سراغ دختر آمد . عجب سوالي ؟ چه بايد مي گفت ؟ به اندازه همه دنيا ؟ با تمام وجود ؟ بيشتر از هر عاشق ديگري ؟ اما اينها نيز گنجايش آن علاقه شديد را نداشتند . -        منو ياد پدرم ميندازه . اونم براي مادرم خيلي عزيز بود . -        بهرام تو رو مي خواد . به اين موضوع هيچ شكي ندارم ياس . دوست داري باهاش ازدواج كني ؟ -        آرزو ي بزرگيه بنفشه . -        اما تو اين آرزو را داري مگه نه ؟ -        البته كه دارم . بهرام بي نظيره ، ولي نمي دونم چرا بايد به من علاقمند بشه . اون موقعيت خيلي خوبي داره . تو مي گفتي دنبال يه چيز متفاوت مي گرده ، كسي كه با همه فرق داره . -        خب كله پوك ، تو چنين شايطي داري . خوشگلي ، مهرباني . ياس ، تو همه ي پسراي دانشگاه رو شيفته ي خودت كردي . چرا بهرام بايد از اين قاعده مستثني باشد؟ تو حقيقتا با همه فرق داري ، فرق داري كه تونستي دل بهرامو به دست بياري . -        فرق دارم ؟ مگه من كي ام؟  سپس پوزخندي زد و ادامه داد : يه دختر بي پناه ! نه پدر دارم نه مادر ، تنها زندگي مي كنم. اينا تفاوت بنفشه ؟ اينا نشونه ي منحصر به فرد بودن منه ؟ گريه اش گرفته بود . اشك هايش را پاك كرد و گفت : بهرام پسري نيست كه دنبال زيبايي ظاهري باشه . چرا بايد به يه دختر تنها و بي كس علاقه نشون بده ؟ -        عزيزم تو منحصر به فردي ! از هر نظر . تو تنها زندگي مي كني ، درسته ، اما خيلي خوب از اداره ي زندگيت بر مياي ، تو دختر مقاومي هستي و شايد همين عامل در كنار يكديگر امتيازاتت اونو مجذوب تو كرده . بهرام هميشه بهترين رو مي خواسته و حالا فكر مي كنه كه اونو پيدا كرده . به نظر منم انتخاب درستي كرده . هر دو تون شبهي هميد . هر دو طعم تنهايي رو چيديد . بهرام در ظاهر با ديگرانه ، ولي حقيقتا تنهاست . به دنبال كسيه كه دركش كنه و براي اين منظور تو بهتريني . شما مي تونين يه دنياي قشنگ بسازيد يه دنياي بي نظير ، عالمي كه همه حسرتش رو بخورن . تو مي توني خلايي رو كه در زندگي بهرام بوده پر كني و اونم مي تونه يه تكيه گاه مطمئن براي تو باشه . و بعد بدون اين كه منتظر پاسخ ياس باشد در برابر خانه توقف كرد و از اتومبيل پياده شد با كليدي كه ياس به همراه داشت در را گشودند . اتومبيل را به پاركينگ بردند و سپس به داخ رفتند . بهجت خانم در حال تدارك شام بود . وقتي ياس را گريان ديد با تعجب گفت : چي شده دخترا ؟ ياس با لبخندي كم رنگ گفت : هيچي بهجت خانم نگران نباشيد . و بدون حرف ديگري از پله ها بالا رفت بهجت خانم با تعجب به بنفشه نگاه كرد تا شايد از او پاسخي بشنود . بنفشه گفت : رفته بوديم شاهچراغ دلش گرفته بود ، محيط روش اثر گذاشت و گريه اش گرفت . - دخترك بيچاره ! حق داره دلتنگ باشه . - با اجازتون من مي رم پيشش . - برو دخترم. بنفشه در را گشود و وارد اتاق شد. ياس دراز كشيده بود از پنجره ، باع را نگاه مي كرد . به او نزديك شد . روي لبه تختخواب نشست و پرسيد : مي خواي به بهنام تلفن كنم ؟ شايد اون بتونه كمكت كنه. ياس نگاهش را به او دوخت و گفت : نه بنفشه خواهش مي كنم اين كار رو نكن. سپس سرش را بلند كرد و در بسر نشست و گفت :يه قولي به من بده بنفشه . - چه قولي؟ -  به هيچ كس نگو كه بهرام آمده بود شيراز،حتي به بهنام. -  تو دختر عجيبي هستي ياس . -  قول مي دي ؟ -  هر طور كه راحتي . ياس لبخني زد و گفت : -        متشكرم. -        ياس من خيلي خوشبينم . فقط تو لياقت بهرامو داري و فقط اونه كه برازنده ي توست . -        دعا كن بنفشه خيلي مس ترسم. -        نترس دختر خوب ، خدا بزرگه . و بعد اشك هاي او را پاك كرد و ادامه داد : انقدر خودخوري نكن. - خوشحالم كه تو فهميدي . حالا احساس سبكي مي كنم. صبح روز بعد ياس خيلي زود از خواب برخاست . دوشي گرفت و به همرته حميد كه براي رفتن به مدرسه مهيّا مي شد صبحانه خورد . بنفشه هنوز خواب بود كه به همراه حميد از خانه خارج شد و او را تا مدرسه اش همراهي كرد . هواي خوب و خنك صبح حالش را جا مي آورد و باد در لاي موهايش مي پيجيد و احساس دل انگيزي در او به وجو مي آورد . از آنجا قدم زنان به حافظيه رفت . ساعتي را بدون هدف روي نيمكتي نشست و محيط اطرافش را نگاه كرد . احساس خوبي داشت . پس جريان روز گذشته نسبت به آينده اميدوار تر شده بود . اكنون بهرام را به خود نزديك تر احساس مي كرد و حتي شايد بيشتر از قبل دوستش مي داشت . همان طور كه به فواره هاي آب چشم دوخته بود ، سايه او را با خود همراه مي ديد . شايد مثل روز گذشته در تعقيبش باشد . جرات نمي كرد كنجكاوانه اطرافش را نگاه كند ، دوست نداشت بهرام خود را در برابر او رسوا ببيند. با خود انديشيد مهم اين است كه او در اينجاست و به خاطر او به شيراز آمده است ، پس بايد به خدا توكل كند و تا زماني كه بهرام خود مايل به ابراز احساسش شود و زبان به سخن بگشايد صبوري كند . پس از مدتي انديشيدن به اين موضوع برخاست و به گورستان رفت . با پدر و مادرش وداع كرد و براي شادي روحشان دعا كرد . وقتي از آنجا خارج شد ساعت از يازده و نيم گذشته بود تاكسي گرفت و به خانه برگشت . بنفشه در باغ مشغول تماشاي بازي خرگوشها بود . به او نزديك شد و سلام كرد . بنفشه به سويش چرخيد و با لبخند جواب او را داد . چهره ي ياس شاد بود و از بي قراري گذشته اثري در آن وجود نداشت. از قرار معلوم پياده روي در خنكاي صبح در بهبود اوضاع او موثر واقع شده بود . روي تاب نشست و پرسيد : حالت خوبه ؟ -        مرسي عزيزم خوبم تو چي ؟ حالت خوبه ؟ -        خدا رو شكر منم خيلي سر كيفم. ياس كنجكاوانه به او نگريست و گفت : خوبه چه خبر ؟ -        چند دقيقه ي پيش داشتم با بهنام صحبت مي كردم . ياس با نگراني پرسيد :بهنام؟ -        خوب آره ، مگه اشكالي داره ؟ گفت شب براي استقبال مياد فرودگاه . ياس بي قرار تر پيش گفت :چيزي كه بهش نگفتي ؟ -        درباره ي چي ؟ -        بهرام ديگه . -        نه دختر خوب من سر قولم هستم . ياس نفس راحتي كشيد و گفت : -        متشكرم . حالش خوب بود ؟ -        آره سلام رسوند و يه خبر خوب هم داشت . -        چه خبر ؟ -        تهرون برف اومده . ياس با هيجان گفت :برف ؟ بنفشه متاثر از هيجان او گفت : آراه مي گفت يه دفعه هوا چند درجه سرد شده . تعجب كرد كه ما از اخبار متوجه آب و هوا نشديم . منم حسابي دلشو آب كردم و گفتم اينجا اونقدرسرمون شلوغه و خوش مي گذرونيم كه ديگه وقتي براي اخبار نداريم . -        من عاشق برفم ، خيلي خوشحال شدم . -        تو كجا رفته بودي ؟ -        رفتم حافظيه ، بعدشم رفتم پيش پدر و مادرم . -        بهرامو نديدي ؟ ياس سري به علامت منفي تكان داد و گفت : كنجكاوي نكردم . سپس از جا برخاست و گفت : دارم مي رم تو خونه ، تو نمي ياي ؟ بعضي چيزا هست كه بايد برشون دارم. بنفشه با حركت سر موافقت كرد و هر دو به داخل خانه رفتند تا وسايلشان را جمع كنند . ياس دفتر خاطرات پدر، عروسكش و چند دست لباس برداشت و آخر از همه سه تار پدر را نيز در چمدانش قرار داد . * * * ادامه دارد .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 16:31 توسط harold |