رمان

بعد از ظهر یکی از روز های سرد اوایل بهمن ماه بود و روز های آخر امتحانات پایان ترم سپری می شدند .لیلا تازه حمام گرفته بود و مشغول درست کردن چای بود که بهرام رسید . مطلب مهمی برای گفتن داشت و شب قبل درباره اش بسیار اندیشیده بود . سرانجام تصمیم گرفته بود که از لیلا کمک بخواهد و امروز پس از ترک جلسه امتحان، یکراست به دیدنش آمده بود . لیلا مثل همیشه از دیدن او خوشحال شد و از او احوال خودش و یاس را پرسید . سپس برای صرف چای و عصرانه به آشپزخانه رفتند و در همان حین بهرام بدون مقدمه گفت : عمه به کمک شما احتیاج دارم .

لیلا با تعجب پرسید به کمک من ؟

این پسر هیچگاه از کسی تقاضای کمک نمی کرد و از کودکی آموخته بود که روی پای خودش بایستد. بهرام با دیدن حیرت او سری تکان داد و گفت : یاس، خیلی سختگیری می کنه .

- سختگیری ؟ در چه موردی ؟

- توی این دو ماه یک بار هم منو به آپارتمانش راه نداده، خیلی با احتیاط رفتار می کنه .

لیلا دقیق به چهره اش خیره شد و سپس با لحن محکمی پرسید :تو از او چه انتظاري داري ؟ بين شما هنوز هيچ رسميتي بر قرار نشده . تو مي خواي به يه مرد غريبه اعتماد كنه .

من كه غريبه نيستم ، قراره با هم ازداج كنيم . هيچ كس به او نزديك تر از من نيست ، هست ؟

ليلا آثار ناراحتي را در چهره ي او خواند و لبخندي زد و گفت :نيست عزيزم ، اما تو بايد به او حق بدي ، بايد دركش كني ، ياس سالها تنها زندگي كرده نبايد ازش توقع داشته باشي كه با يه قول زبوني در خونه اش را به رويت باز كنه .

- من چنين توقعي ازش ندارم ، اما دوست هم ندارم كه به اين وضعيت ادامه بدم . من مي خوام اين روزها بهترين روز هاي زندگيمون باشه ، خش بگذرونيم و از بودن در كنار هم لذت ببريم نه اينكه زنجيري به پامون بسته شده باشه و نتونيم حتي يه ذره سرعت بگيريم .

- پسر خوبم عرف جامعه اين روش رو طلب مي كنه . به رفتار ياس هيچ ايرادي وارد نيست .

-من به هيچ چيز ايراد نمي گيرم عمه جون ، نه به رفتار ياس و نه به عرف جامعه . من مي خوام آزادي بيشتري داشته باشيم ، منتها از راه قانونيش .

- خب تو پيشنهادي داري ؟

-  البته كه دارم .

ليلا با هيجان دستهايش را گره كرد و مشتاقانه گفت :خب بگو من مي شنوم .

- شما همراه من و ياس مياين و ميريم اولين محضري كه سر راهمونه ، يه صيقه ي عقد هم خيالمون رو راحت مي كنه و هم ما رو به همديگه نزديك تر مي كنه . اون وقت من و ياس شرعا مال همديگه مي شيم .

ليلا با هيجان بيشتري به او نگريست . انتظار شنيدن چنين پيشنهادي را نداشت ، اما فكر بدي هم نبود . صيقه ي عقد هم مي توانست به روابط آن دو صميميت ببخشد و هم مي توانست احساس مسئوليتشان را در برابر يكديگر افزايش دهد تا جدي تر و با انگيزه بيشتري به زندگي آينده شان بينديشند . بهرام وقتي او را در فكر ديد پرسيد : چطوره عمه ؟

ليلا سري تكان داد و گفت : خوبه .

بهرام با خوشحالي گفت : همين امروز اين كار رو مي كنيم ، باشه ؟

ليلا با تعجب پرسيد : همين امروز ؟

و به عجله و اشتياق او لبخند زد .

- خب آره ، الان ساعت سه و نيمه، تا يك ساعت ديگه بهنام و بنفشه هم پيداشون مي شه . با هم مي ريم دنبال ياس و از اونجا هم مي ريم توي يه محضر ، جون من قبول كنين عمه .

- من حرفي ندارم اما تو نمي خواي به بهمن خبر بدي ؟

بهرام ناراحت از شنيدن نام پدر برخاست و گفت : لزومي نداره اون خبر دار بشه . ما خودمون از عهده اش برميايم .

- لااقل تا اومدن اون صبر كن .

- اگه بخوايم منتظر اون باشيم ، تا سال ديگه هم پيداش نمي شه . اصلا ازدواج من و ياس چه اهميتي براي او داره ؟

- داره بهرام ، اگه بفهمه خودشو مي رسونه . به تو قول مي دم .

- نه عمه نمي خوام اون باشه ...نمي خوام .

و رنگ چهره اش از شدت خشم به سرخي گراييد . ليلا از جا برخاست و به او نزديك شد و با لحني مهربان و ملايم گفت : اون دوستت داره بهرام .

بهرام با تعجب پرسيد : دوستم داره ؟ اينطوري ؟ نه .... نه من اين دوست داشتنو نمي خوام .  از اين جور پدري كردن متنفرم .

- تو زيادي شلوغش مي كني بهرام ، بهمن به اون بدي هم كه تو فكر مي كني نيست .

بهرام فرياد زد : شلوغش مي كنم ؟ من ؟ شما چرا اين حرفو مي زنين؟

شما كه مي ديدين چقدر مادرمو اذيت مي كرد ، مي ديدين كه چقدر روحشو آزار مي داد .

چشمانش پر از اشك شدند و مجبور شد از ليلا روبرگرداند. سرش را به ديوار تكيه داد و ملايم تر از قبل ادامه داد : من .... من تا عمر دارم اون روزا رو فراموش نمي كنم . هر وقت كه مي بينمش ياد اون وقتا مي افتم .

ليلا با درك حالت او متاثر از اين حال ، دستش را گرفت و او را سر جايش نشاند و لبخندي زد و گفت : من به تو حق مي دم كه نتوني اعمال ناشايست پدرتو در گذشته فراموش كني ، اما هر قدر كه سخت بگيري بدتره ، اون پدرته و تو نمي توني اين حقيقتو انكار كني . اون مي گه من از گذشته ام پشيمونم ، پس تو هم بهش فرصت بده هان ؟

بهرام به علامت منفي سري تكان داد و گفت : نه ... نه عمه ، اينو از من نخواين . هيچ وقت نمي تونم ، هيچ وقت .

ليلا وقتي او را مصمم ديد به علامت تاسف سري تكان داد و گفت : بسيار خوب هر طور كه خودت دوست داري .

بعد سعي كرد حال و هوا را عوض كند و پرسيد : شامم بهمون مي دي ؟

بهرام سرش را بلند كرد و لبخندي زد و جواب داد : جونم مي دم .

- جونتو مي بخشم ، فقط شامتو مي خوام .

و به لبخند او پاسخ گرمي داد .

- زنگ مي زني به ياس ؟

- نه ، مي خوام غافلگيرش كنم . مي خوام هيجانشو ببينم .

- اي ناقلا ، من مي رم آماده بشم .

و با اين حرف او را تنها گذاشت . 

                                          *      *     *

ياس لباس پوشيده بود و مي خواست براي خريد از خانه خارج شود كه بهرام و بنفشه به آپارتمانش آمدند . بنفشه پرسيد : جايي مي خواستي بري ؟

ياس گفت : مي خواستم برم خريد ، اما مهم نيس ، بعدا اين كار رو مي كنم . هر دو را به داخل فرا خواند . بهرام بي مقدمه گفت : عمه و بهنام پايين منتظرمونن .

ياس متعجب و هيجان زده گفت : مي خوايم بريم مهموني ؟

بنفشه گفت : از اونجا هم مهم تر .

و به بهرام نگاه كرد و هر دو لبخند زدند . ياس با كنجكاوي چهره ي هر دو را كاويد و دوباره پرسيد : كجا مي خوايم بريم بچه ها ؟

بهرام قدمي به سويش برداشت و مقابلش ايستاد و گفت : مي خوايم بريم محضر .

- محضر ؟

و با حيرت به بهرام نگاه كرد . بهرام آرام سرش را تكان داد و گفت : آره عزيزم ، براي اين كه شرعا عقد بشيم و دست از اين سختگيريات برداري.

و لبخندي زد و به چشمان مشتعل او خيره شد . ياس با ناياوري به بنفشه نگاه كرد و پرسيد : چي ميگه اين بهرام ؟

- قراره به هم محرم بشين ، يه زن و شوهر شرعي . عيب داره ؟

- نه ، نه خيلي هم خوبه .

و دوباره به بهرام نگاه كرد و گفت : فكر خودته ؟

بهرام به علامت تصديق سر تكان داد . ياس لبخندي زد . اي كاش از همان روز اول اين كار را كرده بودند .

- من به تو حق مي دم كه محتاط باشي ، اما تحملشو ندارم ياس . گاهي وقتا از سردي تو ديوانه مي شم . فكر كردم اين بهترين و درست ترين راهه . تو هم موافقي ، مگه نه ؟

- البته .

و چشمان پر شور و اشكش را از او پنهان كرد . بنفشه دستش را گرفت آن را فشرد و زمزمه كرد : خوشحال باش دختر . الان كه وقت گريه كردن نيست .

ياس سرش را تكان داد و چند قطره اشكي را كه بر روي گونه هايش لغزيده بود زدود ، اما بهرام با ديدن اين عكس العمل او به وجد آمد و ميزان خوشحالي اش را ديافت .

بنفشه كه جلو تر از آنان توي راه پله حركت مي كرد رو به ياس گفت : بعدا كه عروسي گرفتين وقت واسه ي گريه كردن زياده .

ياس به اين كنايه خنديد و بهرام با دلخوري تصنعي گفت : بدجنس ، بهنام حق داره كه از دست تو بناله .

- بهنام از دست من بناله ؟ همين الان توي محضر طلاقمو ازش مي گيرم پسره نمك نشناس .

و هر سه با صداي بلند خنديدند . ياس با بهنام سلام و احوال پرسي كرد و سپس در عقب اتومبيل در كنار بنفشه و بهنام نسشت . بهرام كه خودش رانندگي را به عهده داشت به سرعت حركت كرد و گفت : پيش به سوي سعادت .

ياس به اين حرف لبخند زد و بهرام از ديدن چهره ي راضي او در آينه نفس عميقي كشيد . بهنام در ادامه ي حرف برادر گفت : و پيش به سوي بيچارگي و لنگه دنپايي خوردن .

همه به اين حرف خنديدند و بنفشه گفت : بهنام مي دوني كه امروز مي خوام ازت طلاق بگيرم ؟

بهنام با هيجان نگاهش كرد و گفت : جون من راست مي گي ؟ خداي من چه سعادتي .

و خودش زود تر از سايرين به خنده افتاد . ليلا رو به بهرام كرد و گفت : مي بيني اين دو تا پشيمونن .

- اين دو تا كه عرضه ندارن . همون بهتر كه طلاق بگيرن . و به ياس نگاه كرد و چشمكي زد . بنفشه زير گوش بهنام زمزمه كرد : تو چقدر بي چشم و رويي عزيزم .

- راست مي گي عزيزم ، خوشي زده زير دلم .

و با صميميت و گرماي دلپذيري دست او فشرد .

محضر دار پيرمرد مهرباني بود و با رويي گشاده از آنها استقبال كرد . ليلا جريان را برايش شرح داد و او بدون هيچ مانعي و با كمال ميل صيغه عقد را براي ياس و بهرام جاري كرد تا خيال هر دو تا حدودي راحت شود و خود را به يكديگر نزديك تر حس كنند .

پس از خروج از محضر ، به يك رستوران لوكس رفتند و شام خوردند . سپس با پيشنهاد بهنام به تماشاي يك برنامه بند بازي رفتند و وقتي تصيم گرفتند به خانه برگردند ، شب از نيمه گذشته بود . ابتدا ياس را به خانه اش رساندند و اين بار بهرام او را تا در ورودي آپارتمانش همراهي كرد . سپس ليلا و بنفشه را نيز تا خانه همراهي كردند و در پايان ، دو برادر به منزلشان بازگشتند .

بهنام در حالي كه تن خسته اش را روي مبل مي انداخت رو به بهرام گفت : من و بنفشه مي خوايم بريم اهواز گفتم شايد تو و ياسم بخواين كه همراه ما بياين . فردا مي خوام بليط بگيرم . بهرام با آن كه منظور او را خيلي خوب فهميده بود ، اما خودش را به ناداني زد و گفت : اهواز ؟ براي چي ؟

- خودتو به اون راه نزن بهرام ، مي خوايم بريم پيش پدر .

- آهان ، اميدوارم خوش بگذره .

و با بي تفاوتي به سوي اتاقش رفت .

- تو نمي خواي بياي ؟

- نه .

- گفتم شايد بخواي پدر و ياسو به هم معرفي كني .

- لزومي در اين كار نمي بينم .

- اما اون پدرمونه بهرام .

بهرام با بي حوصلگي به طرف او چرخيد و گفت : خواهش مي كنم دوباره شروع نكن . من نمي تونم بيام اهواز ، ياسم همين طور . اون تعطيلاتو مي ره شيراز . منم با گروه تمرين دارم . شايدم بعدا يكي دو روزي برم شيراز ، پيش ياس . مي بيني كه وقتم پره .

- پس پدر چي ؟ ياس دوست نداره اونو ببينه ؟

ياس بايد اونچه رو كه من بهش علاقمندم دوست داشته باشه . پدرم اگه خيلي به ما علاقه داشت توي اين شيش ماه سري به ما مي زد .  پس خواهش مي كنم با اين حرف ها عصابمو بهم نريز برادر خوبم .

- بسيار خوب ، هرطور كه ميلته . فقط مي خواستم پيشنهادي كرده باشم .

و بحث همين جا خاتمه يافت . پس از گذشت پنج سال از فوت مادر هنوز حتي يك ذره هم نظرش نسبت به بهمن عوض نشده بود و نمي توانست دلش را در مودر او صاف كند . در حضور ياس هيچ گاه از او حرف نمي زد و هر گاه كه دختر مي خواست حرفي راجع به بهمن بزند ، موضوع صحبت را عوض و از گفتگو در اين باره پرهيز مي كرد    

صبح روز بعد در حالي كه چند دقيقه از بيدار شدن ياس مي گذشت و تازه شست و شوي صورتش را به پايان رسانده بود ، سر و كله ي بهرام پيدا شد . وقتي در را گشو يك قبلمه را در مقابل چشمانش ديد و غافلگير شد . سپس بهرام با صدايي مملو از هيجان و نشاط گفت : در ست يه دقيقه بعد از تركت دلم برات يه ذره شد . ياس كه هنوز چهره ي او را نديده بود لبخندي زد و گفت : سلام بيا تو .

اين پسر همه اش از او تعريف مي كرد ، از اين كار خوشش نمي آمد ، اما در رفتار و كلام او چنان خلوص و معصوميتي هويدا بود كه نمي شد اسمش را چاپلوسي گذاشت . با اين تعارفات او بيشتر شرمنده مي كرد . بهرام از پشت در بيرون آمد و در حالي كه طراوت از چهره اش مي باريد جواب سلامش را داد . ياس از چيز عجيبي كه در دست ديگر او قرار داشت بيشتر تعجب كرد و پرسيد : اينا ديگه چي ان ؟

بهرام قفس و ديزي را روي ميز گذاشت و گفت : اين قابلمه پر از حليمه كه من و تو بايد بخوريمش و اين يكي هم يه مرغ عشقه ! يه هديه ي كوچولو .

نگاه عاشقش را به او دوخت و افزود : براي تو .

ياس تبسمي كرد و گفت : تو هميشه از اين كاراي عجيب و غريب مي كني ؟

- قشنگ نيس ؟

- البته كه قشنگه و خيلي هم ممنون .

بهرام روي ميز نشست و گفت : فكر كردم خونه ي با صفاي تو فقط اينو كم داره ، حيفه بين اين همه گل و زيبايي ، پرنده اي نباشه كه آواز بخونه .

ياس با قدر داني نگاهش كرد و گفت : تو فوق العاده اي بهرام .

- در حال حاضر من فقط گرسنمه . چاي دم كردي يا نه ؟

- سماور هنوز نجوشيده . خيلي زود منو غافلگير كردي .

- مي خواي برم نيم ساعت ديگه برگردم ؟ هوم ؟

- بدجنس .

و در حالي كه به سوي آشپزخانه مي رفت گفت : هديه ي قشنگتو كجا بذارم ؟

بهرام نگاهي به اتاق انداخت و گوشه اي از نشيمن را مناسب تر از هرجاي ديگري ديد . آنجا در ميان انبوه گل و برگ و بوته ها چندين ساقه از گلهاي پيچك روي ديوار خزيده بودند . از روي ميز پايين پريد و فقس را در جاي مورد نظر روي ديوار نصب كرد و پرسيد : خوبه ؟

- آره ، فكر مي كنم اونجا خيلي بيشتر سر ذوق بياد .

- ازش خوشت مياد ؟

- هر چه از دوست زسد نيكوست .

بهرام به پيشخوان خانه تكيه داد و به او كه مشغول چيدن ميز صبحانه بود چشم دوخت .

- خامه داري ؟ من صبحانه حتما بايد خامه بخورم .

- خوشبختانه دارم .

و ظرف خامه را از يخچال بيرون كشيد . لبخندي زد و افزود : خيلي خوبه كه از همين حالا عادتاتو به من مي گي .

- من آدم رك گويي هستم منو ببخش .

- من اين اخلاقتو خيلي مي پسندم .

و همانطور كه مشغول دم كردن چاي بود گفت : بيا تو .

بهرام قدم به آشپزخانه گذاشت و پشت ميز نشست و تدارك وسيع او را از نظر گذراند و دستهايش را به هم ماليد و گفت : تو كدبانوي قابلي هستي خوشحالم كه مي خوام با تو ازدواج كنم.

 

خيلي راحت حرف از ازدواج مي زد . انگار كه هفته ي بعد ازدواج خواهند كرد نه دو سال ديگرد .

- همه اش تعريف مي كني .

- مي تونم هر روز با تو غذا بخورم ، هر سه وعده ؟

- پس بهنام چي ؟

- آرزو داره از شر من خلاص بشه و اسباب كشي كنه خونه عمه . اگه خيالش از من راحت باشه ديگه خونه پيداش نمي شه .

- با اين حساب منم خوشحال مي شم كه از تنهايي در بيام .

- متشكرم .

ياس دو فنجان چاي ريخت و در مقابل او نشست و پرسيد : خب حالا دوست داري ناهار برات چي درست كنم ؟

- فسنجون . من عاشق فسنجوناي مادرم بودم .

- من در آشپزي به مهارت مادرت نيستم .

- مي دونم كه هزار بار بهتر از بهنامي .

ياس لبخندي زد و گفت : فسنجون ترش ، آره ؟

- حدس زدي ؟

- نه قبلا بنفشه بهم گفته بود .

- شما دخترا همه چيزو با دقت پيگيري مي كنين و به همه چيز توجه دارين . حتم دارم كه همين الان هم مارك ادكلن و ساز كفشم رو هم مي دوني.

ياس تنها به لبخندي اتكا كرد .

- بهنام و بنفشه توي تعطيلات مي رن اهواز.

- تو چي ؟

- گرفتار تمرين گروهم . راستي ديروز برات بليط گرفتم .

- متشكرم شايد درستش اين بود كه پيش تو مي موندم .

بهرام به علامت مخالفت سري تكان داد و گفت : نه اصلا نيازي نيست .به من فكر نكن ، عمه هست . شايدم براي اجراي يه برنامه ي چند روزه برم اصفهان .

- توي روزايي كه هستي مي توني به آپارتمانم سر بزني ؟

- آره 

- اون دفعه كه با بنفشه رفتيم شيراز، چند روز بي آبي اكثر گلامو پژمرده كرده بود . يكي دوتاشم خشك شدند.

- اين دفعه من هستم نگران نباش .

- ممنونم كاش تو هم مي تونستي بياي . دلم مي خواست اين دفعه با هم مي رفتيم شاهچراغ و براي خوشبختيمون شمع روشن مي كرديم.

از تقدير راضي بود استاد شهريار خطّش را پسنديده بود ، به تهران آمده بود ، در امتحان ورودي پذيرفته شده بود و حالا بهرام محبوب ترين دانشگاه و بي همت ترين مرد عالم در نظر او شوهرش شده بود در آپارتمانش نشسته بود و به او عشق مي ورزيد . بايد خدا را به خاطر سعادتي كه نصيبش كرده بود شكر مي كرد  .

- اگر رفتيم اصفهان از آنجا حتما ميام پيشت و با هم برميگرديم تهران ، خوبه ؟

- خيلي .

- ياس تا خوشبختي راه زيادي نيس ، فقط خودمون بايد راده كنيم و ما هر دو اين اراده را داريم ، مگه نه ؟

ياس به علامت تصديق سري تكان داد و گفت : حق با توئه .

وبراي آوردن چاي ديگري برخاست .

با پايان گرفتن فصل امتحانات ، بهرام ياس را در فرودگاه بدرقه كرد و هفته بعد خودش هم براي اجرا ي چند برنامه همراه گروه سرمستان به اصفهان رفت .بهنام و بنفشه نيز با بدرقه ليلا ، ، راهي اهواز شدند ، اما بر خلاف آنچه كه انتظار داشتند بهمن فرصت نكرده بود براي استقبال به فرودگاه بيايد و تنها راننده اش را براي رساندن آنها به آپارتمانش به آنجا فرستاده بود .

او حتي هنگام صرف شام نيز به خانه نيامد و آن دو به تنهايي شام خوردند . سرانجام وقتي دقايقي تا نيمه شب مانده بود ، او خسته و كوفته به خانه آمد . بنفشه ساعتي قبل خوابيده بود و بهنام در اتاق نشيمن پيراهنش را اتو مي كرد كه كليد در قفل چرخيد و لحظاتي بعد او پا به درون خانه گذاشت . بهنام خوشحال از ديدن او به سويش رفت و بهمن با هيجان او را در آغوش كشيد . نگاهي به اطراف انداخت و سپس پرسيد : تنها اومدي ؟

-         بنفشه هم اومده ، خيلي دير كردين ، اونم خسته بود ، خوابيد .

-         كار خوبي كرد . تو هم مي خوابيدي چرا منتظر موندي ؟

-         دلم براتون تنگ شده بود .

-         منم همين طور. سپس با دلتنگي گفت : بهرام نيومد ؟

بهنام سري به علامت منفي تكان داد .

-         دلم براش تنگ شده ، اون خيلي با من نا مهربونه .

-         بهش حق بدين پدر ، اون هنوز نتونسته گذشته رو فراموش كنه ، چاي مي خورين ؟

-         متشكرم .

بهنام به آشپزخانه رفت و پدرش در حالي كه به بهرام مي انديشيد در مبل فرو رفت . بيشتر از هر زمان ديگري دوستش داشت ، او و كله شقي ها و غرورش را . بهنام فنجان چاي را در برابر او گذاشت و خود درمقابلش نشست و پرسيد : شام خوردين ؟

-         آره . شما چي ؟

-         ما هم خورديم . اوضاع كارتون چطوره ؟

-         بد نيس بهرام چرا نيومد ؟

-         قرار بود با گروه بره اصفهان .

-         فكر كردم مياد اينجا و دختري را كه مي گين شيفته اش كرده مي بينم . اون بايد دختر خيلي خوبي باشه كه دل بهرامو به دست آورده .

-         دختر بي نظيريه پدر . پاك و مهربونه . ياس دقيقا همون كسيه كه بهرام دنبالش بود .

-         روابطشون چطوره ؟

-         عاليه . هر دو بي نهايت عاشق همديگه ان و جز رضايت هم چيزي نمي خوان . چند روز پيش هم عقد كردن .

بهمن با شنيدن جمله ي آخر بهنام در خود فرو رفت . پسر كوچكش اولين گام را در بزگترين مرحلهي زندگي اش گذرانده بود بي آن كه پدرش را به حساب آورد يا حداقل مثل غريبه ها از او دعوتي كرده باشد ، با اين حال سعي كرد غمش را از بهنام پنهان كند .

-         خداروشكر مي خوام اون خوشبخت بشه .

-         اون به توجه شما احتياج داره پدر .

-         مي دونم اما باور كن اينجا خيلي گرفتارم . وقت سرخاروندنم ندارم .

-         مي دونم پدر من شرايط شما رو درك مي كنم ، اما بهرام انتظار بيشتري ازتون داره .

-         تابستون دو سه هفته ميام تهرون . توي عروسي تو بنفشه هم همه چيزو جبران مي كنم.

-         يعني واسه تعطيلات عيدم نمياين؟

-         نه ، اما كاش بتوني بهرامو راضي كني كه بياد اينجا

-         اون از همين حالا واسه تعطيلات عيدش برنامه ريزي كرده ، هفته ي اول مي ره شيراز ، بعدشم با گروه مي ره آذربايجان . اونا حتي از من بنفشه هم دعوت كردن كه باهشون بريم شيراز .

-         بنابراين من فقط مي تونم آرزو كنم كه بهتون خوش بگذره . ليلا چه مي كنه ؟

-         گفت اگه شما نياين تهرون اون مياد اهواز .

-         خوبه . وبعد چايش را سركشيد و از جا برخاست و گفت : تو هم بهنره كه ديگه بخوابي حتما خيلي خسته شدي .

مكثي كرد و سپس افزود : راستي اونا كي ازدواج مي كنن؟

-         وقتي بهرام درسشو تموم كرد ، يك سال بعد ما .

-         خيلي خوبه كه در دو سال پياپي هر دو پسرم دوماد مي شن .

-         از شرمون خلاص مي شين .

-         من دوستتون دارم بهنام ، هردوتونو.

-         مي دونم پدر ، مي دونم . من هيچ شكي به اين موضوع ندارم اما شما بايد دل بهرامو به دست بياريد .

-         اين پروژه رو تابستون تمام مي كنم ، بعد تا يه مدت به خودم استراحت مي دم و همه وقتمو مي ذارم واسه شما ها .

-         ممنونم پدر .

بهمن به اتاق بنفشه رفت و صورت خواهرزاده اش را بوسيد سپس وارد تاق خودش شد وبه رختخواب خزيد. باز هم ساعتي را با بهنام به گفتوگو پرداختند و بهمن بيشتر از بهرام پرسيد و اوضاع و احوالش را جويا شد .

                                                          

                                                            *         *         *

پس از پايان برنامه ي گروه در اصفهان ، بهرام فرصت كرد كه تنها يك روز را با ياس در شيراز بگذراند به شاهچراغ رفتند و دوباره شمع روشن كردند ، اين بار به نيت اين كه با عشقي بي پايان در كنار هم باشند و زندگي سعاتمندانه اي داشته باشند . به حافظيه ، سعديه و تخت جمشيد و از آنجا هم به گورستان رفتند و ياس با پدر و مادرش تجديد ديدار كرد . شام را در رستوراني لوكس خوردند و تمام شب را نيز در منزل پدر ياس بيدار ماندند . ياس آلبوم عكسهاي خانوادگي ، تابلو هاي مادر و كتابخانه پدرش را به بهرام نشان داد و تا صبح راجع به همين چيز ها بحث و گفتگو كردند و از برنامه اي كه براي زندگي آينده سان داشتند حرف مي زدند . صبح خيلي زود نيز دوباره از خانه بيرون رفتند و پس از كمي پياده روي و خريد نان تازه به خانه برگشتند . صبحانه را به همراه آقا سلمان ، بهجت خانم و حميد خوردند و ساعتي بعد توسط آنها در فرودگاه بدرقه شدند و به تهران بازگشتند .

بهنام و بنفشه يك روز زود تر از آنان بازگشته بودند . بهرام حتي يك كلمه هم راجع به بهمن از آنان نپرسيد . پس از صرف ناهار در منزل ليلا و استراحت ، بهرام ياس را به خانهي مشتركش با بهمن و بهنام برد . پس از ديدن منزل ياس در شيراز شب گذشته قرار گذاشته بودند كه به خانه آنها هم بروند و ياس آلبوم خانوادگيشان را ببيند . در طول سه ماه گذشته بهرام هيچگاه او را به آنجا نبرده بود ، ولي اكنون ياس علاقمند بود كه خانه ي پدري او را ببيند و او نيز نمي توانست بيش از اين در برابر خواسته ي دختر مقاومت كند . خانه ي جمع و جور و لوكسي داشتند . سر تا سر حياط پر بود از درختان ميوه مختلفي جون گيلاس ،خرمالو، سيب ،به و انگور . بوته هاي رز نيز دور تا دور حياط را پوشانده بوند. استخر مرمرين بزرگي در وسط حياط قرار داشت كه البته آبش را خالي كرده بودند تنها راه باريكي كه به سوي ساختمان مي رفت ، سنگفرش شده بود و يك راه موزاييك شدهديگر هم به پاركينگ منتهي مي شد . بهرام دست ياس را كه مبهوت تماشاي اطرافش شده بود گرفت و گفت : بيا بريم تو.

از علاقه ي شديد او به گل و گياه آگاهي كامل داشت ، اما خيال نداشت تمام وقتش را در آنجا بگذراند . ياس همانطور كه قدم به درون ساختمان مي گذاشت گفت : تابستون اينجا محشر مي شه بهرام .

-         اينجا به قشنگي ويلاي پدر تو نيست .

-          اما اينجا هم زيبايي خاصّ  خودشو داره .

-         بشين دختر جون ، ما كه نبايد هميشه درباره ي گل و گياه صبحت كنيم .

و خودش به آشپزخانه رفت . ياس روي مبلي نشست و پرسيد : فكر مي كني قشنگ تر از اين چيزا چيزي هم توي اين دنيا هست ؟

- البته كه هست ، تويي و عشق بي نهايتي كه به تو دارم .

 -  متشكرم عـــــزيــزم ، اما به نظر من آدم بايد علايقشو تقسيم بندي كنه . متلا در سايه ي عشقي كه به تو دارم  به خوشنويسي ، شعر يا گلكاري هم اهميت مي دم  ، تو هم همينطور . بايد بين من ، سه تار ، فوتبال و چيزاي ديگه اي كه دوست داري توازني بر قرار كني كه به هيچ دوم لطمه اي وارد نشه .

بهرام از آن سوي پيشخوان به او چشم دوخت و گفت : براي من سه تار ، فوتبال يا هر چيز ديگه اي با تو مفهموم داره  . وقتي تو نباشي من هيچ كدومشو نمي خوام ، مي فهمي ؟

ياس با ديده ي سپاس به او نگريست . اين پسر اكنون ديگر از ابراز عشقش واهمه اي نداشت . بسيار راحت تر از زمان گذشته حرفي را كه در دلش داشت به زبان مي آورد و در مقابل ، از او هم متوقع بود كه به همان اندازه و به همان شدت و صداقت دوستش بدارد . از جا برخاست و وارد آشپزخانه شد و گفت :

-         مي دونم بهرام ، براي منم همين شرايط وجود داره . منم اگه تو نباشي زندگي رو نمي خوام ، ولي منظورم اينه كه نبايد احساسات ديگه مونو بكشيم ، درسته ؟

-         اما باور كن كه من بدون تو هيچ كاري نمي تونم بكنم . وهمانطور كه به سوي يخچال مي رفت پرسيد : سوسيس بندري ، الويه يا همبرگر .

-         من هوس سوسيس كردم .

-         پس منم همينطور .

و براي كمك كردن به او به سويش رفت . عصرانه مفصلي ترتيب دادند و آن را به اتاق بهرام بردند . او آلبوم هايش را به ياس نشان داد . بيشتر از مادر و بهنام حرف مي زد و كمتر علاقه اي به صحبت درباره ي بهمن نشان مي داد . ياس ياس موضوع را دريافته بود ، اما مي دانست كه تلاشش درباره ي وادار كردن او به صحبت درباره ي پدرش بي حاصل خواهد بود .

در همان حين بهرام داشت به تلفن سرپرست گروه جواب مي داد ، ياس به سالن رفت و نگاهي به اطرافش انداخت و احساس كرد كه از آنجا خوشش آمده است . مي توانستند بعد از ازدواج در اين خانه زندگي كنند و شايد در اين صورت روابط بهرام با پدرش بهتر مي شد . بهرام پس از اتمام مكالمه ي تلفني اش به سالن آمد و از او كه از پنجره ، باغ كوچكشان را تماشا مي كرد پرسيد : كجايي كوچولو؟

ياس به سويش چرخيد و لبخندي زد و بدون مقدمه گفت : بعد از ازدواجمون اينجا زندگي مي كنيم ؟

بهرام متعجب جواب داد : اينجا ؟

و بعد چون منظور او را درك كرده بود سري تكان داد و گفت : نه اينجا خونه ي من نيست .

- اما تو بهنام اينجا زندگي مي كنين . اون بعد از ازدواجش مي ره پيش بنفشه و مادرش . بنفشه مي گفت طبقه ي دوم خونه شان به آن دو تعلق داره . خب ما هم مي تونيم اينجا زندگي كنيم . من از اينجا خوشم اومده بهرام .

بهرام تبسمي كرد و گفت : عزيزم اينجا كه خونه ي من و بهنام نيس ، مال پدرمه .

-         يعني پدرت تو رو از اينجا بيرون مي كنه ؟

-         بيرون نمي كنه ، اما من خوشم نمياد بعد از ازدواج اين جا زندگي كنم .

-         چرا ؟

-         براي اين كه نمي خوام به او متكي باشم . من ترجيح مي دم بعد از ازدواج توي آپارتمان تو زندگي كنم تا اينجا .

-         ولي اونجا خيلي كوچيكه .

-         واسه دوتاييمون كافيه . ما كه قصد نداريم در يكي دو سال او زندگي مشتركمون بچه دار بشيم . تا اون موقع من مي تونم كار كنم و يك آپارتمان بزرگ اجاره كنم .

-         بهرام تو چرا اينجا رو دوست نداري ؟

-         من اينجا رو دوست دارم اما قصد ندارم بعد از مستقل شدنم توي اين خونه زندگي كنم .

-         چرا ؟

-         دليل خاص خودمو دارم .

-         منم دوست دارم كه دليلش را بدونم .

-         مربوط به پدره .

-         خب .

بهرام كلافه روي صندلي نشست و گفت : دوست ندارم در موردش صحبت كنم .

ياس با سماجت پرسيد : آخه چرا ؟ پدرت چه گناهي كرده كه تو نمي توني ببخشيش ؟

-         دونستنش به حال تو چه فرقي داره ؟

-         براي من مهمه بهرام . من مي خوام بدونم بين تو وپدرت چي گذشته ، چرا تو ازش بيزاري ؟

-         فكر كردم بنفشه همه چيز رو براي تو تعريف كرده .

-         مي خوام از زبون خودت بشنوم .

-         توروخدا تمومش كن ياس . چرا بايد به خاطر اين موضوع بي اهميت اعصابمونو ناراحت كنيم ؟

-         موضوع بي اهميت ؟ پدرت براي تو اهميتي نداره ؟

بهرام با كمي غيظ گفت : نمي خوام در موردش توضيح بدم . اين مسئله به گذشته ي من مربوطه . لزومي نداره تو درموردش چيزي بدوني . ازت خواهش كردم كه تمومش كني .

ياس با دلخوري گفت : تو درباره ي زندگيم و من همه چيزو مي دوني ، اما من نبايد حق داشته باشم راجع به مسئله اي كه تو علاقه اي بهش نداري سوالي بپرسم . چرا ؟ بهرام پدرت چه اشتباهي مرتكب شده ؟ آخه تو چطور مي توني از پدر خودت بيزار باشي ؟

بهرام در حالي كه سعي ميكرد بر اعصابش مسلط باشد به سوي او رفت و شانه اش را گرفت و گفت : ببين چطور داريم خودمون رو ناراحت مي كنيم .

ياس چشمان ملتمسش را به او دوخت و گفت : دلم مي خواد با من در اين مورد حرف بزني ، دلم مي خواد بدونم چرا با احساس ترين پسر دنيا از پذرش فرار مي كنه ؟ چرا ازش بيزاره ؟

بهرام در دل از خود پرسيد : چرا سايه ي اين مرد هميشه بايد توي زندگي من باشه ؟ چرا ياس بايد به خاطر او ناراحتي بكنه ؟

اما مي دانست كه چاره اي جز توضيح دادن ندارد . او را در كنار خود نشاند و گفت : ياس بين من و پدرم فاصله ي زيادي هست ، فاصله اي كه هيچ وقت پر نشد .

-         اون پدرته . تو نبايد نسبت به پدرت بي تفاوت باشي .

-         اين بي تفاوتي رو خودش به وجود آورد . اون هيچ وقت منو نخواسته ياس . من ناخواسته به دنيا اومدم مي فهمي ؟ پدر و مادرم قرار گذاشتن كه فقط صاحب يه فرزند بشن ، اما پدر نمي خواست ورود ناگهاني منو به زندگي اش بپذيرد . اون هيچ وقت منو دوست نداشت . هميشه بين من و بهنام تفاوت قائل مي شد . من برنامه ي زندگي اونو به هم ريخته بودم . مادر به خاطر زايمان سختي كه داشت بعد از تولد من هميشه بيمار بود و مجبور شد كارشو بذاره كنار . پدر همه ي اينارو از چشم من مي ديد  . اون بود كه از من بيزار بود ، اون بيزار بودنو به من ياد داد .

ياس زير لب زمزمه كرد : اين غير ممكنه ...آخه اون يه پدره....

بهرام فرياد زد : فكر مي كني كه بهت دروغ مي گم ؟

-         البته كه نه . اما حالا چي ؟ اون الان دوستت داره ، نداره؟

-         محبت امروزش به چه دردم ميخوره ؟ من اون روزا بهش احتياج داشتم .

-         آدم هميشه به پدر و مادر احتياج داره . اون مي تونه تو رو تحت همايت خودش قرار بده .

-         با پول ؟ شيش ماهه كه به ما سر نزده . چطور باور كنم كه او هم مثل همه ي پدراست ؟

-         تو خيلي سخت مي گيري . شرايط پدرتو درك نمي كني خب اگه اون نتونست بياد تو كه مي تونستي بري پيشش ، مثل بهنام . چرا اين كار رو نكردي ؟

بهرام كه كم كم حوصله اش از اين بحث بي خود سر مي رفت از جا برخاست و شورع به قدم زدن كرد .

-         من علاقه اي به ديدن او ندارم .

-         اما اون همخونته . تو ... تو از گوشت و پوست و استخون اوني ، اگه پدرت نبود تو هم نبودي ، چطور مي تواني نسبت به اين قضيه بي تفاوت باشي ؟

-         كاش اون نبود تا منم نبودم . وقتي دلخوشي نداشته باشي زندگي به چه دردي مي خوره ؟

ياس با ناباوري به او نگاه كرد و گفت : يعني توي زندگيت هيچ دلخوشي نداري ؟ يعني به همين سادگي مي توني در مورد بود و نبودت صحبت كني ؟

-         آه نه ياس ، منظورم اصلا اين نبود . اما ياس از حرف او رنجيده بود . تلاش وافري كرد تا از فروچكيدن اشك هايش جلوگيري كند ، اما اين انديشه كه وجودش حتي يك دلخوشي كوچك براي او در زندگي اش نيستآزارش مي داد بهرام به سويش رفت و با ملايمت گفت :

-         البته كه تو دلخوشي من به زندگي هستي . تا قبل از تو ، من ... من هيچ دلخوشي اي نداشتم . فقط به اميد پيدا كردن كسي كه بتونه زبون منو بفهمه زندگي مي كردم ، اما حالا تو آرومم مي كني و من بي نهايت عاشقتم .

كلبه ۶۸ اگر ذكر منبع مي كني مي توني اين كار را انجام بدي

ياس با لحني گلايه آميز پرسيد : يعني اگه منم يه روزي مرتكب اشتباهي بشم تو ازم بيزار مي شي ؟ منو ترك مي كني ؟

بهرام بي درنگ جواب داد : آخه چطور مي تونم از تو بيزار بشم ؟ تو ... تو معني حقيقي زندگي مني . حتي فكر كردن به اين موضوع كه مجبور بشم يه روز بدون تو زندگي كنم برام درد آوره....

-         پس پدرت چي مي شه ؟ جاي اون توي زندگي تو كجا بايد باشه ؟

-         آه دختر جون . تو رو به خدا بيا و اين قضيه رو فراموش كن . اين مسئله نمي تونه به زندگي ما آسيبي برسونه

-         نمي تونم بهرام . نمي تونم فكرمو آزاد كنم . تو مي توني ... مي توني سعي كني كه دلتو صاف كني ، مي توني اونو ببخشي .

-         ما بدن اونم مي تونيم زندگي كنيم ياس . من شبانه روز تلاش مي كنم تا تو هيچ كمبودي نداشته باشي . به تو قول مي دم كه ما نيازي به اون نداريم .

ياس با شنيدن اين حرف فرياد زد : سنگدل تو فقط مادياتو مي بيني ، من... من شبانه روز آرزو مي كنم كه اي كاش پدر يا مادرم .... لااقل يكيشون زنده بود ، اون وقت تو ..... تو .....

به علامت تاسف سري تكان داد و افزود : خيلي بي رحمي بهرام .

-         ديوونه ! بين پدر تو و پدر من تفاوت زيادي هست . آخ لعنتي تو كه توي شرايط من قرار نگرفتي . تو كه اون روزاي تلخوم تجربه نكردي . من .... من هميشه فكر مي كردم كه زيادي ام ، گاهي وقتا آرزو مي كردم كه اي كاش هيچ وقت به دنيا نيومده بودم . پدر تو نوازشت مي كرد اما پدر من حتي باهام حرف نمي زد .

-         اما الن پشيمونه . بهنام مي گفت .

-         نوشدارو پس از مرگ سهراب ؟ حالا ديگه پشيمونيش به چه دردي ميخوره؟

-         اما تو چيزي رو از دست ندادي ، تو كه توي زندگيت همه چيز داري .

بهرام فرياد زد :

چيزي رو از دست ندادم ؟ چطور مي تونم اون روزا رو فراموش كنم . ؟تو ... تو هم مثل بقيه اي . فكر كردم كه به قلبم نزديكي . فكر كردم كه منو مي شناسي ، اما حالا ... حالا مي فهمم كه اشتباه كردم فكر مي كردم چون تنها بودي مي فهمي تنهايي چيه. نمي خواستم با تعريف گذشته هام ناراحتت كنم ، اما حالا ..... حالا مي فهمم كه ظرفيت فكري تو هم مثل بفيه است . تو هم مثل اوناي ديگه اي ، نه اون طور كه من فكر مي كردم .

ياس با ناباوري به او چشم دوخت . انتظار شنيدن چنين پاسخي را نداشت .

-         من .. من حرف تو رو درك مي كنم بهرام .

-         بهرام همچون ببري خشمگين غريد : دروغ ميگي هيچ وقت نمي توني بفهمي من چه روزايي رو گذرونده ام . در تمام اون لحظات خدمو يه موجود زايد و به دردنخورمي ديدم . در تمام اون لحظات من خودمو باعث بيماري مادرم مي دونستم . نه ياس ، تو هم نمي توني حرف منو درك كني . تو هم مثل بقيه اي ، همه تون مثل هميد ... همه تون ....

-         وپشتش را به او كرد . حالا چشمان او هم پر اشك شده بودند . اولين بار بود كه از ياس روي برمي گردادند و از او دلگير مي شد . ياس سعي كرد كمي اوضاع را تغيير دهد . به سويش رفت و دستش را گرفت و گفت : بهرام ! من .... من منظور بدي نداشتم فقط ...

-         بهرام به سرعت دستش را كشيد و گفت : راحتم بذار .

  وبازهم رويش را از او برگرداند . ياس به وحشت افتاد . حالا چه بايد مي كرد ؟ بهرام او رزا پس مي زد و اين دردناكترين وضع ممكن بود . بناچار او را رها كرد و به سوي در خروجي رفت . كار ديگري نمي توانست انجام دهد . عجيب اين كه بهرام هيچ عكس العملي نشان نداد . در اين دقايق به قدري آزرده و خشمگين بود كه حتي رفتن ياس هم نمي توانست او را به خود آورد . ياس با چشماني اشك بار آنجا را ترك كرد ، در حالي كه خود را به خاطر اوضاع پيش آمده ملامت مي كرد .

آن شب بهرام به سراغ ياس نرفت و حتي با او تماسي هم نگرفت . ياس هم هيچ كاري نكرد . نه جراتش را داشت و نه رويش را . از او خجالت مي كشيد ، اما بيشتر از آن مي ترسيد كه بهرام هرگز او را نبخشد . چقدر احمق بود كه اين چنين با دخالت بي موردش آرامششان را از بين برده و محبوبش را آزرده بود . سه ماه رويايي و توام با شادي و خوشي را سپري كرده بودند و اكنون بهرام از او رنجيده و تنهايش گذاشته بود . دلش مي خواست هر آنچه كه در توان دارد به كار گيرد تا بتواند يك بار ديگر او را به آپارتمانش باز گرداند ، اما هيچ كاري از دستش ساخته نبود . حتي جرات نمي كرد زنگ بزند و عذرخواهي كند . او اگر دلگير شده بود ، معذرت خواهي نيز كاري از پيش نمي برد .در اين مدت به اندازه ي كافي از او و روحيتاش شناخت پيدا كرده بود . تنها كاري كه در اين دقايق مي توانست انجام دهد صبوري بود ، اما صبوري توام با بي قراري . اگر او فردا نيايد ديگر نبايد هيچ اميدي به بهبود روابطشان داشته باشد و اين امر براي او به منزله ي نابودي بود .

                                                                           *         *        *

آفتاب از پنجره به اتاق خواب مي تابيد ، اما او همچنان در بستر بود . رغبتي براي بيرون آمدن از رخت خواب نداشت . هر روز صبح به شوق آمدن بهرام از جا مي جست و صبحانه را آماده مي كرد ، اما امروز با كدام شوق مي توانست برخيزد  ؟اصلا مگر چيزي از گلويش پايين مي رفت ؟ شب گذشته نيز چيزي نخورده بود . بهرام كه نباشد حتي زندگي نيز مفهومي ندارد چه رسد به خورد و خوراك و خواب . دلش بي نهايت گرفته بود و اشك آرام آرام راه گونه هايش را مي پيمود.

بهرام اين بار زنگ نزد . با استفاده از كليدي كه ياس قبل از سفر يه شيراز براي سركشي به گلهايش در اختيار او گذاشته بود در را گشود و قدم به آپارتمان گذاشت . او نيز شب سختي را گذرانئه بود . بدون اين كه ياس متوجه شود قدم به داخل اتاق گذاشت . پشت دختر به او بود و از پنجره به منظره ي سرد و بي روح پارك چشم دوخته بود . آرام نزديكش شد و در پشت سرش روي لبه ي تخت نشست . سرش را جلوتر بد و غنچه رزي را كه در دست داشت در مقابل او نهاد و بوسه اي به گونه اش زد . ياس به غنچه سرخ رنگ رز چشم دوخت . حالا اشك هايش بي اختيار مي باريدند. هنوز هم جرات نمي كرد به چشمان او نگاه كند . بهرام دستش را روي شانه اش گذاشت و آهسته پرسيد : امروز نمي خواي از من استقبال كني ؟

دختر سرش را به سوي او چرخاند و با لحني بغض آلود گفت : فكر كردم براي هميشه تو را از دست دادم .

و بي درنگ در آغوش او خزيد . چقدراين گرماي مطبوع واين دست هاي مهربان را دوست مي داشت .

- منو ببخش بهرام . نمي دونم چرا اين كار احمقانه رو كردم . نمي دونم چطوري تونستم تو را برنجونم .

- آروم باش كوچولو .آروم باش .

- من بودن تو زندگي رو نمي خوام بهرام .

- منم بدون تو زندگي رو نمي خوام ، ديگه گريه نكن عزيزم .

- نبايد دخالت مي كردم ، مي دونم كه تو را خيلي رنجوندم .

- فراموشش كن ياس . اين چيزا نبايد آينده ي ما رو تهديد كنه .

ياس بع علامت تاييد سر تكان داد . در اين لحظات فقط او را مي خواست و بس براي عملي شدن اين خواسته حاضر بود هر كاري انجام دهد بدون شك بهرام حتي اگر دست راست دختر را نيز مي خواست او با كامل ميل آن را مي داد تا او را داشته باشد . اين مرد به او آرامش و اطمينان خاطرو نشان مي داد و به جز اين ها ديگر چه بايد از او مي خواست ؟

-         ياس خيلي گرسنمه از ديشب هيچ چيز نخوردم .

دختر به رويش لبخند زد . خوشحال بود كه كارهايشان شبيه هم بود . اكنون باز هم بهرام به رويش لبخند مي زد و رابطه ي صميمي و عاشقانه گذشته احيا شده بود . ديگر نبياد به هيچ قيمتي اجازه مي داد كه چنين اتفاقي تكرار شود . از اين پس تمام خواسته هاي او را خواهد پذيرفت و مي دانست كه خواسته هايش معقول هستند . از اين انديشه دلش آرامش بيشتري گرفت و براي مهيا كردن صبحانه از جا برخاست .بهرام نيز در پي اش وارد آشپزخانه شد و پشت ميز نشست و گفت : ياس ! آدم وقتي تنها مي شه پي به ارزش چيزي كه هميشه در اختيارش بوده مي بره . ديشب فهميدم كه بيش از هر وقت ديگري دوستت دارم .  فهميدم بدون تو اصلا قادر به ادامه ي زندگي نيستم .

ياس با قدر داني نگاهش كرد  دل اين پسر هنوز لبريز از شوز و عشق  بود و همين دختر را راضي مي كرد

-         منم همين طور . هردومون شب سختي رو گذرونديم .

-         اگر يه روزي تركم كني من داغون ميشم . گاهي اوقات به اين موضوع فكر كرده بودم ، اما ديشب تجربه اش كردم . اگه تو نباشي منم ديگه وجود ندارم . اگه يه روزي تنهام بذاري من از پا درميام نابود مي شم .

صدايش غمگين و بغض آلود بود و دل ياس را به درد آورد . مي ديد كه چقدر او را رنجانده است . اين سخنان ناشي از احساس بدي بود كه در اثر خطاي روز گذشته ي او به پسر دست داده بود و او خود را گناهكار مي دانست . به او نزديك شد و با ملاطفت گفت :من هيچ وقت تركت نمي كنم بهرام . چرا اين فكر به سرت زده ؟

او به علامت ندانستن سري تكان داد و گفت :  نمي دونم . شايد تاثير تنهايي ديشب بوده .

ياس باز هم با شرمساري سر به زير انداخت . اي كاش شب قبل به او تلفن كرده بود تا او اين همه عذاب نمي كشيد ، اما ديشب خودش هم در چنين وضعيتي قرار گرفته بود ترس از رها شدن بي قرارش كرده بود . اكنون نمي دانست چگونه او را آرام كند واين انديشه ي بد را از وجودش بيرون بكشد . بهرام دست به زير چانه ي او زد و سرش را بلند كرد . به چشمان شفافش خيره شد و گفت : به من قول بده كه همه ي تلاشت رو مي كني تا هميشه دوستم داشته باشي  .

-         احتياجي به تلاش كردن نيست عزيزم . من عاشقتم ، تو تكيه گاه مني ، حتي فكر كردن به جدايي ديونه ام مي كنه . از اين حرفا با من نزن ، منو مي ترسوني .

-         راست مي گي . معذرت مي خوام . بهتره كه همه چيزو فراموش كنيم .

ياس با خود عهد كرد كه ديگه راجع به بهمن حرفي نزند يا سوالي نپرسد .اگرچه هنوز هم معتقد بود كه بهرام مي تواند او را ببخشد ، اما اين موضوع نبايد به روابط آنها لطمه اي وارد مي كرد .

                                                                        *        *        *        *

با شروع ترم جديد تحصيلي انها نيز فعاليت و تحرك را از سر گرفتند . اكنون باز همان زوج شاد و پر نشاط گذشته شده بودند كه حتي راه رفتن و خنديدنشان نيز سايرين را تحت تاثير قرار مي داد . به قدري عاشق و خواهان هم بودند كه در محيط دانشگاه به آن دو لقب " دلــدادگـان ابــــدي "

را داده بودند و نوعي احترام نسبت به عشقشان در بين تمام دختران و پسران حس مي شد . حتي چند روز قبل از پايان گرفتن  سال جاري و شورع تعطيلات ، يكي از دختر ها كه نويسنده ي جوان ، اما معروف بود و چند رمان نيز از او چاپ شده بود به سراغشان آمد و اظهار كرد كه سخت علاقمند است تا جريان آشنايي و ماجراي عشق آندو را به رشته ي تحرير در آورد . به همين دليل از آنان خواست كه خاطراتشان را در اختارش قرار دهند . اين پيشنهاد هردوي آنان را به وجو آورد . مهتاب دختر با ذوقي بود و بدون شك قصه ي جالبي مي نوشت ، اما هر دو از او خواستند تا كمي صبر كند و قول دادند كعه پس از ازدواج خاطراتشان را در اختيار او قرار دهند . هر دو دوست داشتند پايان اين قصه به ازدواجشان بينجامد و مهتاب آن را پسنديد . او نيز دوست داشت پايان ماجراي اين دو دلداده به ازدواج بينجامد و بدون شك در اين صورت داستانش جالب تر از آب در مي آمد. به همين دليل پذيرفت كه صبور باشد ، ولي از هردو قول گرفت كه خاطراتشان را فقط براي او نگه دارند و به سرشان نزدند كه به نويسنده ي معروف تري براي اين كار انتخاب كنند .

با فرا رسيدن نوروز ، بهرام و ياس ب اتفاق بهنام و بنفشه براي سپرثي كردن تعطيلات به شيراز رفتند و ليلا عازم اهواز شد ، اما درست يك روز قبل از سال نو چهار بسته از اهواز به دستشان رسيد . بهمن براي هر 4 نفر آنان هديه فرستاده و آغاز سال جديد را تبريك گفته بود . از قبل مي دانست كه بچه در تعطيلات به شيراز خواهند رفت و آدرس منزل ياس را از ليلا گرفته بود . اين عملش همه را متعجب كرد ، اما بهرام تنها كسي بود كه عكس العملي نشان نداد . كار هاي اين مرد هيچگاه او را به هيجان نمي آورد . دو جفت كفش زنانه براي بنفشه و ياس و دو جفت كفش مردانه براي بهنام و بهرام .حتي سايز كفش ياس را از ليلا پرسيده بود و روي هر كدام از بسته ها يادداشتي  نوشته بود . ياس را عروس كوچكش خطلب و اعنوان كرده بود كه نديده عاشقش شده و براي بهرام هم نوشته بود كه پسر كوچكش را با تمام غرور و لجبازي اش دوست دارد . بهرام در برابر هيجان سايرين گفت : پدر خيلي رمانتيك شده ، شايد داره ازدواج مي كنه .

اما اظهار نظر ديگري نكرد و روز بعد نيز وقتي آن سه كفش هاي ارسالي بهمان را به پا كردند ، او از اين كار سر باز زد و حتي تا آخر تعطيلات نيز نگاهي به آنها نينداخت .

يك هفته ي پر خاطره و سراسر لبريز از شور و شادي بسرعت به پايان رسيد و بهرام مجبور شد براي ملحق شدن به گروه موسيقي سرمستان و به منظور شركت در جشنواره ، آنها را ترك كند و به تبريز برود . بهنام و بنفشه روزهاي باقي مانده از تعطيلات را نيز با ياس در شيراز گذراندند و در هنگام بازگشت به تهران ، ياس كفشهاي بهرام را كه بهمن به او هديه داده بود به همراه ديگر وسايلش در چمدان گذاشت . بهرام يك روز زود تر از آنها از تبريز به تهران بازگشته بود و در فرودگاه از آنها استقبال كرد .

اگر نظر بذاريد فصل ده را هم چون كم است امروز مي ذارم.

در يكي از عصر هاي خنك بهاري ياس و بهرام در بالكن آپارتمان ياس نشسته بودند . او مشغول نوشتن بود و بهرام در حاليكه از استسمام رايحه ي ياس هاي دوروبرش احساس طراوت مي كرد ، روي صندلي راحتي لميده و محو تماشاي كار او بود . اين روز ها آپارتمان ياس شور و حال ديگري داشت . ارديبهشت از راه رسيده بود و بوته هاي ياس گل كرده بودند و باكن چهره اي بهشتي يافته بود . گلدان هاي داخل آپارتمانش طراوتي تازه يافته و بهاري شده بودند ، در اين روز ها دل همه را مي ربود . بهرام نيز با ديدن اين شور وحال ، عاشق گل و گلكاري شده بود و هرروز يك گلدان تازه براي ياس مي گرفت  . ديگر حالا بيش از پيش در لابه لاي گل و بوته ها گم مي شدند . اتاق نشيمن به گلستان تبديل شده بود و ياس را سر ذوق مي آورد . اكنون بهتر از هر زمان ديگري شعر مي گفت و به خوشنويسي مي پرداخت و باز هم بهرام همچون گذشته مشوق بزرگ او بود وقتي پس از ساعتي ياس كارش را رها كرد و به داخل خانه رفت ، بهرام به اين موضوع مي انديشيد كه امروز براي اجراي برنامه اي كه در ذهن دارد بهترين زمان است . دقايقي بعد ياس عصرانه مفصلي را كه ترتيب داده بود به بالكن آورد ، كنار بهرام نشست و پرسيد : حوصله ات سر رفته ؟

او به علامت نفي سري تكان داد و گفت : به هيچ وجه ، تماشاي كار تو هيجان انگيزه ، تو با هنرت منو سر ذوق مياري .

ياس به رويش لبخند زد و در برابر تعريفش سكوت كرد .

بهرام فنجان چاي را به دست گرفت و گفت : سه ماه ديگه مي شم بيست و سه ساله....

-         احساس پيري مي كني ؟

-         نه اما تو بايد هديه اي به من بدي .

ياس با تعجب نگاهش كرد . تا به حال نديده بود كه كسي روز تولدش را يادآوري وصريحا اعلام كند كه توقع دريافت هديه دارد ، اما بدون شك اين هم جزو برنامه هاي عجيب و غريبش بود . كه گاه بيگاه براي او ترتيب مي داد . با اين حال پاسخ داد : من جونمو بهت مي دم ،كافيه عزيزم ؟

بهرام كه روي پايه ي صندلي تاب مي خورد ، با شنيدن حرف ياس ، ناگهان از پشت به زمين افتاد . ناله اي كرد و گفت : نه جونتو نمي خوام ، كاراتو مي خوام .

ياس نمي دانست به عمل او بخندد يا از او بپرسد منظور او از كار چيست .

-         چيه دختر جون چرا مي خندي ؟

-         تو هميشه منو غافلگير مي كني .

بهرام با احساس رضايت ابروهايش را بالا انداخت و نفس عميقي كشيد و همانطور كه روي صندلي تكان تكان مي خورد تكرار كرد : من كاراتو مي خوام ياس .

-         كارامو ؟ منظورت چيه ؟

-         ببينم تو تا به حال چندتا شعر گفتي ؟

-         خب فكر كنم پنجاه يا شصت تا ، البته هر كدامش بيشتر از هفت يا هشت بيت بيشتر نيست.

-         تو همه شعراتو با قلم نوشتي ؟

-         همه رو كه نه ... ولي اكثر شعرامو نوشتم .

بهرام با هيجان بيشتري گفت : عاليه ، پس مي توني بقيه ي شعراتم بنويسي .

-         تو كه منو ديوانه كردي بهرام . منظورت از اين حرف ها چيه ؟

-         من شعراتو مي خوام ياس.

-         اما قبلا يه نسخه از همه ي شعرام برات نوشتم .

-         نه اونطوري ، من شعراتو به صورت خطاطي شده مي خوام روي پوستراي بزرگ .... مي خوام همه رو قاب بگيرم .

محكم و جدي صحبت مي كرد و ياس دريافت كه او شوخي نمي كند  . با تعجب نگاهش كرد . اين كار چه معني اي داشت ؟ تا به حال بيش از ده تا تابلو به او داده و حتي نتوانسته بود همه ي آنها را به ديوار اتاق خوابش بزند ، حالا با شصت تا تابلو چه خواهد كرد ؟

-         تو ديوونه اي بهرام . خل شدي ؟

-         نه ، فقط همه ي شعراتو مي خوام . از همين حالا تا روز تولدم فرصت داري كه كاراتو تكميل كني .  دقيقا نود روز براي تحويل شصت تا پوستر ، كافيه ؟

ياس هنوز هم با تعجب نگاهش مي كرد . بهرام وقتي او را ساكت ديد گفت : اين كارو نمي كني ياس ؟

-         اين كارا به خاطر چيه بهرام ؟

-         ديوونگي محض و تو هم بايد با من شريك بشي .

و چشمان عاشقش را به او دوخت و نشان داد كه چقدر دوستش دارد . ياس تبسمي كرد و گفت :

باشه اين كا رو مي كنم .

-         متشكرم ، ميدوني امروز تو رو از هميشه بيشتر دوست دارم

-         مي دونم كه تو امروزاز هميشه خل و چل تر شدي.

-         خودش پيشرفت بزرگيه .

چند روز بعد او براي اجراي بقيه ي نقشه اش به ديدار استاد شهريار رفت. استاد او را دعوت كرد بشيند و پرسيد : خدمتي از من برمياد ؟

بهرام مقابلش نشست و گفت : من مي خوام راجع به خان رهنما باهاتون صحبت كنم .

شهريار با تعجب پرسيد : ياس ؟

و او حرفش را تاييد كرد .

شما چه نسبتي با ايشون دارين ؟

من بهرام هستم .

شهريار با شنيدن نام او لبخندي زد و گفت : آه بله . شما آقاي ايماني هستين،نامزد ياس .

-         بله همينطوره .

-         بسيار عالي . خب حالا چه كاري از دست من ساخته اس ؟

-         راستش مي خوام يه نمايشگاه از كارهاي ياس تشكيل بدم ، البته با كمك شما .

استاد او را دقيق تر نگريست و پس از لختي فكر گفت : پيشنهاد خوبيه ، خودمم توي اين فكر بودم .

-         البته يا چيزي نمي دونه ، من مي خوام غافلگيرش كنم . شهريار خنديد و گفت : كه اين طور، شما آدم جالبي هستيد

بهرام تبسمي كرد و گفت : اون تا دهم مرداد كاراشو آماده مي كنه ، قراره همه ي شعراشو بنويسه .

-         شعراي خودشو ؟

-         بله .

استاد كم كم از اين پسر خوشش آمده بود با هيجان بيشتري گفت : آقاي ايمتني فكر قشنگيه .

-         پس شما كمك مي كنين ؟

-         البته باعث افتخار منه . ياس بي نظيره . مطمئنم مردم ازش استقبال مي كنن .

-         اميدوارم . در ضمن مي خوام نمايشگاه روز بيستم شهريور برگزار بشه . روز تولد خودش .

شهريار سري جنباند و گفت : با اين كارتون حسابي شگفت زده اش مي كنين . من ترتيب همه ي كارارو مي دم ، شما به من سر بزنين.

-         متشكرم واقعا ممنونم.

بعد از جا برخاست و گفت :پس من ديگه رفع زحمت مي كنم .

 استاد دستش را صميمانه فشرد و گفت : ياس بايد به شما افتخار كنه .

-         منم به او افتخار مي كنم . لطفا خودش چيزي ندونه .

-         خيالتون راحت .

-         ممنونم.

و پس از خدا حافظي ائ را ترك كرد . از بابت نمايشگاه خيالش راحت شده بود . كارارو به دست كاردان سپرده بود و ديگر نگران نبود و حالا بايد دومين نقشه اش را پياده مي كرد . به همين منظور روز بعد به سراغ مهتاب رفت . راجع به شعر هاي ياس با او صحبت كرد و بعد هر دو نزد ناشري كه كتاب هاي او را چاپ مي كرد رفتند . بهرام نسخه اي از اشعا ياس را كه در دست داشت در اختيار آقاي " تهراني " قرار داد و گروه ادبي انتشارات او پس از يك هفته اعلام كرد كه اشعار ياس را پسنديده و مايل به چاپ آنهاست . طبق درخواست بهرام اين عمل نيز تا چهار ماه ديگر يعني روز تولد ياس انجام مي گرفت تا چاپ اشعار او دومين خبر حيرت انگيز بهرام باشد . حالا خيالش كاملا راحت شده بود . استاد شهريار و آقاي تهراني كار ها را به دست گرفته بودند و همكاري نزديكي با او داشتند . ياس بي خبر از همه جا همچنان اين عمل بهرام را ديوانگي بزرگي مي دانست ، ليكن با جان و دل خواسته اش را اجابت مي كرد ، تنها به اين دليل كه خواسته ي محبوبش بود و او بي نهايت دوستش مي داشت .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 16:43 توسط harold |