رمان


ليلا دو دختر را همزمان در آغوش گرفت و صورتشان را بوسيد .بهنام گفت : سفر چطور بود خانما؟ بنفشه ابرويي بالا انداخت و گفت : خيلي خوش گذشت .  بهنام پرسيد : جاي من خالي نبود ؟ بنفشه خنديد و گفت : نه اتفاقا چند روزي احساس آرامش كردم . و چون با دلخوري تصنعي او رو به رو شد ، لبخندي زد و گفت : دلم برات تنگ شده بود بهنام . بهنام گله مند گفت : منم همين طور . ديگه از اين سفر خاي مجردي نرو كه به من خيلي سخت مي گذره. -        فداي دل مهربونت بشم من . از بهرام چه خبر ؟ اين سوال را مخصوصا مطرح كرد . بهنام پاسخ داد : نمي دونم از اون روز كه هنوز پيداش نشه ، معلوم نيست كجا رفته . -        سعي نكردي پيداش كني ؟ -        خودش تلفن كرد .گفت حالم خوبه و چند روز ديگه ميام خونه. -        نگفت كجاست ؟ بهنام با لاقيدي شانه هايش را بالا انداخت و گفت : نه شايد با دوست دخترش خلوت كرده . ميدوني كه ما عادت نداريم تو كارهاي همديگه سرك بكشيم. -        من اگه جاي تو بودم تا حالا ته و توي قضيه را در آورده بودم . -        عزيزم تو بايد كارآگاه مي شدي نه كارشناس شيمي. چمدانهاي دختر ها را برداشت و همگي به راه افتادند . ليلا پرسيد : شيراز چطور بود ؟ بنفشه با هيجان گفت : عالي بود مامان . واجع به چيز هايي كه ديده بود برايشان حرف زد . ياس از ديدن خيابان هاي مملوء از برف با خوشحالي گفت : چقدر خوبه . كاش هميشه برف بباره  . ليلا دستي به سرش كشيد و گفت : يه مدت ديگه ازش خسته مي شي . دختر به علامت منفي سر تكان داد و گفت : نه ، برف قشنگه . آدمو خسته نمي كنه . ليلا تبسمي كرد و در دل احساسات قشنگ دختر را ستود . او نيز مثل بنفشه و سايرين عاشق اين دختر ساده و مهربان با احساسات پاك شده بود . او نيز در اين دو ماه به طرز غريبي با اين دختر خو گرفته بود و به اندازه ي بنفشه دوستش مي داشت . آخر شب بهنام ياس را به آپارتمانش رساند و خودش به خانه رفت تا شايد از بهرام خبري شود . در كارهايش كنجكاوي نمي كرد . ، اما حقيقتا نگرانش بود . بهرام چهار روز پيش اتومبيل را برداشته و غيبش زده بود و در اين مدت تنها يك بار با برادر تماس گرفته بود . آيا دوستان نابابي پيداكرده بود او را از راه به درش كردند؟ اين فكر بهنام را ديوانه مي كرد. در برابر او احساس مسئوليت مي كرد ،مخصوصا اين كه قبل از اين ، چنين رفتاري هيچگاه از او سابقه نداشت و او هميشه فرد آرام و منظبت و پايبند به قواعد بود . حال چه به روز اين پسر آمده بود ؟ بهنام در طي اين مدت مرتب اين سوال را از خود كرده بود ،اما پاسخي برايش نيافته بود.                                             *      *      *      * ساعت نزديك شش صبح بود و بهنام از ساعتي قبل بيدار بود . كنار شومينه نشسته بود و مشغول خواندن درس بود . امروز امتحان داشت و هنوز جزوه اس يك دور به پايان نرسانده بود . در همين حين از پنجره مقابل به رويش ديد كه در خروجي خانه گشدوه و بهرام وارد خانه شد . اتومبيلش را به پاركينگ برد و دقايقي بعد به درون خانه آمد . وقتي بهنام را بيدار ديد لبخندي زد و سلام كرد. انتظار نداشت در اين ساعت او را بيدار ببيند . قبراق و با نشاط به نظر مي آمد ، پاسخ سالمش را داد . بهرام همانطور كه به سوي شومينه مي آمد گفت : عجب برفي تهرونو پوشونده ، حسابي جا خوردم . بهنام با تعجب به او نگاه كرد . از دو روز پيشبرف زمين تهران را پوشانده بود . -        مگه تهران نبودي ؟ دو روزه كه برف مي باره . بهرام هم به او نگريست . خراب كرده بود ، اما چاره اي جز بيان حقيقت نداشت . نه چند روز رفتم سفر . -        خوبه كلاسات رو تعطيل كردي رفتي سفر ؟ سفرت اينقدر مهم بود ؟ -        بله مهم بود . -        پس اميدوارم خوش گذشته باشه . لحنش بوي ملامت و سرزنش مي داد . بهرام هيچ نگفت . روي كاناپه نشست و مشغول در آوردن كفشه و جورابهايش از پا شهايش شد . بهنام پرسيد : كجا رفته بودي ؟ بهرام سر بلند كرد و به او نگاه كرد . عصبي بود و مي خواست بگويد به تو مربوط نيست ، اما نمي خواست او را برنجاند . -        گفتم كه رفته بودم سفر . يه كاري برام پيش آمده بود كه مجبور شده از تهران خارج بشم . -        چه كاري ؟ بهنام مصمم در بازجويي بود و قصد عقب نشيني نداشت . بهرام با كلافگي سري تكان داد و گفت : راحتم بذار . -        پرسيدم چه كاري ؟ -        مگه دونستش ضرورتي داره ؟ بهنام با صداي بلند تري پرسيد :نداره ؟ هيچ معلوم هست كه داري چه كار مي كني بهرام ؟ بدون اين كه چيزي بگي چهار روز تموم غيبت مي زنه ، اون وقت توقع داري چيزي ازت نپرسم ؟ - من كه بچه نيستم بيست و دو سالمه . اختيارمم دست خودمه . - كي گفته ؟ - خودم اصلا مگه من در كارهاي تو كنكاش مي كنم ؟ آخه من مثل تو رفتار نمي كنم . بهرام به خدا توي اين ترم با اين كارات داري منو ديوانه مي كني ، آخه تو چه مرگته ؟ حالم خوبه اتفاقي هم نيقتاده ، اين براي صدمين بار . -  پس كدوم گوري رفته بودي ؟ -  نيازي نمي بينم در موردش توضيحي بدم . -  داري مجبورم مي كني زنگ بزنم به پدر و بگم كه اينجا چه خبره . با شنيدن اين اين حرف ، از كوره در رفت . از جا برخاست و فرياد زد : زندگي من هيچ ربطي به اون نداره .فهميدي ؟ بهنام نيز فرياد زد " بسيار خوب به من مربوطه و مي خوام بدونم تو چه غلطي مي كني . بهرام باز هم خواست بگويد ، به تو هم مربوط نيست ولي دوباره خشمش را فرو خورد . امروز صبح خويشتن داري بسياري از خود به خرج داده بود و علتش نيز آرامشي بود كه پس از پايان گرفتن سفر موفقيت آميزش به او دست داده بود . ارزشش را داشت كه كمي فرياد هاي بهنام را تحمل كند ، اگر چه او كاملا حق داشت و بهرام حال او را درك مي كرد . -        من يه جوب قانع كننده مي خوام بهرام . -        پيش يكي از دوستام بودم همين . -        نكنه يه معشوقه واسه خودت دست و پا كردي ؟ از زندگي مشترك و لبريز از عشقت راضي هستي ؟ -        تو هرطور كه دوست داري فكر كن . بهنام با عصبانيت دستهايش را در هم گره كرد . چرا نمي توانست از كارهاي اين پسر سر در بياورد ؟ -        بهرام ! اصلا دلم نمي خوا بيفتي توي كارهاي خلاف . دور دوستاي ناباب رو خط بكش . -        تو مثل اين كه دوست داري آقا بالاسر من باشي ، اما اينو بدون من اونقدار هم كه تو فكر مي كني بچه نيستم . ، بهتر از تو مي دونم بايد چه كار كنم و چه كار نكنم. راست مي گفت و بهنام به اين امر كاملا واقف بود ، اما پس او چه مرگش بود ؟ جواب سوالش را از كجا بايد پيدا مي كرد ؟ هونز هم عصباني بود ، اما فكرش راه به جايي نمي برد . . بهرام كتش را از روي چمدانش برداشت و دو بسته ي كوچك از جيبش بيرون كشيد . آنها را مقابل او روي ميز قرار داد و گفت : مال توئه . رهاوردي از سفر براي تنها برادرش بود . بهنام گيج و منگ نگاهش كرد . اين پسر به راستي عجيب و ديوانه بود . او در برابر حيرت برابر لبخندي زد و گفت : بازم مثل هميشه ممنونم كه نگرانم هستي . لااقل توي دنيا يه نفر هست كه بود و نبود من براش مهم باشه و از اين بابت خوشحالم . خيالتم راحت باشه موردي پيش نيامده كه نگران بشي . يه سفر شخصي بود . نپرس براي چي ، اما نگران نباش ، اطمينان مي دم كه مسئله اي در بين نيست و من همون بهرام هميشه ام و خلافي ازم سر نزده و نمي زنه . سپس چمدانش را برداشت و به سوي اتاق رفت . بهنام پرسيد : صبحونه نمي خوري ؟ او از اتاقش گفت : نه خيلي خسته ام . تمام شبو رانندگي كردم ، اما با يه نهار موافقم . بهنام پوزخندي زد . هيچ گاه از كارهاي عجيب برادر سردر نمي آورد .  به هر حال حق با او بود و هيچگاه مرتكب خلافي نشده بود كه بهنام را ناراحت يا به دردسر بيندازد . لحظاتي بعد چراغ اتاق خاموش شد و از فرط خستگي بدون تعويض لباس وارد بستر شد و خيلي زود خوابش برد . بهنام نگاهي به كادو ها انداخت و كاغذ زيبايي را كه با سليقه ي بسيار دورشان پيچيده شده بود باز كرد .  يك ساعت مچي و يك جعبه ي چوبي  سيگار بسيار زيبا .لعنتي از كجا فهميده بود كه او هفته ي پيش ساعت مچي اش را گم كرده بود ؟ هميشه با كارهايش او را غافلگير مي كرد . جعبه ي سيگار را نيز پسنديد . بهرام از سليقه ي او خوب آگاه بود و مي دانست كه به اين جور چيز ها علاقه ي فرواني دارد . زير لب گفت : اي بهرام ديوونه ! چرا تو انقدر عجيبي ؟ وبعد نگاهي به ساعت انداخت و از جا برخاست . هنوز چند صفحه از درسش را نخوانده بود . ساعت نه و نيم پس از پايان گرفتن كلاسش ابتدا به منزل عمه رفت و سري به بنفشه زد ، اما خيلي زود به خانه برگشت . بهرام غرق در خواب بود. يكراست به آشپزخانه رفت و مشغول تهيه ي نهار شد . ميز مفصلي چيد و وقتي كارش تمام شد ، چند دقيقه به ساعت دوازده بود . از آشپز خانه خارج شد و در اتاق بهرام را گشود و چند ضربه به آن زد و گفت : پاشو بهرام لنگ ظهره . بهرام لحافش را كه كنار زده شده بود دوباره به سر كشيد و جوابي نداد . بهنام باز به در زد و گفت : پاشو ديگه . مگه بعد از ظهر كلاس نداري ؟ پاشو بيا نهار بخوريم . بهرام به ناچار از تختخواب بيرون آمد . مي دانست كه بهنام دست از سرش برنخواهد داشت . قبل از اين كه از اتاقش خارج شود به سراغ چمدانش رفت و از آن جعبه ي كوچكي بيرون آورد و دوباره به فكر فرو رفت . اين انگشتر را در شيراز و براي ياس خريده بود . به اين فكر فرو رفت . اين انگشتر را در شيراز و براي ياس خريده بود . به اين اميد كه روزي بتواند خودش آن را در انگشت دختر قرار دهد و او را براي هميشه تصاحب كند . صداي بهنام يك بار ديگر بلند شد كه گفت : پاشو بهرام ديرت مي شه ها . و او را از دنياي افكارش بيرون كشيد . انگشتر را در جعبه گذاشت و آن را در جاي امني قرار داد . از اتاقش بيرون آمد و به بهنام كه داشت را ديو گوش مي داد گفت : مي تونم قبل از ناهار دوش بگيرم ؟ حسابي عرق كردم . -  سر ده دقيقه ي ديگه بايد تو آشپزخانه و سر ميز حاضر باشي . بهرام به علامت اطاعت دست به سينه گذاشت و گفت : چشم قربان . و حوله اش را برداشت و به سوي حمام رفت . ده دقيقه بعد ،هر دو در آشپزخانه و پشت ميز بودند . بهرام با ديدن تدارك مفصل بهنام گفت : هوم ! واقعا ممنونم برادر خوبم . نمي دوني از كي بود كه هوس عدس پلو كرده بودم . -  داري خرم مي كني ؟ -  نه به جون تو ، دارم راست مي گم . امتحان چطور بود ؟ -  افتضاح اصلا خوب نبود . حتي يه دونه سوال را هم درست جواب ندام كه هيچ ، فكر مي كنم دو سه نمره هم به خاطر بدخطي ازم كم كنه . -  هي مي گم يه خورده بشين خط تمرين كن تا خطت خوانا بشه ، اما كو گوش شنوا . -  شايد بهتر باشه كه برم پيش ياس ، خطش حرف نداره پسر . -  يه دونه از تابلوهاشو خونه ي عمه ديد م . - كارا قشنگتري هم داره . - راستي بنفشه از شيراز برگشته ؟ -  آره ديشب اومدن. -  خوش گذشته بود ؟ - بنفشه كه خيلي راضي بود . از قرار معلوم حسابي حال كردند . -  تو رو چرا نبردند ؟ - چه مي دونم ؟ شنيدي كه بنفشه چه مي گفت مي خواد مجِِِِّردي سفر كنه . - يعني انقدر دلشو زدي كه بنده ي خدا از دستت فرار مي كنه ؟ - بد جنس . بهرام خنديد و گفت : راست مي گم ديگه ، چرا بدت مياد ؟ -        به كوري چشم حسودا ، ما بي نهايت عاشق هم هستيم . -        خدا كنه . آرزوي من همينه . -        راستي به خاطر سوغاتيات متشكرم . حرف نداشت . -        قابل تو رو نداره . -        ساعتت خيلي به موقع بود . از كجا مي دونستي كه بهش احتياج دارم ؟ -        جدا؟ -        آره ، اون هفته ساعتمو گم كردم . -        اتفاقا خودم گمش كردم ، باتري ساعتم تموم شده بود ساعت تو رو برداشتم . فكر مي كنم توي دستشويي دانشگاه جا گذاشتمش . بهنام با تعجب به او نگاه كرد و با خنده گفت : تو ديوونه اي بهرام . -        جون تو خودمم اصلا نفهميدم كي گمش كردم . -        زياد بد نشد . عوضش اين يكي نو تره و هم شيك تر . يه كت پشمي هم از بنفشه بهم رسيد .خيلي شيكه -        مباركت باشه . -        ممنون يه پيرهنم واسه تو خريده . گفت تا نياي اونجا بهت نمي ده . -        چه آشي برام پخته كه مي خواد منو بكشونه اونجا ؟ -        نمي دونم ولي توصيه مي كنم در اولين فرصت بري اونجا چون ارزشش رو داره ، پيرهن قشنگيه . -        خوب پس تحت اين شرايط ، همين امروز بعد از ظهر مي رم اونجا . -        منم واسه شام ميام ، لباس بردار كه بعد از شام بمونيم . -        تو بمون ، اما من بعد از شام بر مي گردم كار دارم. -        هر طور كه ميلته . درضمن بايد برف هاي روي پشتبام رو پارو كني . -        امشب ترتيبشو مي دم . بعد از ناهار بهرام ظرف ها را شست و بعد براي حضور در دانشگاه ، خانه را ترك كرد . تا ساعت هفت كلاس داشت و پس از آن به خانه عمه رفت . چنان خود را بي تفاوت نشان مي داد كه بنفشه گاه از عصبانيت مي خواست بگويد كه او را در شيراز ديده است ، اما افسوس كه به ياس قول داده بود و اين دختر نازكدل تاب تحمل ديدن رسوايي او را نداشت . از پيرهني كه بنفشه برايش سوغات آورده بود خيلي خوشش آمد. وقتي آن را پوشيد سايرين او را تحسين كردند و بنفشه نيز در دل به ياس حق داد كه خواهان حفظ اين جذبه و غرور بي مثال باشد . شام را در كنار هم خوردند و سپس بهرام خانه را ترك كرد. ليلا نيز همچون بهنام اين احتمال را مي داد كه او اوقاتش را با دختري سپري مي كند ، اما بنفشه بيشتر از آن دو مي دانست و افسوس مي خورد كه نمي تواند راجع به اين موضوع حرفي به ميان آورد . بهرام طبق عادت هر شب رو به بالكن خانه ي ياس و در تاريكي خيابان پارك كرد ، تا زماني كه او به بالكن آمد و آسمان را تماشا كرد ، همان جا ماند و سپس همچون شب هاي گذشته با دلي پر عشق به خانه برگشت . قبل از هر كاري به پشتبام رفت و برف ها را پارو كرد . سپس كمي شير داغ كرد و خورد ، در همان حين نگاهي سطحي به درسهاي فردا انداخت و وقتي كه براي خوابيدن وارد بستر شد ، ساعت از دوازده و نيم بامداد گذشته بود. اگه بچه هاي خوبي باشيد و نظر بگذاريد و براي من كاري پيش نياد، بازم ادامه ي رمان را امشب مي گذارم ؛ولي ممكن است مقدارش كم باشد . این هم کادوی تولد من به فرشته خانم .فرشته خانم تولدت مبارک . لیلا و بنفشه آماده ی خروج از خانه بودند که زنگ در به صدا در آمد . هر دو با تعجب به هم نگاه کردند و بنفشه شانه اش را بالا انداخت و به سوی آیفون رفت . یک هفته از باز گشت او و یاس به تهران می گذشت و امشب یاس ، او ، ليلا و بهنام را براي صرف شام به آپارتمانش دعوت كرده بود . طبق قراري كه با بهنام گذاشته بودند ، آن دو جلو تر به منزل ياس مي رفتند و او نيز پس از پايان آخرين كلاسش ، در ساعت هفت ، يكراست به آنجا مي رفت . بنفشه دكمه ي آيفون را فشرد و رو به ليلا گفت : بهرامه . ليلا يك صندلي از پشت ميز ناهار خوري بيرون كشيد و روي آن نشست و گفت : براش به قهوه درست كن . بنفشه بدون هيچ حرفي به آشپزخانه رفت و دقيقه اي بعد بهرام در ورودي را گشود و وارد سالن شد . متوجه ليلا شد و به سويش رفت . در همان حين دستكش هايش را از دستهايش خارج كرد و گفت :سلام عمه ، حالتون چطوره ؟ ليلا لبخندي زد و گفت : سلام عزيزم ممنونم تو چطوري ؟ بهرام در مقابلش ايستاد و گفت : مرسي . و چون او را پالتو پوش و كيف به دست ديد، پرسيد ، جايي قراره برين ؟ ليلا پاسخي به سوال او نداد و در عوض با لحني گلايه آميز گفت: تو با خودت عهد كردي هفته اي يك بار به ديدن عمه ات بياي ؟ - شرمنده عمه جون ، گرفتار بودم . و كنار او روي صندلي نشت . - به دنبال نون وآب و زن و بچه ات مي دويدي ؟ - دست بردارين عمه ، شما كه انقدر سختگير نبودين .بنفشه كجاست ؟ - همين جا ، آشپزخانه است . چه عجب از اين طرفا بهرام خان ؟ - دلم براتون تنگ شده بود باور مي كنين ؟ ليلا دستي به سر او كشيد با ملاطفت گفت : البته كه باور مي كنم . دل منم برات تنگ مي شه ، پس يه لطفي كن و بيشتر دلتنگ عمه باش تا من زود زود ببينمت . وسپس خنده كنان افزود : كاش يه دختر ديگه هم داشتم ، اون وقت قالبش مي كردم به و هر روز مي ديدمت . بهرام نيز به اين شوخي خنديد . در همين حين بنفشه در حالي كه سيني محتوي فنجان قهوه و يك ظرف شكر را در دست داشت به سالن آمد و سلام كرد . بهرام پاسخش را داد و از حال يكديگر پرسيدند . بنفشه سيني را مقابل بهرام روي ميز گذاشت و او تشكر كرد . وقتي بنفشه را نيز با لباس بيرون ديد گفت : نگفتين كجا مي خواين برين . - داريم مي ريم خونه ي ياس براي شام دعوتمان كرده . - اميدوارم خوش بگذره . و در دل افزود خوش به حالتون . - هنوز سر گروه تمرين بر نگشتي ؟ بنفشه با پرسيدن اين سوال او را از عالم رويا بيرون كشيد . به علامت منفي سري تكان داد و گفت : نه ، يه كم خسته ام . بنفشه كه دليل غيبتهاي او در گروه سرمستان مي دانست دوباره گفت : حيفه بهرام ، موقعيتت توي گروه به خطر مي افته ،‌ممكنه يكي ديگه رو جايگزينت كنند . - مهم نيست ، توي تهران از اين گروه هاي موسقي فروانه . در ضمن من براي دل خودم ساز مي زنم نه چيز هيچ چيز ديگه . سپس قهوه اش را سر كشيد و از جايش بلند شد و گفت : من دارم مي رم خونه شما را هم سر راه مي رسونم . ليلا و بنفشه از جا برخاستند و ليلا گفت : ببخش بهرام جون كه مجبوريم بريم . بهرام با لبخندي گرم عذرخواهي او را پذيرفت و گفت : خواهش مي كنم نيازي به اين حرف ها نيست . و جلو تر از بقيه براي روشن كردن اتومبيلش ، سالن را ترك كرد . وقتي در برابر آپارتمان ياس توقف كرد ، ليلا به او گفت : تو هم بيا بالا بهرام . بهرام با تعجب نگاهش كرد و گفت : چي مي گين عمه ؟ - خب بيا ديگه . - شما مهمونشين منو كه دعوت نكرده . - چه فرقي مي كنه ؟ من دارم دعوتت ميكنم. بهنام كه مياد اينجا تو مي خواي تنها بموني ؟ بهرام تبسمي كرد و پاسخ داد : داداشي منو به اين تنهاييا عادت داده. شب خوش . لوس نشو بهرام ماشين رو خاموش كن . ود اتومبيل را گشود . بنفشه هيچ دخالتي در گفتگوي آنان نمي كرد ، زيرا مي توانست حال بهنام را درك كند ، اما ليلا دست بردار نبود . بهرام نيز از ته دل مايل بود آپارتمان ياس را كه بهنام و بنفشه مرتب از آن حرف مي زدند ببيند وليكن مي دانست اين كار معقولي نيست . - اصرار نكنين عمه ، درست نيست كه بدون دعوت پاشم بيام خونه ي مردم . - ياس مردم نيست . لازم نيست انقدر بهانه بياري . بيا پايين وگرنه ناراحت مي شم . اين را گفت و از اتومبيل پياده شد . - عمه آخه آخه امشب اجرا داريم ، بايد برم قلهك . ليلا با شنيدن اين حرف لبخند زد و گفت : تو كه تمرينو تعطيل كرده بودي . - شايد از امشب دوباره شروع كنم. - اينكه عاليه . چه ساعتي اجرا دارين ؟ - ده . با وجو اين كه در تمرينات گروه شركت نمي كرد ، ولي سرپرست گروه براي هر اجرا به او زنگ مي زد و محل و زمان اجراي برنامه را به اطلاعش مي رساند تا اگر مايل بود و نظرش راجع به كناره گيري تغيير كرده بود به اعضاي گروه ملحق شود . - به ياس مي گم زود تر ترتيب شامو بده . بهنامم ساعت هفت و نيم مياد . شام مي خوريم و بعدشم سر ساعت نه ، همه با هم مي ريم قلهك . چطوره ؟ بهرام با سردرگمي نگاهش كرد و وقتي عزمش را جزم ديد نتوانست مقاومت كند . - دوست نداري برنامه ات رو ببينم. - عمه به خدا درست نيس كه من بيام قبول كن . ليلا نگاهش را از او برداشت و با رفتن به سوي در ورودي آپارتمان سخنش را نشنيده گرفت و بنفشه نيز كه زنگ در را زده بود با شنيدن صداي ياس گفت : باز كن ياس ، بهرامم با مياد تو . مخصوصا جمله ي آخر را با صداي بلند بيان كرد كه بهرام چاره جز تسليم نداشته باشد . ياس از شنيدن نام بهرام سخت متعجب شد و كمي هم دستپاچه . نگاهي به اطرافش انداخت تا از مرتب بودن خانه اش و وسايل پذيرايي اطمينان حاصل كند و سپس خود را براي استقبال از مهمانانش آماده كرد . ليلا و در پي او بنفشه و بهرام پديدار شدند و به ترتيب از پله ها بالا آمدند . ياس مادر و دختر را بوسيد و به هر دو خوش آمد گفت. و كمي دير تر از آنها با بهرام مواجه شد آشفتگي و انقلاب آشكاري در درونش احساس كرد . مردي كه شب و روز تمام لحظاتش را صرف انديشيدن به او مي كرد به منزلش آمده بود و او از اين حادثه ي غير مترقبه ، دستخوش هيجان و سردرگمي شده بود . بهرام نيز حالتي نتشابه داشت . از اين كه ناخوانده قدم به خانه ي محبوبش مي گذاشت ، شرمسار بود و رنگ صورتش به سرخي مي گراييد ، اما او چه مي دانست كه با جذبه و صلابتش دل محبوبش را اسير كرده است ؟ ابتدا ياس سلام كرد و بهرام به او پاسخ داد و احوالش را پرسيد و از اين كه ناخوانده مزاحمش شده بود عذرخواهي كرد . ياس با لحن مهرباني عذرخواهي اش را پذيرفت و به او خوشامد گفت . بهرام از ديدن فضاي گلباران و عطرآگين خانه كوچك او ، حتي در سرماي شديد و فصل باراني پاييز ، بي نهايت به شور و شوق آمد و با پي بردن به صحت گفته ها و تعاريف بهنام و بنفشه ، بي اختيار نفس عميقي كشيد و رايحه ملايم و مطبوع گل ياس ، سينه اش را انباشت . خانه ي كوچك و زيباي اين دختر چقدر با روحيه ي او سازگاري داشت . كاش مي توانست روزي در آپارتمان با ياس زندگي كند .  چه رويا هاي دوري . پوزخندي زد و كنار ليلا نشست و به خوشامد گويي مجدد ياس پاسخ داد . - خونه قشنگي داري ، آدمو به هيجان مي آورد . ياس تبسمي كرد ، اما نتوانست به تمجيد او پاسخ دهد . قلبش به شدت مي تپيد و صدايش به شدت مي لرزيد  . بنفشه علت آن را درك مي كرد . به ياري دوستش شتافت و رو به بهرام كرد و گفت : يقينا تو بيشتر از همه تحت تاثير جاذبه خونه قشنگ ياس قرار مي گيري ، چون خودتم هنرمندي . - دركش خست نيس بنفشه ، همه عاشق گل و زيبايي ان ، اما پرورش و نگهداري اين همه گياه كار هر كسي نيست ، واقعا سليقه ي مي خواد . و رو به ياس افزود : من بهت تبريك مي گم . - ممنونم ، خيلي لطف داري .  در زير پليور گل و گشاد قرمزش ريزه ميزه تر از هميشه به نظر مي آمد . دقيقا همان دختر كوچولوي ساده اي شده بود كه دل پسر را مي ربود . وقتي پشت به او به سوي آشپزخانه مي رفت بهرام اين حالت زيبا و كودكانه را درك مي كرد و از هيجاني كه سراپايش را گرفته بود ، احساس تنگي نفس كرد .  تلاش زيادي به كار بست تا نزد سايرين رسوا نشود و نگاهش را در اطراف خانه چرخاند . همه جا گل بود و زيبايي ، طراوت و سرزندگي . در گوشه اي از سالن كوچ ، چشمش به يك سه تار افتاد كه روي ميز به ديوار تكيه داده شده و چند شاخه نازك گل پيچك روي آن افتاده بود . از ديدن ساز دلش براي نواختن بي تاب شد . چطور توانسته بود دو ماه وجود سه تارش را در خانه ناديده بگيرد و احساسش را با نواختن بيان نكن ؟ خوشحال شد كه امشب مي تواند اين كار را انجام دهد . سه ساعت ديگر در جمع اعضاي گروه سرمستان . ابندا براي رهايي از دست ليلا به دروغ متوسل شده بود ، اما اكنون مصمم بود كه به محل اجراي برنامه برود . سرپرست گروه حتي فهرست برنامه هايشان را نيز به اطلاع او رسانده بود و خوشبختانه تمام قطعات برنامه ي امشب را قبلا با ساير اعضا تمرين كرده بود و مشكلي نداشت . ياس دخترك چشم عسلي و جذابي كه اين گونه او را با عشق سوزان خود جادو كرده بود ، باعث شد كه سه تار را رها كند . همان شب كه از صداي سازش گريسته بود و دستان بهرام سست شده بودند و تا اين لحظه حتي يك بار به سراغ دلگرمي اش نرفته بود . آن شب منظور او را از جمله ي احساس دلتنگي مي كنم..... پدرم خيلي سه تار ميزد .... خيلي وقته كه نمي زنه ..... درك نكرده بود، اما اكنون مي دانست كه غم از دست دادن پدر و شنيدن صداي ساز او پس از سالها ، باعث ايجاد چنين حالي در او شده بود .  با صداي او كه در مقابلش ايستاده بود و قهوه تعارف مي كرد به خود آمد. - بفرمايين . لبخندي به لب آورد و پس از تشكر ، فنجاني از سيني برداشت . تمام سعيش اين بود كه لرزش قلبش اثري بر صداي او نداشته باشد ، با اين حال موفق نبود و ياس لرزش لبها و صداي او را در حين گفتن مرسي ...چرا زحمت مي كشي ؟ خوب حس كرد  . جين كم رنگي به پا كرده بود كه به نظر نو مي آمد . مثل همان جيني بود كه مي خواست آن را در شيراز براي او بخرد . شايد هم بهرام آن را در شيراز خريده بود . آيا افكار و سليقه هايشان تا اين اندازه به هم نزديك بود ؟ اين انديشه او را به غوغاي بيشتري وا مي داشت . بهرام نيز لرزش دستان او را حس مي كرد و در يك لحظه به نظرش آمد كه ياس نيز مثل خودش به چشمان او نگاه كرد و اين احساس در قلبش تشديد شد . مي خواست واقع بين باشد و از روياپردازي در ذهنش بپرهيزد ، اما اين حس لحظه به لحظه قوي تر مي شد . وقتي ياس كار پذيرايي را تمام كرد ، بهرام هنوز با اين حس غريب كشمكش مي كرد . ليلا رو به ياس كه هنوز دليل آمدن بهرام به خانه اش را نمي دانست كرد و گفت : بهرام آمده بود دنبال ما ، امشب توي قلهك اجرا داره ما رو دعوت كرد كه امشب برنامه اش رو ببينيم . من و بنفشه هم آورديمش اينجا تا بعد از شام ، همه با هم بريم . تو كه دوست داري با ما بياي مگه نه ؟ ياس با خوشحالي گفت : البته و رو به بهرام گفت : خيلي ممنون كه منم دعوت كردي . بهرام از شنيدن دروغ ليلا راجع به دعوت آنها به تماشاي برنامه اش تعجب نكرد ، اما از ديدن هيجان و خوشحالي يسا به وجد آمد . - خواهش مي كنم. احتياجي به تشكر نيست ، اميدوارم خوشت بياد . - حتما همينطوره . من موسيقي را دوست دارم . - از اين بابت خوشحالم. ليلا رو به بنفشه كرد و گفت : پاشو به ياس كمك كن كه تا آمدن بهنام شامتون آماده باشه . نمي خوام برنامه ي بهرامو از دست بديم . بنفشه از جا برخاست و به سراغ ياس در آشپزخانه رفت هردو شروع به پچ پچ كردند . بهنام با ديدن اتومبيل بهرام در برابر خانه ي ياس تعجب كرد و با نگاهي دوباره به شماره پلاك آن ، شانه هايش را بلا انداخت و زنگ را فشرد ببخشيد كه دير شد ولي به قولم وفا كردم. لحظاتي بعد بنفشه در را گشود و او به سوي طبقه دوم به راه افتاد . در مقابل آپارتمان نيز با استقبال ياس و بنفشه روبه رو شد و پس از پايان سلام و احوالپرسي گرمي با هردوي آنان در حين ورود به داخل خانه پرسيد : اينجا چه خبره ؟ و قبل از گرفتن پاسخي بهرام را در كنار ليلا و غرق در مطالعه ي دفتري ديد . بنفشه دقايقي پيش ، وقتي كه ياس در آشپزخانه مشغول بود ، دفتر شعرش را به دست بهرام داد تا از بيكاري حوصله اش سر نرود و اين چنين او را در عمق اشعار ياس فرو برد . بهنام به ليلا سلام كرد و رو به بهرام گفت : هي پسر تو اينجا چي كار مي كني ؟ آفتاب از كدوم طرف در آمده كه تو به ما افتخار همراهي دادي ؟ بهرام سرش را بلند كرد و خواست بگويد عمه مرا آورده ، اما ليلا انگار از نگاه او فكرش را خواند ، پيشدستي كرد و پاسخ داد : بهرام امشب دوباره به گروهش ملحق مي شه ما رو هم دعوت كرده تا برنامه اش را ببينيم . بهنام از شنيدن اين حرف بي نهايت خوشحال شد . دو ماه تمام از نابساماني و آشفتگي برادرش عذاب كشيده بود و نمي توانست كاري برايش انجام دهد ، اما اكنون به نظر مي رسيد كه با دست بردن مجدد به ساز ، مي خواهد به پريشاني و سردرگمي خاتمه دهد ، با اين حال سعي كرد خودش را زياد هيجان زده نشان ندهد . پهلوي ليلا نشست و با كنايه گفت : خيلي خوبه دوران عشق و عاشقي به سر رسيد ؟ بهرام از سوال او در محضر ياس و سايرين جا خورد ، اما او نيز سعي كرد كه خود را بي تفاوت نشان دهد . -         كدوم عشق ؟ -         چه مي دونم ؟ هموني كه دو ماه تموم سرگشته ات كرده بود . دختر خوشبختي كه در طي اين مدت آروم و قرار رو ازت گرفته بود . -         بس كن بهنام اين اراجيف چيه كه به هم مي بافي ؟ بنفشه دور از ديد سايرين به ياس نگاه كرد و هر دو لبخند زدند . از اين كه بهرام سعي در مخفي كردن احساساتش داشت ، ولي آن دو از راز دلش آگاه بودند نوعي احساس پيروزي و رضايت در نگاهشان خوانده مي شد و با بي قراري انتظار روزي را مي كشيدند كه او زبان به اقرار بگشايد . بنفشه مطمئن بود كه او روزي اين كار را خواهد كرد ، اما ياس واهمه داشت كه چنين روزي هيچگاه از راه نرسد و رفته رفته بهرام اين احساسش را به دست فراموشي بسپارد يا آن قدر با خود بجنگد كه نسبت به آن بي اعتنا شود . بهنام با سماجت پرسيد : جون بهنام بگو اون عقب كشيد يا تو قالش گذاشتي ؟ اما قبل از اين كه بهرام پاسخي بدهد ، ليلا مداخله كرد و گفت : اذتيتش نكن بهنام تو چي كار به اين كارا داري ؟ وازياس وبنفشه پرسيد : شامتون آماده اس؟ ياس لبخندي زد و گفت : بله مادر . و از آنها دعوت كرد سر ميز شام حاضر شوند. اتاق پذيرايي اش چندان بزرگ نبود كه بتواند ميز ناهار خوري را در آن جا بدهد و از اين رو ميهمانانش نيز بايدر در آشپزخانه غذا مي خوردند . بهرام كمي دير تر از سايرين از جا برخاست . اشعار ياس تاثير بسياري بر او گذاشته بودند و نمي خواست براي لحظه اي دفترش را كنار بگذارد . ليلا از آشپز خانه گفت : بهرام بيا ديگه . و او را وادار كرد كه از جا برخيزد و به سايرين ملحق شود . بهنام پرسيد : چيه حسابي توي شعر غرق شدي . -         تو هم اگه يه خورده احساس و طبع لطيف داشتي بايد غرق مي شدي . -         واي خداي من ببين كي داره از احساس و طبع لطيف حرف مي زنه . بنفشه با اعتراض به نامزدش گفت : مگه بهرام چشه ؟ بهنام شانه هايش را بالا انداخت و گفت : چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است . بهرام كنايه ي او را نشنيده گرفت و از ياس پرسيد : چرا اشعارتو چاپ نمي كني ؟ ياس با تعجب گفت : چاپشون كنم.؟ و بعد لبخندي به لب آورد و افزود : اينا كه ازرش چاپ شدن ندارند . كدوم ناشر حاضر مي شه اين پرت و پلا ها رو چاپ كنه ؟ - تو نبايد درباره ي شعر هاي خودت چنين قضاوتي كني ، نبايد خودتو دست كم بگيري . شعرات آدمو تحت تاثير قرار مي ده . - ممنونم كه به من دلگرمي مي دي . -  نه ياس ، واقعيتو مي گم . تو تكنيك شعر گفتن رو به طور ذاتي بلدي ، شعرات نظم و قافيه ي مرتبي دارند . خيلي خوب موضوعات رو تشريح كردي ، مخصوصا دلتنگي و ارتباط عشق و طبيعت رو . اگه اشكالاتي هم در كارت وجود داشته باشه ناشري كه از سبك و متن شعرات خوشش بياد كمكت مي كنه تا اصلاحشون كني . بنفشه از شنيدن اين حرف ها بيشتر از ياس به هيجان آمد و گفت : منم به ياس مي گم شعراش خيلي گيراست ، اما اين دختر هميشه رو كار خودش عيب مي ذاره . ليلا رو به ياس گفت : حق با بهرام تو بايد قدر هنر خودتو بدوني ، بايد استعدادتو تقويت كني . بهرام پرسيد : تو چطوري شعر مي گي ؟ چه وقتايي ؟ ياس شانه هايش را بالا انداخت و گفت : نمي دونم من هيچ وقت به طور حرفه اي شعر نگفته ام . حرفهايي كه روي دلمه ناخودآگاه به اين صورت روي كاغذ ميان . هر وقت كه اون احساس خاص وجودمو پر مي كنه . نگاهي به بهرام كرد و با سعي در تشريح آن حس دستهايش را تكان داد و گفت : يه جور حال و هواي وصف نشدني كه هم ازش لذت مي بري هم عذاب مي كشي . در اين مواقع دلتنگي و تنهايي آشكار تر از هميشه اس ، احساس مي كني كه دنيا رو بهتر درك مي كني  ، يه جوري بايد خودتو تخليه كني و احساستو بروز بدي . فكر مي كنم كه تو بتوني منظور منو درك كني ، به نظرم ساز زدنم به همين حال و هوا احتياج داره و در اون لحظات يه احساس قشنگ و در عين حال آزار دهنده و غم آلود وجود آدمو پر مي كنه . بهرام به علامت تصديق سر تكان داد و گفت : حق با توئه . اصولا هنر آدمو آروم مي كنه چون از احساس و دل و وجود آدم نشات مي گيره . او نيز مثل ياس به اين احساس و حال و هوا اعتقاد داشت و دركش مي كرد . مواقعي كه سه تار مي نواخت ، اين احساس هميشه با او همراه بود و بخصوص در مواقعي كه دلتنگ مي شد يا از نظر عاطفي نياز به راهي براي ابراز مكنونات قلبي اش داشت ، سه تار بهترين وسيله و تسكين دهنده ترين مرهم بود . حال و هواي دروني او در اين دقايق نيز به همين حالت توصيف مي شد و نياز شديدي به نواختن سبك شدن داشت . با خونسردي حرف مي زد و آرامش مطبوعي را در هم صحبتي با ياس حس مي كرد ، اما دلش مملو از عشقي شديد و نفسگير بود و به نظرش مي آمد كه اين احساسات قلبش را پيش از پيش در مشتش مي فشارد و بردباري را از او مي گيرد . -         مي تونم چند تا از شعرات رو بدم به سرپرست گروه تا روش آهنگ بذاره ؟ دهان ياس از شدت حيرت باز ماند . اشعار او؟ براي آهنگي كه بهرام مي خواست آن را بنوازد ؟حتي در خواب هم نمي توانست تصور چنين سعادتي را بكند . بهنام كه مثل سايرين به وجد آمده بود به جاي ياس جواب داد : البته كه مي توني . ياس بايد از خداش باشه . رو به ياس افزود : قبول كن ديگه معطل چي هستي ؟ ياس در حالي كه دستان و قلبش از شدت هيجان مي لرزيدند ، با كلماتي بريده گفت : من ... من نمي دونم كه چي بايد بگم . اصلا فكرش را هم نمي كردم كه يه روزي يه نفر بخواد از نوشته هام توي آهنگ هاي اصيل و سنتي استفاده كنه . بهرام گفت : اتفاقا شعراي تو به درد چنين موضوعاتي مي خوره ، به خصوص دو سه تا قطعه اي كه با لهجه ي شيرازي نوشتي . مي تونم شعراتو ببرم ؟ -         آه بله . باعث افتخار منه . سايرين از شنيدن اين پاسخ با خوشحالي دست زدند و ياس از ديدن آثار رضايت در چهره ي بهرام هيجان زده تر از قبل سر به زير انداخت و سعي كرد به هر زحمتي كه هست بر آشوب درونش متسلط شود .                                                                                                    *          *           * بهرام با استقبال صميمي و گرم گروه مواجه شد و همگي به همان اندازه كه از غيبت ناگهاني اش تعجب كرده بودند از پيدا شدن ناگهاني اش نيز حيرت زده شدند و به او خوشامد گفتند . رهبر گروه چند دقيقه قبل از شروع برنامه با او به گفت و گو پرداخت و بهرام به او اطمينان داد كه از هر نظر براي حضور در صحنه آماده است و هيچ مشكلي ندارد . به خاطر اين كه ياس نظاره گر اجرايش مي شد هيجاي زايدالوصف سراپايش را فرا گرفته بود و دلش مي خواست بهترين اجراي تمام عمرش را داشته باشد . سرانجام پس از اعلام اولين آهنگ توسط مجري برنامه ، نواختن آغاز شد . خواننده اي كه در سه ماهه ي اخير با گروه سرمستان به تمرين و اجراي برنامه مي پرداخت يكي از خوش صدا ترين و پر طرفدار ترين خوانندگان موسقي روز اصيل بود و طبق قرار دادي يك ساله با اين گروه به اجرا و ضبط آهنگ هايش مي پرداخت . سالن مملو از جمعيت بود و حضور همين خواننده معروف تاثير بسياري در كشاندن چنين جمعيتي در محل برنامه داشت . ياس نيز با دلي پر خروش و مملو از هيجان در كنار بنفشه نشسته بود و حتي براي يك لحظه نمي توانست چشم از او بردارد و تحت تاثير جوّ عارفانه حكم بر سالن و چهره ي شيداي بهرام در اين دقايق ، هر لحظه احساس مي كرد كه بيش از پيش به او عشق مي ورزد و عاشق همين حالات و احساسات پاك اوست شيفته ي دلتنگي و غربت عميقي كه در چهره اش خوانده مي شد و آن را به ديگران نيز انتقال مي داد . اولين بار نيز با شنيدن صداي ساز و نواي غمگينش و با خواندن خروشي گرم و ملتهب از دريچه ي چشمانش در خانه ي ليلا دچار آن حالت غريب شد و گرماي سوزناك عشق تمام وجودش را مي سوزاند . خواننده با صداي گرم و پر وشرش دو بيتي هاي بابا طاهر را زمزمه مي كرد و صداي سوزناك ني و سه تار همه حاضرين را در خلصه فرو برده بود . سـرم سـوداي گــيسوي تـو داره دلم مــــهر مــــه روي تــو داره اگـر چشــمم بـه ماه نـو كـنه مـيل نـظر بـر طـاق ابــروي تـو داره بنفشه دست او را به نرمي فشرد و با تقسيم احساسش با او زمزمه كرد : -         آرومت مي كنه ؟ -        آدم سبك مي شه ، خوش به حال بهرام . دلم دور است و احـــوالش نــدونم  كسي خواهـم كه پيغامش رســـونم خـــــداونــــدا ز مــرگم مــهلتي ده كـه ديــداري به ديــدارش رسـونم -         بنفشه ! اون چرا چيزي به من نمي گه ؟ بنفشه متعجب از سوال او گفت :ياس ! -         خيلي شوريده اس ، دلم براش مي سوزه . من نمي خوام بهرام زجر بكشه . امشب توي خونه فهميده حرف هاي تو درسته ، حس كردم كه اون از من مي ترسه . دلم مي خواد يه طوري بهش بفهمونم كه منم مثل خودشم ، حتي ، حتي  خيلي بي قرار تر . -         صبور باش ياس ، همينطوري مي شه كه هر دوتون آرزو دارين . و دستش را فشرد - تا هفته ي پيش مي تونستم ، اما از روزي كه در شاهچراغ ديدمش ، داره صبرم به آخر مي رسه . و سرش را به علامت بي قراري جنباند . يك دو بيتي ديگر از بابا طاهر زمزمه شد اين بار بهرام در ميان جمعيت مستقيما به او خيره شده بود . انگار كه مي خواست با تاثير نگاهش بر معني اشعار تاكيد كند و حرف دلش را از اين طريق به او بزند . عـــزيـــزم كـــاسه چشــمم ســرايت مـــيون هــردو چشـــمم جاي پــايت از آن ترسم كـه غــافل پا نـهي بـــاز نشــــينه خــار مــــژگونم به پــــايت تـــو كــه نـــازي و بــالا دلربـــــايي تو كه بي سرمه چشمان سرمه سايي تو كــه مشكــين دو گــيسو در قـفايي به ما گـويي كه ســرگردان چــرايـي ياس تصميم گرفت كه همين امشب اين اشعار را بنويسد و اين احساس دليگر و عين حال لذت بخش را اين چنين براي خودش حفظ كند . -         من از نگاهش آتيش مي گرم از صداي سازش ، از حرف زدنش ،بنفشه ! مي ترسم نتونم. -         ياس تو هيچ وقت اين طور بي تاب نبودي . -         امشب اومد خونه ي من ، از شعرام تعريف كرد ، دعوتم كرد كه برنامه اش رو ببينم ، با نگاهش به من حالي كرد كه دوستم داره ، خب من ... من بايد چه كار كنم ؟ همه تنم مي لرزه بنفشه . ببين حركاتش چه جادويي داره . مي خوام برم بيرون تحملشو ندارم . صدايش به طرز محسوسي مي لرزيد و اشك در چشمانش حلقه زده بود . اشك دلتنگي ، اشك لذت ، اشك شور ، اشك عشق . بنفشه دستش را محكم چسبيد و گفت : -         بشين ياس همه ي حواسش متوجه ي توئه ، مي خواي تمركزشو از دست بده ؟ و با اين حرف او را در جايش ميخكوب كرد . - دلم مي خواست توي اين لحظه باهاش شريك باشم ، دلم مي خواست بهش بگم كه حال غريبش در من هم اثر كرده ، دلم مي خواست بهش بگم كه راز دلشو از نگاهش مي خونم ، دلم مي خواست نگاهم مثل نگاه او صاف باشه ، دلم مي خواست اون هم مي تونست حرف دل منو بخونه و بفهمه . - مي فهمه ... مي فهمه ياس ، جوّ اينجا تو رو گيج كرده . نبايد انقدر بي تاب باشي . - فردا همه چيزو بهش مي گم بنفشه ، قسم مي خورم كه اين كار رو مي كنم. - يه هفته پيش توي شيرازبايد اين كار رو مي كردي . -  فكر نمي كردم كه تا اين حد..... و با دست آزادش اشك هايش را از روي گونه اش زدود . باز هم نوبت او شد صداي سازش غوغا مي كرد . خواننده غمگين مي خواند و دلها از شور دلتنگي بي داد مي كردند . شـــــد ز غـــمت خـانه سـودا دلم در طـــــلبت رفت بــه هـر جـا دلم در طـــــلب زهــــره رخ مــــــاهرو مـــــي نگـرد جــــــانب بــــالا دلـم آه كــه امــروز دلم را چـه شـــد ؟ دوش چه گـفته است كسي بـا دلم ؟   از دل تـو در دل مــن نكــته هاست     وه چــه ره است از دل تـــو تا دلم    در طـــلب گــوهر گــوياي عشـــق    مــــوج زنـد مـــوج چــو دريــا دلم آخرين اجرا نيز به پايان رسيد و جمعيت با شور و حال فراوان براي تشويق گروه برخاستند . همه آرام گرفته بودند ، لذت برده بودند ، دلتنگ و بي قرار شده بودند و ياس بي تاب تر از هر دلداده اي چهره ي فاتح و آرام او را مي نگريست . مرد جوان اين آرامش و قرار را هرگز با چيز ديگري عوض نمي كرد . ساز او اكسيري بود كه قلب و جانش را جلا داده و اميدش را صد چندان كره بود . امشب بهترين اجراي تمام عمرش محسوب مي شد و هرگز هيچ نواختني مثل نواختن در اين شب پر عشق و برفي او را آرام نساخته بود . ياس به اتفاق همراهانش هنوز در سالن بود كه او به سويشان آمد . لبخندي خوش نقش چره ي پر صلابت  دوست داشتني اش را مزين كرده بود . چشمانش از شدت اشتياق برق مي زدند و ياس اين مطلب را در اولين نگاه درك كرد . -         اميدوارم خسته نشده باشين . ليلا با لبخندي گفت : عالي بودي بهرام بهتر از اين نمي شد . - خدارو شكر كه راضي هستين عمه جون . و رو به ياس گفت : - اميدوارم تو هم خوشت اومده باشه . و رد ّ اشك را در چشمان سرخ و صورت رنگ پريده ي او خواند. از كشف اين مطلب قلبش لرزيد و در دل از خود پرسيد آيا همان گونه است كه او مي پندارد ؟ ياس با لبخندي پاسخش را داد و گفت : خيلي خوشم اومد اين جور مجالس آدم رو سبك مي كنه واقعا سعادت با من يار بود كه تونستم برنامه تو تماشا كنم . و در دل افزود : نمي دوني چه بلايي سر دلم آوردي . كاش يكيمون قدرت حرف زدن داشته بشيم . - خوشحالم . و از بهنام پرسيد : تو خانم ها رو مي رسوني ؟ آره . تو نمياي ؟ ميام ، ولي حالا نه ، يه كمي اينجا كار دارم . اما پر واضح بود كه در آنجا كاري نداشت ، بلكه بايد به ميعادگاه شبانه اش مي رفت . -         پس زود بيا خانه . -         باشه . و با هر چهار نفر خداحافظي كرد . بچه ها من يه اشتباهي كردم .آمدم آهنگ وبلاگ رو عوض كنم نظر سنجي را هم پاك كردم .به جز كساني كه در نظر سنجي كتاب بعدي شركت كردند، بقيه هم براي بار مجدد شركت كنند . فيروزه خانم ببخشيد من چون از شادمهر خوشم نمي آد براي همين هم آهنگ هاش رو دوست ندارم. راستي از اين آهنگ سلطان قلبها خوشتان مياد يا عوضش كنم. ؟ بهنام ابتدا یاس را در مقابل آپارتمانش پیاده کرد و سپس لیلا و بنفشه را به منزلشان رساند و به دعوت لیلا داخل خانه شد و چایی با هم نوشیدند . وقتی آنجا را نیز ترک می کرد ، ساعت از یک و نیم بامداد گذشته بود، اما وقتی به خانه رسید ،بهرام هنوز بازنگشته بود . یاس قلم را روی زمین گذاشت و با تماشای کارش نفس عمیقی از سر رضایت کشید . (( بهرام )) نام و چهره ای که لحظه ای از فکر و قلبش دور نمی شد و آسوده اش نمی گذاشت . چشمانش را روی هم گذاشت و حوادث این شب پرخاطره را یک بار در ذهنش مرور کرد . چقدر از آمدن او به آپارتمانش هیجانزده و در عین حال غافلگیر شده بود . وقتی از زیبایی و طراوت خانه اش تعریف کرده بود ، او حتی نتوانسته بود پاسخی به تعریفش بدهد و تشکر کند . وقتی دفتر شعرش را به دست گرفت قلب دختر لرزید . مثل این بود که معلمی می خواهد دیکته ی دانش آموزش را تصحیح کند و دانش آموز با هل و هراس به حرکات دست معلمش نگاه می کرد . وقتی از اشعارش تعریف کرده بود او ذوب شده بود . در آن سالن جادویی و آن فضای اغوا کننده نیز هر لحظه در حال انفجار بود و در تمام مدت با خودش جنگیده بود . عرقی را که بر پیشانی اش نشسته بود پاک کرد و حس کرد دارد خفه می شود . گرمای سوزان و نفس گیر حاصل از هیجان ُ تمام وجودش را بی حس و تپش قلبش را تسریع می کرد . از جا برخاست و برای رهایی از این گرمای خفقان آور به بالکن رفت . به دیوار سرد که مثل چشمه ای زلالدر دل کویری خشک و سوزان ُ عطش را تعدیل می کرد تکیه داد و به دل سرخ آسمان چشم دوخت که گلوله های برف آرام آرام از آستینش به روی زمین می پاشید و زمزمه کرد : پدر ، مادر می ترسم ، مي ترسم اون طور كه دلم مي خواد نشه . كمكم كنين كمكم كنين . و آرزو كرد كه اي كاش بهرام پي به تنهايي و نيازش ببرد ، اي كاش مي فهميد كه دلهايشان همسو و خواسته هايشان يكي است ، اي كاش دل از ترس و ترديد خالي مي كرد و به سويش مي آمد . عاشق جوان نيز در داخل اتومبيلش به پشتي صندلي اش تكيه داده بود و دستهايش را پشت سرش قلاب كرده و چشم به بالا دوخته بود . آنجايي كه دو ساعت پس از نيمه شب هنوز چراغي روشن بود و دختري به دل آسمان نگاه مي كرد . برف پاك كن هاي اتومبيلش بي وقفه كار مي كردند و چشمان او نيز خستگي ناپذير و همپاي دلش در جستوجوي يافتن راهي براي رهايي از اين اضطراب و آشفتگي . اگرچه امشب نسبت به هر زمان ديگري آرامتر و دلش پر از اطمينان بود . در زندگي ياس هيچ مردي را نيافته بود و از نزديك زندگي اش را ديده بود . تنهايي اش را ، ولطافت و مهرباني اش را . پس چرا باز هم دست روي دست گذاشته بود ؟ وقتي چراغ خانه ي ياس خاموش شد او نيز در افكارش به آخرين نقطه رسيده بود و تصميم گرفته بود كه همين فردا دل را به دريا بزند . سرانجام بايد خود را از اين وضعيت پا در هوا خلاص مي كرد . اگرچه بارقه ي پررنگي از اميد به دلش مي تابيد و همين امر او را براي دل سپردن به دريا مصمم تر مي كرد . با اين انديشه نفس عميقي از سينه بيرون داد و سوئيچ اتومبيل را در جايش گرداند. وقتي به خانه رسيد چراغ ها خاموش بودند و به نظرش آمد كه بهنام بايد ساعت ها قبل خوابيده باشد . بدون سر و صدا وارد اتاقش شد و پس از بستن در اتاقش ، كليد برق را زد . قبل از هر چيز ، چشمش به سه تارش در گوشه ي اتاق افتاد و لبخندي از رضايت برلبانش نقش بست . لباسهايش را عوض كرد و وارد تختخواب شد ، اما فكر ياس يك لحظه رهايش نمي كرد  . تصميمي كه براي فردايش گرفته بود ، خواب را از چشمانش ربوده بود وليكن به نظر مي رسيد بردباري تا روز بعد عملي محال و غير ممكن است هرچه تلاش كرد نتوانست آرام بگيرد و سرانجام نيز تصميمش را گرفت و از بستر خارج شد . همين امشب بايد با او حرف مي زد . بيش از اين نمي توانست صبوري كند . دستش را به سوي اتومبيلش در كتابخانه دراز كرد ، اما قبل از اين كه آن را بردارد پشيمان شد . از اتاقش خارج و وارد حال شد . در تاريكي جايي را نمي ديد اما چراغ را روشن نكرد . آرام در اتاق بهنام را گشود و پاورچين پاورچين وارد اتاق شد . در زير نور ملايم چراغ خواب كيفش را پيدا كرد و مشغول جستوجو شد . بهنام با صدايي خواب آلود در حالي كه با تعجب به او نگاه مي كرد گفت : چه كار داري ؟ چه مي خواي ؟ - دفترچه ي تلفنت . ديوونه شدي ؟ به كي مي خواي زنگ بزني ؟ و دفتر تلفنش را از روي ميز تلفن در كنار تختش برداشت و براي او انداخت . بهرام دفترچه را در هوا ربود و تشكر كرد . سپس بدون رد و بدل شدن حرفي ديگر ، به همان آرامي كه آمده بود از اتاق خارج شد و به اتاق خودش بازگشت .با خوشحالي روي تخت نشست و به جستوجو ميان اسامي مختلف پرداخت ، اما دقيقه اي بعد با نااميدي آن را به كناري انداخت و مشتش را روي بالش كوبيد . چرا در طي اين مدت سعي نكرده بود شماره ي او را بيابد ؟ از دست خودش عصباني شد و تلفن را روي تختش گذاشت . شماره ي ۱۱۸ را گرفت و پس از چند بار شنيدن بوق اشغال ، سرانجام ارتباط بر قرار شد و او شماره تلفني با نام و آدرس ياس خواست ، اما چون خط به نام ياس نبود و او نيز نام صاحب خانه را نمي دانست از آنجا هم نتيجه اي نگرفت و با كلافگي گوشي را سرجايش گذاشت و بخت و شانس بد خود را نفرين كرد . - همين حالا بايد بهش زنگ بزني ؟ بهرام با شنيدن اين پرسش مثل برق گرفته ها به عقب برگشت و با ديدن بهنام در آستانه ي در ، رنگ صورتش مثل گچ سفيد شد . - چيه مگه جن ديدي ؟ - اينجا چه كار مي كني ؟ بهنام جلو تر رفت و روي لبه ي تخت نشست و گفت : الان بايد خوابيده باشد . بهرام كه از طرز نگاه او دريافته بود همه چيز را مي داند و البته بهنام مكالمه تلفني اش را شنيده بود ، نفس عميقي كشيد و گفت : همين حالا وقتشه ديگه نمي تونم تحمل كنم. بهنام تكه اي كاغذ را كه در دستش داشت به او داد و لبخندي از سر رضايت زد . ياس بهرام زوج بي نظيري بودن . از تصور آنها در كنار هم حالت رضايت آميزي وجودش را فرا گرفت . اونو واسه ي ازدواج مي خواي ؟ البته كه واسه ي ازدواج مي خوام . بعد از مدتي مكث ادامه داد : حرف ها مي زني ها ! بهنام شانه هايش را بالا انداخت و خنديد : تو هميشه منو به شك مي اندازي . - آروم بگير ، نصف شبه . و در خروجي را نشان داد و گفت : ديگه برو بگير بخواب . بهنام از جا برخاست و پس از گفتن شب به خير به سوي در رفت ، اما بعد از چند قدم دوباره به سوي او چرخيد و گفت : پشيمون نمي شي بهرام . ياس همونيه كه تو بايد پيداش مي كردي . بهرام سري به علامت مثبت تكان داد و گفت : مي دونم.  به خاطر شماره هم متشكرم . - قابل تو رو نداشت . موفق باشي . سپس بدون هيچ حرفي از اتاق خارج شد و او را تنها گذاشت . بهرام نگاه مجددي به شماره انداخت و بودن معطلي گوشي تلفن را برداشت و شماره را گرفت . ياس در بسترش دراز كشيده بود و به سقف نگاه مي كرد تلاش براي خوابيدن بي فايده بود و تصور چهره ي گرم و شيداي بهرام در حال نواختن سه تار ، حتي براي يك لحظه از مقابل چشمانش دو نمي شد . سرانجام به اين نتيجه رسيد كه دوباره چراغ را روشن كند و به نوشتن ادامه دهد ، اما در همين لحظه صداي زنگ تلفن بلند شد و او را سخت متعجب كرد . نگاهي به ساعت كوكي كوچكش اندخت و با ديدن عقربه هاي ثانيه شمار  روي ساعت سه و نيم ، تصور كرد كه آدم بيكاري در اين وقت شب قصد مزاحمت او را دارد و به همين دليل تصميم گرفت نسبت به آن بي توجه باشد . صداي زنگ تلفن دوباره تكرار شد و در اين سوي خط بهرام انگاشت كه او خواب است ، با اين حال قصد نداشت دست بردارد و تا صبح با آشوب و هيجان دلش مدارا كند سرانجام پس از چند زنگ متوالي ، ياس دريافت كه طرف دست بردار نيست و از رختخواب خارج شد و به اتاق نشيمن رفت و كليد برق را زد ، گوشي تلفن را برداشت و گفت : الو . بهرام با شنيدن صداي لطيف او انقلابي ديگر در وجودش احساس كرد . تپش قلبش زياد شد و بدون درنگ گفت : سلام ياس . اما ياس صدايش را از پشت تلفن نشناخت و از اينكه اين مرد ناشناس حتي اسمش را مي دانست بيشتر به شگفت آمد و كمي نيز ترسيد . ببخشين آقا من شما را به جا نميارم . آه متاسفم ، من ... من بهرامم. بهرام ؟ در اين وقت شب چه كار مي تواند با او داشته باشد ؟ تمام وجودش شروع به لرزيدن كرد . - ياس - بله ؟ - خواب بودي ؟ - نه ... نه . اما هنوز گيج بود و فكرش درست كار نمي كرد . - معذرت مي خوام كه توي بدترين موقع مزاحم شدم . - اتفاقي افتاده ؟ اين فكر ناگهان به ذهن ياس خطور كرد كه شايد براي دوستانش حادثه اي روي داده است و از اين انديشه بر خود لرزيد . - نه اتفاقي نيفتاده . اصلا قصد نداشتم نگرانت كنم . ياس نفس راحتي كشيد و گفت : خدا رو شكر . اما او به چه منظوري تلفن كرده بود ؟ آيا ... بيش از اين مجال انديشيدن نيافت و بهرام به حرف آمد و گفت : مي خوام با تو صحبت كنم ياس . با من ؟ صدايش با تركيبي از هيجان و ترس مي لرزيد خودش را روي كناپه انداخت و پرسيد : درباره ي چي ؟ خب .. خب چطور بگم ؟ ببين ياس من اهل حاشيه روي نيستم ، واسه ي همين مي خوام بدون مقدمه موضوعي را كه به خاطرش اين وقت شب بهت زنگ زدم مطرح كنم . تو .. تو ياس ، تو كسي هستي كه من هميشه در انتظار روبه رو شدن با اون بودم ، كسي كه با اولين نگاه به دلم نشست و منو در خودش ذوب كرد . منظورمو مي فهمي ؟ ياس از شنيدن سخناني كه انتظار شنيدنشان سوخته بود  به هيجان زايدالوصفي دچار شده بود ، به پشتي كاناپه تكيه داد و گرماي اشك را در چشمانش حس كرد . نمي دانست چه بايد بگويد و نفس در سينه اش حبس شده بود . - ياس ! صحبت كردن از پشت تلفن خيلي راحت تره شايد اگه مي خواستم رو در رو باهات حرف بزنم تو متوجه ي دستپاچگي و هيجانم مي شدي و همه چيز يادم مي رفت ، اما حالا كه تو رو به روم نيستي مي خوام حرف دلمو بزنم . چيزي كه مدتها در مورد چونگي بيانش فكر كردم ، اما حالا مي خوام با ساده ترين كلمات بگم كه دوستت دارم . صدايش آرام و پر اطمينان بود و ياس از درك اين حالت دچار انقلابي شديد تر شد . - من از تو چيزي نمي دونم ، نمي دنم بي چي فكر مي كني . - به تو فكر مي كنم ... فقط به تو - چرا بهرام ؟ سعي بسياري كرد تا حالت گريه اش در لحن كلامش اثر نگذارد ، اما بهرام تشخيص داد كه او به گريه افتاده است و با اشتياق بيشتري گفت : براي اين كه تو خوبي ، قشنگي ، مهربوني ، آدمو سر ذوق مياري ، براي اين كه بهتر از همه ي دنيايي ، منو وادار كردي تا هرجا كه هستي منم باشم ، وادارم كردي حتي تا شيراز بيايم . ياس آن روز را و معصوميت او را در حال روشن كردن شمع به ياد آورد و بي اراده گفت : مي دونم . بهرام با تعجب گفت : مي دوني ؟ - توي شاهچراغ ديدمت ، وقتي كه شمع روشن مي كردي - چرا نيومدي پيشم ؟ بهت احتياج داشت ياس .نمي دوني چه لحظات سختي را گذروندم . گله مي كرد . اين بار از اينكه كسي پي به درون پر غوغايش برده بود ، ناراحت نبود . - تو چرا نيومدي ؟ - مي ترسيدم . از اين كه به من فكر نكني .... از اين كه به يكي ديگه دل سپرده باشي ، از اين كه مردي توي زندگيت باشه . - اما نبود خودتم اينو فهميدي . - فهميدم ، خيلي چيزا رو فهميدم . روز و شب همراهت بودم ياس . حالا ديگه تو رو بهر از خودت مي شناسم. خيلي به تو احتياج دارم. - به چه منظور ؟ اينجا مهم ترين قسمت گفتوگويشان بود . مي بايد از تصميم و منظور او آگاه مي شد و با توجه به آن ، راهش را انتخاب مي كرد . بهرام با اطمينان گفت : خب ازدواج ، مي خوام با تو ازدواج كنم ياس . فكر مي كني منظوري بالا تر و مهم تر از اين هست ؟ و آرزو كرد كه اي كاش در اين لحظه با او رو در رو مي شد تا از نگاهش پي به صداقتش مي برد . ياس از شنيدن لحن قاطع او آسوده شد . پاسخي را كه آرزو مي كرد گرفته بود . نفس عميقي كشيد و راحت تر از قبل گريست . - ياس تو چته ؟ حالت خوبه ؟ اما ياس چگونه مي توانست حالش را براي او توصيف كند . فقط مي دانست كه حالش خوب است ، خيلي خوب . آرام و سبك ، مثل تولدي دوباره . با لحني گلايه آميزي گفت : بايد خيلي زود تر از اين حالمو مي پرسيدي . خيلي سختي كشيدم ، فكر مي كردم بينمون فاصله ي زيادي هست ، فكر مي كردم هيچ وقت به من فكر نمي كني ، فكر مي كردم برات اهميتي ندارم . - اما من هر لحظه به تو فكر مي كردم ، از هون روز اول كه ديدمت . - پس چرا كاري نكردي ؟ - مي ترسيدم ياس . تو قشنگي ، بي نظيري ، مثل دختراي ديگه سعي در جلب توجه نداشتي ، مي ترسيدم از من خوشت نياد . - تو با سازت منو جادو كردي ، با روح و احساس قشنگي كه در تو كشفش كردم . ديگه هيچ وقت منو تنها نگذار ، مي خوام به تو تكيه كنم. از تصور احساس امنيت زيبايي كه در تكيه كردن به اين مرد وجود داشت و او بارها در رويا هايش طعمش را چشيده بود ، آرامش عميقي در خود حس كرد . بهرام با لحني مهربان و لبريز از اطمينان جواب داد : با هم ازدواج مي كنيم ، به محض اين كه درسم تموم بشه . به تو قول مي دم ، به من اطمينان كن . - باور نمي كنم بهرام . شايد دارم خواب مي بينم . بهرام خنديد . عجيب اينكه خودش هم همين حال را داشت اما بايد او را مطئن مي ساخت . - خودكار دم دستت هست ؟ - خودكار ؟ - آره . - يه دقيقه صبر كن . منظور او را درك نمي كرد . ولي از جا برخاست و از روي ميز مطالعه اش خودكاري برداشت وقتي دوباره گوشي را برداشت صداي بهرام را شنيد : حالا روي دستت يه علامت بزن ، صبح وقتي از خواب بيدار شدي با ديدن آن علامت مي فهمي كه خواب نبودي . ياس به فكر عجيب او لبخندي زد و همين كار را انجام . كف دست چپش نوشت : بهرام . وسپس مشتش را فشرد . - اين كا را كردي ؟ - آره . - خوبه . و پس از مدتي ادامه داد : خيلي آرومم كردي ياس . احتياج داشتم همين امشب با تو حرف بزنم . من ... من ديوونه نشده ام ، حرفاي دلمو بهت زدم ، همه اش هم جدي بود . - مي دونم و خيي خوشحالم كه اين كار را كردي . - حالا ديگه بهتره كه بخوابي ، ديگه هم گريه نكن خب ؟ - بهرام ؟ بهرام حالت غريبي را در لحنش حس كرد با مهرباني بي نهايتي گفت : جانم . - مي خواستم بگم تو هم مردي هستي كه من هميشه در زندگي ام طالبش بودم ، يه كسي مثل پدرم براي مادرم . - خوشحالم ياس ، خوشحالم كه چنين احساسي نسبت به من داري . - فردا توي دانشگاه مي بينمت ؟ - البته ، اصلا خودم فردا صبح ميام دنبلت تا با هم به دانشگاه بريم . موافقي ؟؟ - فكر مي كردم كه دوست نداري ديگران بفهمن كه دلبسته ي كسي شدي . - حالا ديگه همه ي دنيا بايد بدونن چون خيالم از طرف تو راحت شد . تو امشب به تمام دلواپسي ها و نگراني هايم پايان دادي و من بي نهايت ازت ممنونم. - هيچ احتياجي به تشكر نيست . بهرام خودتم همين كار رو براي من كردي . - خدا رو شكر فعلا تا صبح خداحافظ . - خدا حافظ . و ارتباط قطع شد ، در حالي كه هر يك از طرفين از فرط شادي ، هيجان و آرامش خيال در پوست خود نمي گنجيدند . ياس از جا برخاست و به اتاق خوابش رفت . از پنجره بارش برف را كه به همان نرمي ادامه داشت تماشا كرد و نگاهي به آسمان انداخت . به نظرش آمد پدر و مادر راضي تر از هميشه هستند . فرد دلخواهش را در زندگي يافته و او نيز قول سعادت و وفاداري داده بود . تنها بايد به او اعتماد مي كرد و از خدا ياري مي خواست . دلگرم از اين انديشه به تختخوابش رفت و ردون بستر خزيد و حرف هاي بهرام را در دقايقي پيش به ياد آورد . بابت تاخي معذرت مي خوام . اين كتاب ۴۷۲ صفحه است نويسنده ي آن نرگس عيني است و ۲۴ فصل دارد و ما سر صفحه ي ۱۴۱ هستيم . دقایقی از ساعت ۷ صبح گذشته بود که بهرام زنگ آپارتمان یاس را به صدا در آورد . او نیم ساعت پیش از خواب برخاسته و مشغول درست کردن صبحانه بود ، با اين حال وقتي صداي او را از پشت آيفون شنيد ، گفت : الان ميام . بهرام انتظار داشت كه ياس او را به آپارتمانش دعوت كند تا با هم صبحانه بخورند ، اما قلبا به اين كار ياس اعتراض هم نداشت . دقايقي بعد ، با ديدن چهره ي پر شور او در آستانه ي در خروجي آپارتمان ، از اتومبيلش پياده شد و لبخندي زد و گفت : سلام ، صبح بخير . ياس كه او را در كت و شلوار خوش دوختش با ابهت تر از هميشه مي ديد با خوشرويي متقابل پاسخش را داد و گفت : سلام ، صبح تو هم به خير ، حالت خوبه ؟ بهرام تشكر كرد و هر دو سوار اتومبيل شدند . - خوب خوابيدي ؟ - اصلا خوابم نبرد . - مثل من . صبحانه خوردي ؟ - نه .  - منم نخورده ام ، يعني تنهايي اصلا ميلم نكشيد . بهنام صبح زود رفته بود خونه عمه . در برابر چليخانه كوچكي كه در سر راهشان قرار داشت توقف كرد . نگاهي به ساعتش انداخت و گفت : حالا خيلي وقت داريم . چايخانه خلوت بود و بوي نان گرم و عطر چاي داغ در فضا پراكنده شده بود و اشتها را تحريك مي كرد . در كنار پنجره مشبّكي كه به يك باغچه پاييزي مشرف مي شد و برگهاي خزان زده تا حدود زيادي در زير برف پنهان شده بودند ، روي يك تخت نشستند . تخت با قالي زيبايي فرش شده بود و دو پشتي كوچك روي آن به ديوار تكيه داده شده بودند . پير مرد قهوه چي كه ظاهرا با بهرام آشنايي داشت و احوال پرسي گرمي نيز با او كرد برايشان چادي آورد سپس سه تا تخم مرغ نيمرو كرد . عطر مرباي سيب و آلبالويش دل ضعفه شان را بيشتر مي كرد . پس از اين كه تنها شدند ياس گفت : هيچ وقت متوجه ي اينجا نشده بودم ، جاي قشنگيه . بهرام با رضايت گفت : من چند دفعه اومدم اينجا . صاحبش مرد مهربونيه ، آدمو خيلي تحويل مي گيره . در شب هاي سردي كه از ميعادگاه شبانه اش بازمي گشت گاه به اين چايخانه سنتي سر مي زد و پيرمرد نيز از حالات او دريافته بود كه اين جوان عاشق و شيداست. آن طرف تر چند مرد ميانسال قليان مي كشيدند و استكان هاي چايشان نيز مقابلشان قرار داشت . صداي دور به هم خوردن استكانها و نعلبكي ها در هنگام شسته شدن ، آهنگي زيبا را به وجود آورده بود و از راديوي كوچكي كه روي تاقچه ديوار رو به رو قرار داشت برنامه ي صبحگاهي پخش مي شد . بهرام به چهره ي پر نشاط او نگاه مي كرد و متوجه يقه پليور قرمزش شد . - پليورت خيلي قشنگه ، تو رو مثل كوچولو ها مي كنه - اينو مي گي ؟ به يقه ي پوليورش دستي كشيد . بهرام سر تكان داد و گفت : آره. توش گم مي شي . - پوليور پدرمه . مادرم براش بافته ، خيلي دوستش دارم . - ياس ! خيلي دلتنگشون مي شي ؟ هميشه به اين موضوع مي انديشيد . در افكارش دوست داشت شريك او شود و دلداري اش دهد . ياس به علامت تصديق سري تكان داد و گفت : اونا همه ي زندگي من بودند . وچهره اش به طرز محسوني غمگين شد . -حالتو درك مي كنم ياس . منم مثل توام . - اما تو پدر داري و اين خيلي خوبه . بهرام پوزخندي زد و گفت : پدر ؟ در بود و نبودش تفاوتي نمي بينم . - چرا ؟ - مهم نيست فراموشش كن . نمي خواست با انديشيدن به او صبح قشنگش را خراب كند . موضوع صحبت را عوض كرد و گفت : برف قشنگي مي باره . دوستش داري ؟ - خيلي زياد ، من برفو از نزديك خيلي كم ديده ام . - جمعه مي ريم توچال . تا حالا تله كابين سوار شدي ؟ - نه ، هيچ وقت . و هيجان جاي غم سنگين لحظات قبل را در چهره اش گرفت . - حسابي خوش مي گذره . حالا مي بيني . - خوبه كه جمعه هيچ كدوممون كلاس نداريم .  - آره خيلي خوبه . چايش را سر كشيد ، بسته كوچكي از جيب كوتش خارج كرد و آن را به سوي او گرفت . ياس با تعجب نگاهش كرد و گفت : اين چيه ؟ بهرام لبخندي زد و گفت : خودت بازش كن . ياس مشتش را باز كرد ، اما بهرام قبل از اين كه بسته را به او بدهد متوجه ي نوشته اي در كف دستش شد و به آن چشم دوخت . ياس با پي بردن به موضوع گفت : ديشب نوشتمش . وقتي كه گفتي روي دستم علامت بزنم . بهرام با قدر داني به چشمان معصومش نگاه كرد و در مقابل مشت خود را نيز گشود . ياس متوجه ي نام خودش در كف دست او شد و با ناباوري سري تكان داد . - مي بيني من و تو چقدر شبيه هم هستيم ؟ حق با توئه از اين بابت خوشحالم ، خيلي زياد . و بسته كوچك كادو شده را از او گرفت و كاغذ كادوي آن را باز كرد و لحظاتي بعد با ديدن انگشتر زيبايي كه در جعبه بود به وجد آمد . با قدر شناسي نگاهي به بهرام انداخت و گفت : خيلي قشنگه . او انگشتر را از جعبه برداشت و با جاي دادن آن در انگشت دوم دست چپ دختر گفت : نشونه ي پيوندمونه ، قبوله ؟ ياس با هيجان سر تكان داد و گفت : قبوله ، قسم مي خورم كه تا آخر عمر هيچ وقت از دستم درش نيارم . - توي شيراز خريدمش ، به نيت رسيدن به تو ، بردمش شاهچراغ و تبركش كردم . ياس در حالي كه اشك بي اختيار گونه هايش را خيس مي كرد سرش را به زير انداخت و گفت : ممنونم . - داري گريه مي كني ؟ - خوشحالم كه تو رو دارم و ديگه تنها نيستم . - پس گريه نكن . دلم نمي خواد اشكاتو ببينم . به من قول بده كه هميشه يه دختر شاداب و سرزنده باشي . - همه سعيمو مي كنم. و شروع كرد به زدودن اشك هايش .                                                *   *   * بنفشه نگاهي به ساعتش كرد و رو به بهنام گفت : كاش مي رفتيم دنبالش ، ديشب اصلا حال خوشي نداشت . بهنام با ديدن صحنه اي كه در همين لحظه در مقابلش قرار گرفت، لبخندي از سر رضايت زد و پاسخ داد : نگران نباش حالش خوبه . اما ديگر احتياجي به گفتن اين جمله نبود ، زيرا بنفشه نيز شاهد صحنه بود . لحظاتي بعد اتومبيل بهرام چند قدم آن طرف تر متوقف و او به همراه ياس از آن پياده شد . ياس به سويشان آمد و با هيجاني كه از چهره و صدايش كاملا مشهود بود گفت : سلام بچه ها . عده اي از دانشجويان نيز ناظر اين صحنه بودند . بنفشه دست ياس را فشرد و آرام گفت : چي شده دختر . ياس با لبخند گفت : طوري نشده عزيزم . و بهرام كه به جمعشان اضافه شده بود گفت : چرا دهنت وا مونده دختر دايي ؟ سپس با شيطنت چشمكي زد و گفت : دوستتو از چنگت در آوردم . بنفشه ابتدا با خوشحالي به ياس و نگاه كرد و سپس پاسخ داد : كار خوبي كردي ، به هردوتون تبريك مي گم. - متشكرم . - فقط تو لياقت ياسو داري . - دوست كوچولوي تو بي نظيره . ياس اخمي كرد و گفت : شلوغش نكنين بچه ها . بهنام رو به او گفت : از انتخاب هردوتون خوشحالم ، از امروز بهرامو به تو مي سپرم. ياس تبسمي كرد و گفت : متشكرم كه بهم اعتماد مي كني . بهنام نگاهي به ساعتش انداخت و گفت : خيلي دير شده ، استاد توي كلاس رام نمي ده . تو بوفه مي بينمتون . وبا عجله از آنان جدا شد . بهرام بهرام نيز متعاقب او از دختر ها خداحافظي كرد و تنهايشان گذاشت . پس از اتمام آن ساعت درسي ، دختر ها در مسير بوفه بهرام را ديدند و هر سه با هم به آنجا رفتند . بهنام منتظرشان بود . بهرام كيك و شير نسكافه مهمانشان كرد . بهنام وقتي نگاه تيز و كنجكاو ديگران را متوجه ي خودشان ديد به بهرام گفت : مي ترسم استاداي دختر دار از اين به بعد بهت نمره ندن . بهرام لبخني زد و دستش را روي شانه ي او گذاشت و گفت : عيبي نداره . به نظر من ياس ارزش اخراج شدنم  داره . بنفشه با حيرت نگاهش كرد و گفت : بهرام تو هيچ وقت اين طوري نبودي ، فكر نمي كردم كه تا اين حد .... بهرام نگذاشت او حرفش را تمام كند و گفت : براي هركسي توي دنيا يه بهترين هست . براي من ياس بهترين بود و خوشحالم كه پيدايش كردم. بهنام گفت : تازه تو دو تا استاد زن جوان هم داري كه من اصلا فكر اونا رو نكرده بودم . بهت توصيه مي كنم كه مراقب اوضاع باشي . - هركي نخواست نمره بده شبانه حمله مي كنيم خونه اش و تهديدش مي كنيم . و به ياس نگاه كرد و گفت : راه حل خوبيه عزيزم ؟ ياس تبسمي كرد و گفت : من اصلا دوست ندارم مايه ي دردسر تو بشم . - تو دردسر نيستي كوچولو ، مايه ي افتخاري . بنفشه ادامه داد : همه شما دو تا رو دوست دارن ، مطمئن باشين جز دعا كردن براي خوشبختيتون كار ديگه اي نمي كنن. اينجا همه مي دونن كه شما اهل برقراري روابط سست و غير دائمي نيستين . به نظرم از اين به بعد محبوبترم مي شين ، چون واقعا لايق همديگه اين و اينو همه مي دونن. ياس نگاه قدرشناسي به او كرد و گفت : متشكرم عزيزم . بهنام از برادر پرسيد : خب به مناسبت اين حادثه فرخنده ما رو به چي مهمون مي كني ؟ بهرام پاسخ داد : امشب شام همه مهمون من ، عمه هم دعوته . بنفشه گفت : اگه بفهمه تو و ياس چه محشري به پا كردين ، خيلي خوشحال مي شه . - مي دونم ، اون جاي مادرمه و بي نهايتم دوستش دارم . و بعد براي رفتن به كلاس بعدي از جا برخاست. متعاقب او بهنام نيز برخاست و از دختر ها خداحافظي كردند. بنفشه هنوز فرصت نكرده بود راجع به جزئيات چيزي بپرسد با اشتياق به ياس گفت : خب بگو ببينم چه اتفاقي افتاده ؟ - خودمم نمي تونم باور كنم بنفشه ، بيشتر به يه خواب شبيهه . اون ديشب تلفن كرد ، خيلي ديروقت بود ، اما بالخره حرفشو زد . - گفت كه مي خواد با تو ازدواج كنه ؟ - آره اون خيلي خوبه بنفشه . حالا مي دونم كه از اين به بعد يه تكيه گاه محكم دارم . بنفشه با خوشحالي به او نگريست و گفت : خدا رو شكر . اميدوارم كه هميشه احساس خوشبختي كني . - مرسي عزيزم . بهش گفتي كه توي شيراز ديديش ؟ - آره خوشبختانه ناراحت نشد . - حالا ديگه تو رو داره . مگ ديوونه اس كه اظهار ناراحتي كنه . ژ- احساس مي كنم از همين حالا زن و شوهر شده ايم ابلهانه اس نه ؟ - به هيچ وجه . تو حق داري ياس . سالها تنها بودي و حالا اوني رو كه مي خواستي پيدا كردي و اونم دوستت داره . بهش تكيه كن و سعي كن كه هميشه به اون فكر كني ، اون وقت بهرامم همه ي تلاشش را مي كنه تا خوشبختت كنه . او ايده آل ترينه بنفشه . مي ترسم يه روزي از من زده بشه . - اين فكرت ديگه ابلهانه اس . عزيزم اون عاشقته . بهرام يه چيز متفاوت مي خواست و تو رو پيدا كرد . مطمئنم كه به هيچ قيمتي تو رو از دست نمي ده ، مگه اين كه يه روزي از اون خسته بشي و تنهاش بذاري . ياس با شنيدن اين حرف به خود لرزيد و گفت : حتي فكرشم ديوانه ام مي كنه . حالا ديگه حتي يه روزم بدون اون زندگي رو نمي خوام . - پس به اونم شك نكن . به آينده هم شك نكن . فقط به روزاي خوبي كه مي تونين با هم سپري كنين فكر كن . ، خب ؟ - چشم از راهنماييت ممنونم. - قابل تو رو نداره دختر خوب . آن شب ليلا و بهنام و بنفشه براي صرف شام مهمان بهرام بودند . او پس از برداشتن يا از آپارتمانش به منزل عمه رفت تا همراه هم به رستوراني كه قبلا در آن ميزي را رزرو كرده بودند بروند . ليلا آن ها را به نوبت در آغوش گرفت و به آنها تبريك گفت و سپس هر ۵ نفر به اتفاق هم به رستوذان رفتند و شام مفصلي خوردند . جمعه نيز خيلي زود دو دختر و پسر به توچال رفتند و تمام روز را در آنجا خوش گذراندند. البته هنگام برگشتن ياس سرما خورد و بهرام نگران بود ، ولي به قدري به دختر خوش گذشته بود كه به اين موضوع هيچ اهميتي نمي داد . اين روز ها بودن در كنار بهرام از هر چيز ديگري ارزشمند تر بود و بقيه ي موارد جزو فرعيات به حساب مي آمدند، اگرچه با وجود او در كارهايش پيشرفت بيشتري داشت ، خيلي راحت تر شعر مي گفت و به خوش نويسي مي پرداخت و در كلاسي كه استاد شهريار در آموزشگاه برايش داير كرده بود نيز بسيار موفق عمل مي كرد . بهرام در تمام زمينه ها مشوق بزرگ او بود و باعث دلگرمي اش مي شد. حمايت هاي او اميد دادن هايش موجب اعتماد به نفس او مي شد تا كارش را جدي تر و با انگيزه  بيشتري ادامه دهد . پس از گذشت دو ماه از آن شب پر خاطره به يك روح در دو جسم تبديل شدند و اكنون زندگي را تنها با وجود يكديگر مي خواستند . در محيط دانشگاه آنها زوج نمونه و متناسب لقب گرفته بودند و همه آن دو را شاسيته ي هم مي دانستند . بهرام از اين كه بهترين دختر دانشگاه به او تعلق داشت به خود مي باليد و ياس نيز از اين كه محبوب ترين پسر دانشگاه به او دل سپرده بود احساس غرور مي كرد ، با اين حال او هنوز هم مثل روزهاي اول در برخورد با بهرام نهايت احتياط را راعيت مي كرد و هرگز پا را از حد خود فرا تر نمي گذاشت .               جواب سوال هاي شما دوستان دوستان خوب همه ي حدس هاي شما اشتباه بود و بايد بهتان بگم كه خواندن اين رمان را ادامه بديد چون با پاياني عالي تمام ميشود حالا تا حالا از این رمان لذت بردید یا نه ؟ بچه ها از این به بعد جواب سوال هایتان را به جای این که در زیر رمان بنویسم در قسمت اول شروع پست، قبل از نظر دهید می گذارم .فيروزه جون باور مي كنم كه نو آقا رضا را خيلي دوست داري ولي اين آقا رضا اين پيام هايي را كه در اين وبلاگ برايشمي گذاري مي خونه ؟ اصلا با اين وبلاگ آشنا ست ؟  * * * ادامه دارد .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 16:40 توسط harold |