X
تبلیغات
رمان - رمان خلوت نشین عشق

رمان

- کیانا!مادر!این کار در شأن تو نیست...
دیگر نمی توانستم حرف های مادرم را که هنوز در دنیای فانتزی ها زندگی می کرد بشنوم و دم بر نیاورم،عصبانی غریدم:
-کدوم شأن مادر من؟ اون شأنی که مد نظر شماست با خودکشی پدر ضعیف ایمانمون پرید.
مادر که سعی می کرد ظاهرش را حفظ کند،لبخند ملایمی بر لب نشاند و گفت: دخترم باز هم نمی تونم اجازه بدم بری و به عنوان پرستار تو خونه ای که معلوم نیست چه جور آدمایی اونجا زندگی می کنن و چطوربرخوردی باها ت می کنن کار کنی!
بغض داشت خفه ام می کرد، این اواخر با هر تلنگری اشکم در می آمد.با صدای لرزانی گفتم:
-ناچارم مادر من! کجا به یه دانشجوی سال سوم با این حقوق کار می دن بگو برم اونجا کار بگیرم. یادتون باشه داریم می رسیم به ته پس انداز شما...
مادر میان حرفم آمد و اینبار با صدای آرامتری گفت: می رم سراغ داییت...
خنده ام گرفت، دایی... گفتم: دایی اگه سراغ بگیر بود که من و شما الان تو این وضعیت گرفتار نبودیم!بعضی وقتها اونقدر کفرم از بابا بالا می یاد که خدا می دونه. آرزو می کردم کاش بابا اعتقاد شما رو داشت و دست به اون کار احمقانه نمی زد.
اثر درد را در صورت مادر می دیدم، با صدای لرزانی گفت : کاش با امیر به هم نمی زدی!
عصبی و بی قرار بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم، احتیاج داشتم کمی آرامتر شوم. گفتم :وقتی بابا ،کارخونه و پول و خونه و ماشین و تمام چیزایی که همه آرزوش رو می کشن داشت، با ظاهر قشنگی که داشتم همه حسرت زندگی منو می کشیدن . اوایل که وارد دانشگاه شدم  و با خوشگلترین پسر دانشگاه روبرو شدم تحت تأثیر چرندیات اون قرار گرفتم ...یادمه می گفت،هیچ فرقی بین قشر ضعیف و غنی جامعه وجود نداره وقتی عشق باشه ...هاه!وقتی بابا ورشکست شد پول نبود اما من همون دختر خوشگل بودم ولی امیر دید نمی تونه فقط با خوشگلی من سر کنه، در حالی که دخترای خوشگل دیگه که وضعشون از لحاظ مالی عالی بود خواهان اون بودن . با اون کثافت به خاطر ای به هم زدم. حالا هم مامان گلم ،تکیه گاهم فقط خداست و توقعی هم از کسی ندارم . نه دایی نه خاله و نه هیچ احدالناسی!
در چشم های مادرهوز نگرانی موج می زد اما جمله ی ،خدا پشت و پناهت را بر زبان آورد. بلند شدم و گفتم:برم بخوابم،عمه ی ریحانه می گفت خیلی روی وقت حساسن!
مادر می خواست حرفی بزند اما منصرف شد، به روی خودم نیاوردم و چراغ را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم و چشم به تاریکی دوختم . خوابم نمی امد اما می ترسیدم اگر کنار مادر بنشینم دوباره نظرش عوض شود ، روزگار چه بازی مسخره ای را با من شروع کرده بود.
پدرم کارخانه شیر و لبنیات داشت و زندگی فوق العاده ای داشتیم . با اینکه پدر ومادرم از لحاظ اعتقادی مثل هم نبودند اما همدیگر را دوست داشتند.مادر از ابتدا تربیت مرا خود به عهده گرفت و من هم دختری شدم همچون مادر،اما پدرم را هم بی نهایت دوست داشتم.
با یک سال تأخیر در کنکور شرکت کردم و رشته ی ادبیات فارسی قبول شدم ، عاشق این رشته بودم . آن سال با امیر آشنا شدم ، پدر امیر آموزشگاه زبان داشت و وضع مالیشون بد نبود .امیر ، دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت بود.
در دفتر مدیریت دانشگاه با هم آشنا شدیم ، هر دو منتظر ورود به اتاق ریاست برای اعتراض به پرونده ی ثبت نامی خود بودیم که مادر به تلفن همراهم زنگ زد و گفت ، شب زودتر به خانه بروم چون میهمان داریم! و من در جواب مادر گفتم چون ماشینم خراب بود و گذاشتمش تعمیرگاه، شاید یه کم دیر تر برسم!
سر حرف از همان جا شروع شد و او در مورد ماشینم پرسید و بعد در مورد رشته ام و خیلی مسائل دیگر که به درستی در خاطرم نمانده است. او قبل ازمن به دفتر ریاست مراجعه کرد و من بعد از او . موقع خروج از در دانشگاه او را سوار بر پژوی دودی رنگش منتظر خود دیدم با خنده گفت : -هر چند به ماشین کلاس بالای شما نمی رسه اما؟بیایید سوار شید!
طبق تربیتی که سالها با گوشت و خوم عجین شده بود قبول نکردم . چند بار به دانشکده ما آمد تا با من صحبت کند ولی وقتی فهمید اهل دوستی و این حرفها نیستم ازم خواستگاری کرد و من تحت تأثیر نگاه حسرت بار همه دختران به خودم و حرفهای دهان پرکن او قبولش کردم و نامزد شدیم.
مادر قبول نمی کرد عقد هم شویم ، بنابراین ما به همان تبادل انگشتر و نامزدی راضی شدیم.
سال دوم بودم که مشکلات ضرب العجل خانواده ما شروع شد. مقدار زیادی پول از پدر اختلاس شد و بعد از آن ورشکستگی پدر ،خانه توسط بانک مصادره شد  و کارخانه و ماشینها و ویلا توسط طلبکاران.
خانه ی بزرگمان در زعفرانیه جایش را با دو اتاق اجاره ای عوض کرد که یکی از خدمتکاران قدیمی مادر برایش پیدا کرده بود . مادر با گفتن حتماَ خدا اینطور صلاح دونسته!با این قضیه کنار آمد اما پدر نمی توانست با  این اتفاق کنار بیاید.
مردی که روزی چندین و چند کارگر زیر دستش کار می کردند ، حالا بیکار در گوشه ی خانه زانوی غم بغل گرفته بود و در آخر هم نتوانست آرام بگیرد و خودش را حلق آویز کرد.
پدرم این کار را کرد تا به خیالش زندگی ما کم تنش تر و آرام تر شود ، اما چه خیال باطلی. بعد از مرگ پدر ، امیر خود را از من پنهان می کرد و هر وقت هم که پیدایش می کردم به بهانه های مختلف سرم را به طاق می کوبید . تقریباَ شش ماه پیش بود که رفتم سراغش و قضیه را یکسره کردم . می خواستم تکلیفم را زودتر روشن کند  که او با کمال وقاحت گفت :فعلاَ آمادگی ازدواج را ندارد . وقتی گفتم:
-چه طور قبلاََ جور دیگه ای حرف می زدی ؟
پوزخندی زد و گفت : آخه قبلاَ کس دیگه ای بودی !
ته مانده ی غرورم را برای خود نگه داشتم و نامزدیم را با او به هم زدم . دنبال کار رفتم ، اما هر جا می رفتم به نسبت رشته و تحصیلاتم کاری نمی یافتم . یا اگر کاری هم بود ، به قدری حقوقش کم بود که کفاف زندگیم را با مادری که میگرن حادش نمی گذاشت دنبال کار بگردد نمی داد.
داشتم نا امید می شدم گه دوستم ریحانه گفت ، عمه اش دوستی دارد که برای نوه دختریش دنبال پرستار می گردد. شرایط مرا به او گفته و او قبول کرده بود که من همراه کار کردن سه ترم باقی مانده ام را به دانشگاه بیایم  به شرطی که مرا برای کار بپسندد.
مادر در ابتدای امر مخالف بود اما نمی شد که نشست و دست روی دست گذاشت،باید کاری می کردم.
چشم های سرخ و هاله ی زیر چشم های مادر می گفت که شب گذشته چشم بر هم نگذاشته است . اشتهایی به خوردن نداشتم اما به خاطر دل مادر صبحانه ام را کامل خوردم بعد جلوی آینه ایستادم تا مقنعه ام را مرتب کنم. مادر کنار آینه ایستاد و چشم به صورتم دوخت و آرام گفت:
-وقتی تازه به دنیا اومده بودی بابات می گفت فریده ،چشم های تیله ایش رو نگاه کن انگار به آدم می گه من خلق شده ام تا تو ناز و نعمت بزرگ شم ، برام همه چیز رو فراهم کنید! حالا نیست تا ببینه همون دختر خوشگل و چشم عسلی برای انجام...
می دانستم می خواهد چه بگوید ، حرفش را قطع کردم . گفتم :مامانی دیگه قرار نشد!ناسلامتی من دارم برای مصاحبه ی شغلی می رم!الان فقط می خوام دعام کنید ، نه این که از این حرفها بزنید.

فصل اول -2

سریع گونه اش را بوسیدم و دست به کیفم بردم و با خداحافظی سریعی از در خارج شدم . قدم هایم روی برگهای پاییز بدون بر انگیختن احساسی در من پیش می رفت ، شاید چون هر نوع احساس دوست داشتن در دلم مرده بود و دیگر چیزی را دوست می داشتم حتی قدم زدن روی این برگها را.
صف اتوبوس چون همیشه شلوغ بود حتی در آن وقت صبح که بیشتر مردم هنوز چشم از خواب ناز باز نکرده بودند، جا برای نشستن نبود . دستم را به میله گرفتم ، بوی تند عرق زن کولی که سوار اتوبوس شده و چسبیده به من ایستاده بود حالم را به هم می زد اما با لجبازی به خود گفتم این زندگی توئه پس الکی اَه و اوه نکن!
زل زدم به صورت زن که با خشم بهم پرخاش کرد و گفت : ها چیه؟ نشناختی؟ سجل بیارم برات؟
بی تفاوت نگاهم را بر گرفتم و به بیرون دوختم اما گوشم صدای زن را می شنید: ایکبیری!لباس شیک و پیک که تنشون می کنن ، فکر می کنن الا خودشون هیچکی آدم نیست ...حمال بزنم لهش کنم!
صدای زن دیگری بلند شد و گفت: اَ...ه! بس کن دیگه! سر صبحی مخمون رو پیاده کردی!
زن کولی غرید:هوی!تو رو سننه!وقتی گفتم خاک انداز تو یکی خودتو وسط بنداز!...معلوم نیست سر پیازه یا ته پیاز!...
من همان طور آرام به خیابان چشم دوخته بودم ، حتی نفهمیدم آن زن کجا پیاده شد . صدای پیر زنی که در صندلی مقابلم نشسته بود مرا مخاطب قرار داد و گفت: بیا بنشین دخترم، جا هست.
بی هیچ احساسی گفتم ، ممنون و نشستم. زن شروع کرد به حرف زدن در مورد گرانی و کم بودن حق و حقوق بازنشستگی ، دلم می خواست می توانستم دهان باز کنم و حرفی بزنم تا کمی از ناراحتیش بکاهم ولی زبانم قفل شده بود و حرکت نمی کرد، فقط زل زده بودم به صورت پر چین و چروکش. موقع پیاده شدن ، نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:
-خدا امکان داره بنده اش رو به سخت ترین روش آزمایش کنه اما فراموش نمی کنه! غصه چیزی رو نخور دخترم.
چقدر حرفش به دلم نشست ، انگار خدا او را سر راهک قرار داده بود تا دلم قرص شود . آخر خط از اتوبوس پیاده شدم و سر میدان اتوبوس دیگری را سوار شدم . نگاهم را در خیابانهای آشنای آنجا چرخاندم و زیر لب زمزمه کردم : خداییش فکر نمی کردی که یه روزی مثل یه غریبه پا به این خیابونا بگذاری...
لبم را گاز گرفتم و با خودم گفتم، دیگه نه فکرش رو می کنی و نه حرفش رو می زنی!
نگاهم را از خیابان گرفتم و میان اتوبوس چرخاندم ، بر عکس اتوبوس قبلی چند نفری بیشتر سوار نشده بودند و اتوبوس خلوت بود. دختری در صندلی جلویی من نشسته بود و مشغول صحبت با تلفن همراهش بود که نا خود آگاه توجهم به حرفهایش جلب شد ، با ایکه سعی می کرد آرام صحبت کند اما صدایش کاملاَ واضح به گوشم می رسید:
-ببین روزبه ... من فقط تا موقع ظهر وقت دارم، یعنی مدرسه که تعطیل شد باید جلوی در باشم..با کلی بد بختی جیم زدم...
نمی دانم طرف مقابلش چی گفت که او را عصبانی کرد و غرید : غلط کردی،اون دفعه کلی چاخان بار مامانم کردم.
-.....
-قربان you ، خداحافظ!
هنوز نگاهم بهش بود که دیدم آینه ای را در آورد و خود را در آن تماشا کرد و بعد کمی با
مقنعه و موهایش ور رفت و آینه را درون کیفش گذاشت. دلم می خواست دهان باز می کردم و خیلی حرفها به او می گفتم اما تا خواستم دهان باز کنم ، بلند شد و در ایستگاه بعدی پیاده شد.رویم را بر گرداندم تا قیافه اش را نبینم ، دلم برای سادگی و حماقتش می سوخت و می خواستم بهش بگویم که راه بدی رو پیش گرفته.
سرم را به طرفین تکان دادم تا فکرم را آزاد کنم، به مقصد که رسیدم از اتوبوس پیاده شدم و هوای خنک صبح را به ریه هایم فرستادم و بعد آدرس را از کیفم خارج کردم و نگاهی به آن  انداختم و به راه افتادم.
صدای قدم هایم در خلوت کوچه تنها صدایی بود که شنیده می شد ،یک ربع زودتر از ساعت مقرر مقابل در بزرگ خانه رسیدم.
از لای میله ها نگاهم را به داخل خانه دوختم ولی فقط جاده ی شن ریز را می دیدم و درختان سرخ و زرد را، ساختمان خانه مشخص نبود.
دوباره نگاهم را به ساعت دوختم و با خود گفتم ، یه کم وا می ایستم بعداَ زنگ می زنم!
به میله ها تکیه زدم و چشم هایم را بستم وبه صدای سکوت گوش سپردم . با صدای مردی از جا پریدم:
-خانم، کاری دارید؟
دستپاچه برگشتم و گفتم : سلام! با خانم محتشم کار دارم!
چشمم به مرد جوانی افتاد که پشت میله ها روبرویم ایستاده بود. مردی بلند قامت و درشت، جذاب بود اما نه آنقدر که انگشت به دهانت کند . چشم و ابروی زیبایی داشت که در آن لحظه دنیایی تمسخر درون آن چشمها لانه کرده بود،پوزخندی زد وگفت:
-چه نوع فالی می گیری ؟ قهوه یا چای؟ یا شاید هم ورق، آره؟ خیلی برای این کار جوونی!
هاج و واج نگاهش می کردم اما او بی تفاوت در باغ را باز کرد و سوار ماشینش شد . با خروج ماشین ، پیاده شد و در را بست ورو به من گفت:
-بهتره زنگ قسمت خودشون رو بزنی ، بهت جواب می دن!
دوباره سوار ماشین شد ، به خود آمدم و پرسیدم : کدوم زنگ؟
با دست به زنگ طرف راست در اشاره کرد و رفت. زیر لب زمزمه کردم: مرتیکه ی دیوونه! فالگیر هفت جد و آبادته! بیشعور حتی جواب سلامم رو نداد و نپرسید کی هستم!...
با عصبانیت پایم را روی زمین کوبیدم و گفتم :اَ...ه!مانند انسانهای اولیه ایستاده بودم و مثل بز نگاش می کردم،باید می زدم توی دهنش!...
به خودم آمدم و نگاهی به ساعت انداختم و بعد دستم را روی زنگ گذاشتم و آن را فشردم. صدای بم زنی در آیفن پیچید: بفرمایید!؟
-کیانا معین هستم ،با خانم محتشم قرار داشتم!
صدا جواب داد: بله خانم منتظر شماست . یه دقیقه صبر کنید الان می آم!
زیر لب گفتم : باشه!
چند دقیقه طول کشید تا در دوباره باز شد ، این بار توسط زن میانسالی که هیبتی مردانه داشت . قد بلند و چهارشانه با سینه ای پرو درشت، سبیل داشت و صورتش پر مو بود اما انگار برای خودش مسئله ی مهمی نبود.به دنبالش راه افتادم، باغچه زیبایی بود اما پر از سکوت.
برایم عجیب بود ، فکر می کردم الان صدای بچه ای را خواهم شنید اما بعد با خودم گفتم شاید به مدرسه رفته است. در میانه های شن ریزی که روی آن قدم می زدیم یک جاده ی فرعی و شن ریزی دیگر باز می شد که به ساختمانی با آجر سه سانتی کرم رنگ منتهی می شد. خانه ای دو طبقه با شیشه های دودی ، به نوعی شیک و قشنگ بود.
به آن سو نرفتیم بلکه به راه خود ادامه دادیم و در انتهای شن ریز به خانه بزرگ ویلایی سه طبقه ای رسیدیم ، نمایی از سنگهای درشت خاکستری داشت با سبکی همچون خانه های شمال که به وسیله سه پله از زمین جدا می شد. از پله ها بالا رفتیم و وارد خانه شدیم، داخل خانه از بیرونش زیباتر بود . به قدری زیبا هر چیز را سر جایش چیده بودند که از تماشا کردنش لذت می بردی. صدای خدمتکار خانم محتشم، مرا به خود آورد:خانم، تو این اتاق منتظر شما هستن!
تقه ای به در زدم که صدای پر صلابتی مرا به داخل دعوت کرد. در را باز کردم و قبل از هر چیزی نگاهم را دور اتاق چرخاندم که در لحظه ی اول نور داخل اتاق چشمم را زد ، دیوار روبروی در تماماَ شیشه بود و پرده را کاملاَ کنار کشیده بودند. نگاهم به صندلی چرخ داری افتاد که رو به پنجره ها و پشت به من قرار داشت ، صندلی را به سمت من چرخاند. زنی که روی صندلی نشسته بود ، زنی بود حول و حوش پنجاه و پنج ساله با موهای جو گندمی و صورتی بدون آرایش و زیبا . سلام کردم و وارد اتاق شدم ، بدون هیچ احساسی نگاهش را به صورتم دوخت و گفت: یه صندلی بگذاراینجا و بنشین!
صندلی را از کنار میز برداشتم و در جایی که اشاره کرده بود یعنی روبرویش نشستم، برای لحظاتی نگاهش را به صورتم دوخت. من هم بدون احساس چشم در چشم او دوختم ، نمی دانستم چرا می خواهم رویش را کم کنم اما لجبازی عجیبی در سرم افتاده بود . لبخندی روی لبش نشست و پرسید: اسمت چیه:
-کیانا معین هستم ، هر چند فکر می کردم اسمم رو می دونید!
در حالی که هنوز لبخند روی لبش بود گفت: دختر جسوری هستس! چند سالته؟
-بیست وسه سالمه!البته هنوز بیست وسه سالم نشده!
کمی صندلی را عقب کشید و زنگ روی دیوار را فشرد ، در کمتر از چند دقیقه سر و کله آن زن پیدا شد : اکرم! قهوه با کیک!
بعد نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت: اهل قهوه هستی؟
نگاه سردی به او انداختم و گفتم : بله!
با اشاره ای به اکرم اجازه رفتن داد و رو به من گفت : چه نوع قهوه ای رو دوست داری؟
پوزخندی زدم و گفتم : اسپرسو!چون به تلخی خیلی چیزها عادت می کنم!
لحظه ای نگاهم کرد و بعد یکدفعه زد زیر خنده و به صدای بلند گفت : ازت خوشم اومد، استخدامی!فریماه بهم گفت داری درس می خونی ، مسئله ای نیست کلاس هات رو می تونی بری اما شب صد در صد تو خونه هستی و مواظب صبا!
-من اطلاعات زیادی در مورد صبا ندارم ، می خوام بیشتر بدونم!
نگاهش را به نقطه نا معلومی دوخت و گفت: صبا هشت سالشه . سه سال پیش تو یک تصادف که خودش هم تو ماشین بود ، دخترم و شوهرش مردن... صبا تا صبح تو ماشین مونده بود ، صبح گروه امداد از ماشین نیمه جون درش آوردن... گفتم آروم اروم از شوک در می آد ، آوردمش پیش خودم چون کس دیگه ای رو نداشت جز من و دائیش . اول ازش نفرت داشتم اما بعد دیدم این بچه چه گناهی داره . تا یکی دو ماه پیش حالش خوب بود ، اما از یکی دو ماه پیش شروع کرده به خوابگردی...اکرم خوابش سنگینه ، منم با این پاهای افلیج نمی تونم دنبالش برم!
پرسیدم : پیش روانشناس بردینش؟
آهی کشید و گفت: نه! باور کن بیشتر از صد تا دعانویس دیدم و براش دعا گرفتم اما اثر نکرده که نکرده!
از تعجب داشتم شاخ در می آوردم ، به جای رفتن دنبال راه چاره با دعا نویس و رمال صحبت کرده است . سکوت کردم، او سکوتم را به منزله ی قبول نکردن و تردید در قبول پیشنهادش تعبیر کرد و با نگرانی گفت: من دو برابر پولی که به فریماه گفتم رو بهت می دم به شرطی که شیش دنگ حواست به صبا باشه!
اثری از شادی درونم در چهره ام نمایان نبود ، گفتم : پسرتون با شما زندگی می کنه؟من اگه شب بخوام اینجا بمونم ...
میان حرفم اومد و گفت: نه...نه!تو اون یکی ساختمون زندگی می کنه و فقط هفته ای یکی دو روز می آد بهم سر می زنه!
نگاهم را در چشمانش دوختم و گفتم : من اولین شخصی هستم که برای این کار کاندید شدم؟
تردید در چشمانش به وضوح دیده می شد ، نفس عمیقی کشید و گفت:
-نه!  مراقبت از یه دختر خوابگرد مسئولیت سنگینیه، اون ها هم حق داشتن قبول نکنن! راستی تصدیق داری دیگه؟
اکرم با دق البابی وارد شد ، سینی حاوی قوری قهوه و فنجانها و ظرف کیک در دستش بود . نگاه کوتاهی به او انداختم و گفتم :
-اگه منظورتون گواهینامست بله!
صدای خش خش برگ ها در زیر پایم ، زمزمه آرامشی بود بر گوش جانم . بر عکس رفتن هنگام  برگشت عجله ای نداشتم و فکرم حول خانه و خانوادهی عجیبی می گشت که قرار بود با آنها زندگی کنم . دچار تردید شده بودم ، من که شناختی در مورد افراد خوابگرد نداشتم. اگر اتفاقی برای او می افتاد چه می کردم؟
مسیرم را به سمت میدان انقلاب کج کردم و نتیجه اش گشتن تمام کتاب فروشی های آنجا و خریدن دو جلد کتاب در مورد شناخت این بیماری بود. دو روز بعد باید به آنجا مراجعه می کردم ، پس وقت کافی داشتم که به کمی شناخت در مورد مشکل صبا برسم.

اگه خوشتون اومد بگید ادامه اش را بذارم اگرنه بگردم دنبال یه رمان دیگه . آهان اندازه ی نوشته ها خوبه یا ریز ؟

چشم های مادر هم همچون آسمان گرفته  و ابری بود و احتیاج به تلنگری داشت تا بگرید، اما نه من و نه خودش آن تلنگر را نزدیم . چمدانم را مقابل در روی زمین گذاشتم  و مادر را بغل زدم و کنار گوشش گفتم: تند تند بهت سر می زنم!
بعد از اینکه از زیر قران عبورم داد ، با دیدن کاسه آب خنده ام گرفت و گفتم : مامان گلم،مگه می خوام سفر قندهار برم؟
لبخند تلخی زد و گفت: سفر قندهار هم نری دلم اینجوری قرص تره ،مامان فدات بشه!
بغض داشت خفه ام می کرد اما به زور لبخندی زدم و بوسه ی سریعی از گو نه اش ربودم و سوار ماشین آژانس شدم. ساعت نه و نیم، مقابل خانه محتشم از ماشین پیاده شدم و پول آژانس را حساب کردم . بعد از رفتن ماشین دوباره تردید در وجودم زبانه کشید و با خودم گفتم : زنگ بزنم؟ روز جمعه ای نکنه خواب باشن؟...
پشیمان شدم از اینکه آن ساعت بیه راه افتاده ام. نگاهم را از بین میله ها به درون خانه دوختم که باز مثل دفعه ی قبل صدایی مرا از جا پراند، سرم را به طرف صدا بر گرداندم. پسر محتشم بود،در داخل ماشین آخرین مدل و شیکش نشسته بود موهایش به هم خورده و روی پیشانی به طور نامرتب پراکنده بود اما از جذابیتش جیزی کم نشده بود. سرش را از شیشه پنجره ماشین بیرون آورد و گفت: چرا ما هر وقت همدیگه رو می بینیم شما پشت خونه ی ما دارید دل دل می کنید؟
به جای جواب سؤالش ، سلام سردی کردم ودستم را روی شاسی زنگ فشردم . از ماشین پیاده شد و نگاه متعجبی به چمدانم انداخت و پرسید: مهمون مامان هستید؟
به سردی گفتم : نه!
صدای اکرم در آیفون پیچید: بفرمایید خانم معین!
در با صدای تیکی باز شد و مرد گفت : من ، علی محتشم هستم!
نگاه سردی به او انداختم و گفتم : خوشوقتم!
نگاه او هزاران مرتبه سردتر بود ، گفت: خانم خوشوقتف چمدونت رو بگذار تو ماشین اینجور که معلومه سنگینه!
تا خواستم دهان باز کنم و تعارف کنم ، بی حوصله چمدان را بر داشت و در صندوق عقب ماشین گذاشت. پلیور زیبا و گران قیمتی به رنگی مشکی بر تن داشت که او را جذاب تر کرده بود و کفش های کوهنوردی اش می گفت که از کوه برگشته است ، شلوار جینش هم کمی خاکی شده بود و او کاملاَ بی توجه به این مسأله می نمود . پشت فرمان نشست و گفت : بیا بشین!
بدون تعارف روی صندلی کناری اون نشستم . بعد از ورود ماشین به داخل خانه ، پیاده شد و در را بست . وقتی دوباره پشت رول نشست پرسید:
-برای چه کاری اومدی اینجا؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: مراقبت از صبا!
پوزخندی زد و گفت: مادرم به مراقبت بیشتری احتیاج داره تا صبا!اون خیلی بیشتر از هر کسی که فکرش رو بکنی خس تو خسه!
با گیجی پرسیدم : چیه؟
بدون اینکه گاهم کند گفت: هیچی...اسمت چیه؟
-کیانا معین
ماشین را مقابل ساختمان خانم محتشم نگه داشت و گفت: ببین کیانا خانم ،صبا احتیاج به یه روانشناس داره نه مراقب!
-می دونم! از بابت کارتون هم ممنون!
پیاده شد و چمدان را روی پله گذاشت و بعد بدون هیچ حرف دیگری ماشین را به راه انداخت و رفت. زیر لب زمزمه کردم : فکر کنم تو هم به روانشناس نیاز داری!
-سلام خانم!
ترسیدم ، اکرم کنارم ایستاده بود ، سلام کردم و نگاهم به صورت سرد و بی احساسش افتاد، دست دراز کرد و چمدانم را برداشتو گفتم:
-دستتون درد نکنه خودم می آرم...!
اما او بی توجه به حرفم چمدان را برداشت و برد،با خود فکر کردم قضیه ی من مثل شخصیت های گیج تو فیلم های ترسناک شده!
به دنبالش راه افتادم، با اینکه چمدانم پر از لباسها و کتابهایم بود و واقعاَ سنگین بود اما او خیلی راحت آن را حمل می کرد. پشت سر او سوار آسانسور شدم و پرسیدم : نباید به دیدن خانم محتشم برم؟
-نه! خانم گفت بعد از صبحونه شما رو می بینن! روزهای جمعه ساعت نه و ربع صبحانه می خورن!
دوباره ساکت شد، مثل نوارهای ضبط شده می ماند. لبخندی زدم و به دنبال او از آسانسور خارج شدم و گفتم : ببخشید که بد موقع مزاحم شدم!
بدون تعارف گفت: عیب نداره!
و باز سکوت کرد. حوصله ام سر رفت و نگاهم را به اطرافم دوختم.نقاشی های زیبایی روی دیوارها آویزان بود و این نشان از علاقه ی صاحبخونه به این هنر داشت. مقابل دری ایستاد و چمدان را روی زمین گذاشت و گفت: اینجا اتاق شماست! نیم ساعت دیگه پایین باشین!
وقتی رفت،لبم را کج کردم و گفتم:اَه اَه! چه نچسب!
رویم را به سمت اتاقم بر گرداندم و در را باز کردم . اتلق بزرگ و دلبازی بود ، پنجره بزرگ و قشنگی داشت که رو به باغ باز می شد. کنار ان رفتم و نگاه کوتاهی به باغ انداختم که به ساختمان آجری کاملاَ دید داشت. خواستم پنجره را باز کنم اما دیدم قفل است،شانه ای بالا انداختم و برگشتم.
بیست دقیقه وقت داشتم ، چمدانم را باز کردم و کتابهایم را در آوردم و درون قفسه ی کمد چیدم. تا قبل از ورشکستگی پدرم به سکوت خانه عادت داشتم اما سکوت این خانه برایم ترس اور بود ، انگار سکوتش پر از صداهای وحشتناک بود.از درون کیفم نواری در آوردم و درون ضبط صوت کوچکی که درون اتاقم گذاشته بودند گذاشتم.نواری بود که ریحانه با صدای برادرش رضا برایم آورده بود و اولین کاستی بود که وارد بازار کرده بود. یک هفته ای می شد که بهم داده بود منتهی وقت نکرده بودم که گوش بدم، شعری از سعدی را می خواند . به جای چیدن لباسم درون کمد روی تخت نشستم و به آن گوش سپردم.

صید بیابان عشق چون بخورد تیر او
                                                       سر نتواند کشید پای ززنجیر او
گو به سنانم بدوز یا به خدنگم بزن
                                                       گر به شکار آمده است دوست نخجیر او
گفتم از اسیب عشق روی به عالم غم
                                                       عرصه ی عالم گرفت حسن جهانگیر او
با همه تدبیر خویش ما سپر انداختیم
                                                       روی به دیوار صبر چشم به تقدیر او
چاره ی مغلوب نیست جزسپرانداختن
                                                       چون نتواند که سر در کشد از تیر او
کشته ی معشوق را درد نباشد که خلق
                                                          زنده به جانند و ما زنده به تأثیر او
او به فغان امده است زین همه تعجیل ما
                                                          ای عجب و ما به جان زین همه تأخیر او
در همه گیتی نگاه کردم و باز آمدم
                                                           صورت کس خوب نیست پیش تصاویر او
.......
با صدای دق الباب بلندی که در اتاق پیچید از جایم پریدم و ضبط را خاموش کردم و در را باز کردم اکرم، مستخدم گوشت تلخ خانم محتشم پشت در بود با صورت درهم گفت: من بهتون گفتم نیم ساعت دیگه پایین باشید،خانم منتظرتونن!
آرام آرام داشت اعصابم را به هم می ریخت ، به سردی گفتم:باشه!کجا هستند؟
بدون تغییری در صورتش گفت: همراهم بیایید!
در را بستم و به دنبالش راهی شدم.اینبار در دیگری را نشانم دادوبدون زدن حتی یک کلمه حرف رفت. زیر لب گفتم:
-آدمای زیادی دیدم اما گوشت تلخ ترینشون تویی!
دق الباب کردم، خاننم محتشم گفت : بیا تو!
دختر بچه زیبایی کنارش روی زمین نشسته بود و نقاشی می کشید ، موهای بلند و سیاهش را دم اسبی بسته بود . نگاه کوتاهی به من انداخت و دوباره مشغول کارش شد. سلام کردم و بعد از اینکه جواب سلامم را داد به کودک اشاره کرد و گفت : این دخترم صباست! صبا جان به خانم معین سلام کن!
صبا بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:سلام!
خانم محتشم رو به من گفت: چیزی می خوری؟
در حالی که نگاهم به صبا بود گفتم :نه! متشکرم. اگه اجازه بدید صبا اتاقش رو نشونم بده ، بعد هم یه کم قدم بزنیم!
خانم محتشم با نگرانی گفت: لباس گرم بهش بپوشون، هوای آذر ماه سرده!
خندیدم و گفتم : تازه سوم آذره! چشم برای اینکه نگران نباشید .صبا جان بلند شو!
صبا مردد نگاهی به مادر بزرگش انداخت ولی وقتی تأیید او را دید ، بلند شد و به دنبالم آمد. در را بستم و دستم را به سوی او دراز کردم و گفتم :صبا...!
نگته قشنگش را به سمت م چرخاند، گفتم : دیتت رو بده به من!
در حالی که تردید در چشم هایش موج می زد پرسید: چرا؟
-برای اینکه راه رو بهم نشو ن بدی ، آخه من اینجا رو بلد نیستم . تازه من و تو مگه با هم دوست نیستیم؟
خیلی سرد نگاهم کرد و گفت: نه!
خشکم زد،با بچه به این باهوشی سخت می شد کنار اومد .لبخندی زدم تا دستپاچگیم مشخص نشود و بعد گفتم :
- اما من دوست دارم باهات دوست بشم!
حرفی نزد اما دستش را در دستم قرار داد و با هم از پله ها بالا رفتیم . پرسیدم: دوست نداری با آسانسور بریم طبقه بالا؟
می دانستم بچه ها آسانسور را دوست دارند اما او بدون هیچ احساسی گفت: نه! از آسانسور خوشم نمی آد!
در دل گفتم، ایننجا کجاست که من اومدم . از کوچیک تا بزرگ همه یه جوری قاطی دار، حتی خدمتکارشون!
نگاهش بر عکس سن و سالش نگاه یک بچه نبود، نگاهی پخته و عاقل داشت که نمی شد همچونن یک بچه با او حرف زد.

اتاق بزرگی داشت  با تمام اسباب بازیهایی که یک دختر بچه همسن و سال او آرزوی داشتنش را در قلبش داشت.
کامپیوتر پیشرفته و زیبایی کنار میز تحریرش قرار داشت، شبیه چیزی بود که قبل از ورشکستگی پدرم داشتم. گفتم: چه کامپیوتر خوبی، می تونم بعضی وقتها ازش استفاده کنم؟
- برای چی می خوای؟
- برای کارهای دانشگاهیم!
برای اولین بار لبخندی زد و گفت: دانشگاه می ری؟
- آره!دوست داری بری دانشگاه؟
سری تکان داد و گفت:آره! کار دیگه ای تو اتاقم نداری؟
سری تکان دادم و گفتم: نه! بریم یه کم تو باغ قدم بزنیم؟
سری به نشانه ی موافقت تکان داد ، گفتم:پس یه لباس گرم بر دار تا مادربزرگت خیالش راحت باشه!کمدت کجاست؟
بدون اینکه حرفی بزند با انگشت به پشت سرم اشاره کرد ، برگشتم و در کمد را باز کردم و تی شرت صورتی رنگی را از رخت آویز برداشتم و به طرف او گرفتم و گفتم :بیا جلو تنت کنم!
لحظه ای مکث کرد انگار می خواست تصمیم بگیرد بگذارد من تنش کنم یا نه، بالاخره جلو آمدو اجازه داد تی شرت صورتی رنگ را از روی بلوز و شلوار سفیدش تنش کنم . بعد موهایش را بازکردم و گفتم: برس رو بده بذار موهای خوشگلت رو ببافم!
برای لحظه ای در چشم هایش غم نشست ،گفتم: طوری شده؟
سرش را به طرفین تکان داد و به طرف میز تؤالتش رفت و برس را آورد و به دست من داد ، روی زانوانم نشستم و موهایش را برس کشیدم و و دو گیس بافتم بعد سرش را بوسیدم و گفتم: چقدر خوشگل تر شدی!
زمزمه کرد: مامانم همیشه موهام رو می بافت...!
برای عوض کردن جو گفتم: حالا بریم؟
دستش را گرفتم و از اتاقش خارج شدیم . دیوارهای تنهاییش را احساس می کردم،ختری به سن و سال او احتیاج به همبازی و دوستی خیلی جوانتر از اکرم و خانم محتشم داشت . جالب اینجا بود که هنگام قدم زدنمان در باغچه زیبای خانه آنها دستش را از دستم خارج نکرد.
خانه آجری را نشان دادم و گفتم:اونجا خونه ی کیه؟
لبرخندی بر لبش نقش بست و گفت:دایی علی!
با تعجب گفتم: تنها؟
سری به نشانه ی تأیید حرفم تکان داد و گفت:بله!
هزار سؤال بر ذهنم نقش بست، اما به جای پرسیدن آنها گفتم:می آیی بازی؟
برای اولین بار برق چشمان قشنگش را دیدم ، ذوق زده گفت:چی بازی کنیم؟
لب هایم را غنچه کردم و نشان دادم که مثلاَ در حال فکر کردن هستمو گفتم: آهان! نظرت درمورد گرگم به هوا چیه؟
متعجب نگاهم کرد و گفت: گرگم به هوا دیگه چطور بازییه؟
مقابلش نشستم و گفتم: تا حالا بازی نکردی؟
سری به نشانه ی نفی حرفم تکان داد و من شرح بازی را ریز به ریز برای او گفتم، بعد دستم را به هم زدم و گفتم:حالا من گرگ، بدو...
من با سر و صدا دنبال او می دویدم و او با ذوق قهقهه ی خنده را سر می داد و می دوید، سعی می کردم آهسته تر بدوم تا او ذوق این را داشته باشد که مرا کلافه کرده است. در انتها وقتی او را در آغوش گرفتم و بلندش کردم، جیغی از ذوق کشید و هر دو زدیم زیر خنده. صدای علی باعث شد صبا را روی زمین بگذارم و سرم را برگردانم: می شه بگید اینجا چه خبره؟
صبا لبخندی بر لب نشاند و گفت: سلام دایی!
لحن سرد و جدی اش رنگ عوض کرد و با محبت نگاهی به صبا انداخت و گفت: سلام عشق دایی! چی کار می کردی؟ بیا بغلم ببینمت!
صبا به طرف او دوید و به آغوشش پرید . وقتی علی او را در آغوش بلند کرد ناخودآگاه به یاد کارتون محبوب کودکیم افتادم و در دل گفتم، عین گوریل انگوری و بیگلی بیگلی می مونن!
ولی خیلی زود به خود نهیب زدم واقعاَ که شرم آوره، خجالت هم خوب چیزیه!
آرام بدون اینکه آنها متوجه شوند از پشت دستم نیشگون گرفتم که مثلاَ خودم را تنبیه کنم. علی بار دیگر صبا را بوسید و روی زمین گذاشتش و بعد نگاه سرد و پر نفرتی به من انداخت و گفت: بچه رو زیاد خسته نکنید!
به سمت ساختمتن بزرگ رفت ، دلم می خواست خفه اش کنم اما هنوز در شوک نگاه پر نفرت او بودم و با خود گفتم : مرتیکه دیوونه!
مگه من چی کار کردم اونجوری نگام می کرد...
صبا دستم را کشید و گفت: خانم معین...
لبخندی به رویش زدم . گفتم: کیا نا صدام کن ، قربونت برم!
لبخند قشنگی روی لبهای صورتی رنگش نشست و گفت: کیانا بازی کنیم دیگه!
دستی زدم و شروع به دویدن کردمو در حین دویدن گفتم: حالا نوبت توئه... زود باش!
روی نیمکتی زیر درخت اقاقیا نشسته بودیم که حالا اکثر برگهایش ریخته و بقیه هم محتاج وزش نسیمی ملایم بود. صدای اکرم آمد که مارا برای ناهار فرا می خواند، گفتم: پاشو خانم خوشگله که واقعاَ گرسنمه! تو گرسنت نیست؟
دستش را در دستم گذاشت و بلند شد و با خنده گفت:یه عالم گرسنمه!
قدمهایم را تند کردم و اورا وادار به دویدن،با خنده و ذوق کودکانه اش مرا هم سر حال آورد. اکرم با دیدن ما بدو هیچ حرفی وارد ساختمان شد، بی توجه به او همراه صبا به دستشوئی  رفتیم و دست و رویمان را آب زدیم . گونه هایش به خاطر بازی و فعالیت گل انداخته بود ، منم همین طور.
میز را چیده و منتظر ما بودند، با دیدن علی لبخند بر لبم خشک شد. خانم محتشم رو به صبا پرسید: خوش گذشت؟
صبا با صدای بلند گفت: خیلی!
خانم محتشم با دست به من اشاره کرد بنشینم، بی هیچ حرفی نشستم و رو به خانم محتشم گفتم:از اینکه دیر کردیم عذر می خوام!
او سری تکان داد و شروع به خوردن نمود،به سمت صبا برگشتم و گفتم:بشقابت رو بده برات سوپ بریزم!
صبا سری تکان داد و بشقاب سوپخوریش را به سمت من گرفت، تعجب را در صورت خانم محتشم می دیدم . وقتی نگاهم در نگاه سرد و متفاوت علی افتاد، منم همان گونه نگاهش کردم . مشغول خوردن شدم.
بعد از ناهار، خانم محتشم رو به من گفت:
- امروز با این فرم غذا خوردن صبا انگار در بهشت به روی من گناهکار باز شده!ازت ممنونم!
با خود گفتم، یک امتیاز به نفع تو!
علی بعد از صرف غذا گونه ی مادر را بوسید و بی صدا رفت.

ریحانه دستش را از دستم بیرون کشید و گقت: هان! چیه؟
- می خوام چند کلمه باهات حرف بزنم!
در حالی که خنده اش گرفته بود گفت: خب بزن!چرا از در کلاس مثل بز منو دنبال خودت می کشی؟ خب بنال ! راستی چه طورین؟ تونستی باهاشون کنار بیای؟
به دیوار تکیه دادم وگفتم: تو خودت باهاشون رفت و آمد داری؟ از نزدیک می شناسیشون؟
-آره ! رفت و آمد خونوادگی داریم، رفیق فابریک عممه!
به طعنه گفتم: عمه ات هم مثل اینا سرخوشه؟
خنده اش گرفت و گفت: هو! داره بهم بر می خورها! در مورد عمم درست صحبت کن!
-گمشو!معلومه چقدر هم ناراحتی،از عصبانیت و تعصب رگهات برجسته شده!
در حالیکه با صدای بلند می خندید گفت: غلط اضافه نکن ، ناراحتیم زیر پوستیه!حالا چی شده؟
در مورد اکرم و خانم محتشم و صبا صحبت کردم و در آخر گفتم: همه ی اینا یه طرف،اون پسر دیوونشون یه طرف دیگه ی ماجراست!
یه جور پر نفرت منو نگاه می کنه که اعصابم خط خطی می شه. نمی دونم بابای خدا بیامرزش رو من کشتم یا ننه ش رو فلج کردم، باور کن ریحانه بد جور تو مخمه!
ریحانه دست به سینه مقابل من ایستاد و اینبار جدی پرسید: حالا می خوای چی کار کنی؟
آهی کشیدم و گفتم: کاری که...
حرفم را بریدم و پرسیدم : چرا از من متنفره؟... طفره نرو ، چرت و پرت هم نگو که می فهمم!
ریحانه لبخندی زد و گفت: نمی دونم کیانا!شاید به خاطر نارو زدن نامزدشه. آخه می دونی یه بار به رضا گفته بود از همه ی زنها متنفرم ، اوج این تنفر هم در مورد زنهای چشم عسلیه!اگه چاره داشتم همشون رو می کشتم!
دنبال ردی از شوخی در صورت ریحانه می گشتم اما نبود، پرسیدم: شوخی که نمی کنی؟
ریحانه مقنعه اش را درست کرد و گفت: نخیر! با خودش هم یکی دو کلمه بیشتر حرف نمی زنه . پسر خاله اش خیلی توپ تر و باحال تر از اینه!
به شوخی گفتم : منظورت از این حرف این نبود که برم رو مخ اون؟
با خنده گفت: نخیر عزیزم ! منظورم این بود که شما رو مخ هیچ کس به جز داداش رضای من نمی ری، اون مال منه!
نیشگونی از کتفش گرفتم و گفتم: بمیری تو!دلت مثل دروازه می مونه!هر که پیش آمد خوش آمد! بنده هم با داداش رضای شما هیچ صنمی ندارم ، اگه هوس بود یکبار بس بود!
دلخور گفت: غلط بیخود نکن!اون پسره ی بیشعور لیاقت تو رو نداشت، اما رضا واقعاَ دوستت داره!
با تمسخر گفتم: خودش بهت گفت؟
نگاهش را روی صورتم چرخاند و در آخر زل زد توی چشمم و گفت:
-یه بار که داشتم باهات تلفنی حرف می زدم وقتی گوشی رو گذاشتم دیدم روبروم روی مبل نشسته و زل زده توی صورتم، پرسید با کیانا صحبت می کردی؟
-آره سلام رسوند!
گفت: الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را
                                                                تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران
گر آن عیار شهر آشوب روزی حال من پرسد
                                                            بگو خوابش نمی گیرد به شب از دست عیاران
در حالی که از تعجب داشتم پس می افتادم گفتم: رضا، کیانا رو دوست داری؟
احتیاج به حرف زدن نبود،تو چشماش اونقدر عشق بود که خشکم زد. بلند شد و آروم گفت:فعلاَهیچ حرفی نزن ، خب؟
برای لحظه ی کوتاهی به فکر فرو رفتم، رضا پسر خوبی بود و از لحاظ ظاهر هم مقبول هر دختری بود منتهی من هیچ حس عاشقانه ای به او نداشتم . به شوخی گفتم :چقدر هم دهن تو قرصه!
آهی کشید و گفت: می ترسم دیر بشه و تو کس دیگه ای رو قبول کنی،رضا می خواد کارش رو جور کنه و بعد پا جلو بذاره. تازه قرضی رو که به خاطر زدن مطب گرفته بود پس داده ، از بابا هیچ کمکی رو قبول نکرد و گفت که می خوام یه چهار دیواری از خودم داشته باشم و بعد بیام جلو!... کیانا ، رضا واقعاَ عاشقانه می خوادت! وقتی از یکی از خواستگارات تو خونه حرف می زنم دیوونه می شه!
پوزخندی زدم و گفتم : به قول عطار خدا بیامرز.
عاشقی از فرط عشق آشفته بود    بر سر خاکی به زاری خفته بود
رفت معشوقش به بالینش فراز     دید او را خفته وز خود رفته باز
رقعه ای بنبشت چیست ولایق او   بست آن بر آستین عاشق او
عاشقش از خواب چون بیدار شد    رقعه بر خواند وبر او خونبار شد
این وشته بود کای مرد خموش       خیز اگر بازارگانی سیم گوش
ور تو مرد زاهدی شب زنده باش     بندگی کن تا بروز و بنده باش
ور تو هستی مرد عاشق شرم دار    خواب را با دیدهی عاشق چه کار
مرد عاشق باد پیماید بروز             شب همه مهتاب پیماید زسوز
چون تو نه اینی نه آن ،ای بی فروغ   می مزن در عشق ما لاف دروغ
گر بخفتد عاشقی جز در کفن            عاشقش گویم ولی بر خویشتن
چون تو در عشق از سر جهل آمدی    خواب خوش بادت که نااهل آمدی!

لحظه ای سکوت در بینمان جا خوش کرد و بعد نفسش را به تندی بیرون داد وگفت: منظورت اینه عشق رضا رو قبول نداری؟
با تردید گفتم: دوست ندارم هیچ چیزی تو دوستی من و تو خلل وارد کنه!
خنده بلندی کرد و گفت: مارمولک حرفت رو بزن نترس! می خوای نخوابه و سر به کوه و بیابون بگذاره؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه! سنگ بزرگ نشانه نزدنه! رضا تا اون حد که نشون می ده دوستم نداره، باور کن!
ریحانه گفت: تقصیر اون مرتیکه امیره!بعد از اون با دبد مثبت نسبت به مردها نگاه نکردی! این شعر و هم حفظ کردی تا هر کی یه کلمه گفت براش بخونی!
خندیدم و گفتم: عزیز دلم همیشه مشت نشانه خروار نیست! اونقدر آدم منطقی هستم که اینو بفهمم! من فعلاَ قصد ازدواج ندارم البته نمی دونم بعد ها چه جوابی به رضا می دم اما الان هیچ چیزی توی قلبم ، فکرم و ذهنم در مورد رضا ندارم. به رضا هم نگو که باهام حرف زدی چون دوست دارم برخوردهامون مثل قبل عادی باشه!
دستش را کنار شقیقه اش گذاشت و به حالت خبر دار ایستاد و با صدای کلفتی گفت: چشم قربان!
قبل از رفتن به منزل محتشم سری به خانه ی خودمان زدم ، مادر با دیدنم آغوش گشود و مرا بغل گرفت . بوی آرامش می داد، نفس عمیقی کشیدم تا عطر وجودش را در ریه هایم پر کنم . آرام جدا شدم و گفتم : خوبی؟ فقط دیشب پیشت نبودم ها! داری لوسم می کنی مامان! مهار چی داریم؟ گرسنمه!
آهی کشید و گفت: دلو دماغ غذا درست کردنو نداشتم، چی می خوری درست کنم؟
خدیدم و گفتم: من یه ساعت بیشتر اینجا نیستم چی باید بخوریم ؟ املت گوجه داریم؟
مادر دستپاچه گفت:نه! فقط تخم مرغ داریم ، بذار برم یه کیلو گوجه بگیرم.
دستش را گرفتم و مانع از رفتنش شدم و گفتم: نیمرو می خوریم ! اما یه قولی بهم بده مامان!
چشمهای خسته اش را به سوی من بر گرداند و گفت : چه قولی؟
دستم را روی گونه اش کشیدم و گفتم: به خورد و خوراکت برسی! من بجز شما هیچ کس رو ندارم پس اینکارو با خودتون نکنید!
می دونم دیشب هم چیزی نخوردید درسته؟
حرفی نزد، گفتم : به جون من قسم بخور که به خورد و خوراکت می رسی!...قسم بخور!
چشمهایش پر از اشک شد و گفت: قسم می خورم!
خندیدم و گفتم: تخم مرغها رو شما نیمرو کنید ،عاشق نیمروهای شمام!
مادر در چهارچوب در ایستاده بود و به من چشم دوخته بود، تا اواسط کوچه رفته بودم که احساس کردم بیش از هر موقعی دلتنگش هستم. به دو برگشتم و محکم بغلش کردم و کنار گوشش گفتم :هر وقت تونستم بهت سر می زنم ، یادت باشه قول دادی به خورد و خوراکت برسی!
گونه اش را محکم بوسیدم و خداحافظی کردم.
نگاهم را به خیابان دوخته بودم امافکرم حول حرفهای ریحانه در مورد علی می چرخید، ته ذلم از او می ترسیدم اما با گفتن ، من که اصلاَ اون رو تنها نمی بینم که بخوام ازش بترسم !سعی در آرام کردن خودم داشتم اما زهی خیال باطل...
دلداری دادن به خودم هم بی فایده بود ، اولین تصمیمی که گرفتم این بود که هیچ وقت تنها باهاش روبرو نشم!
وقتی پا از اتوبوس بیرون گذاشتم آه از نهادم برآمد . به قدری فکرم مشغول بود که متوجه باران نشدم ، لباس کافی بر تن نداشتم و خیس شدن زیر باران هم دلیل مضاعفی شد برای لرز کردنم. سر خیابان فرعی که پیچیدم صدای بوق اتومبیلی توجهم را جلب کرد، زیر چشمی نگاهی انداختم و ماشین علی را شناختم . شیشه را پایین داد ودر حالی که سعی می کرد خنده اش را مخفی کند گفت: سوار شو!دارم میرم خونه!
ترس را فراموش کردم و سوار شدم و برای اینکه دستهایم نلرزد آنها را در هم چفت کردم. زیر چشمی نگاهی به من انداخت و حرکت کرد، موج گرمایی که به صورتم می خورد حالت خواب آلودگی را در من ایجاد می کرد و سکوت درون ماشین هم دلیل مضاعفی شد تا چشم بر هم بگذارم . پاک فراموش کردم درون ماشین کسی نشسته ام که تا چند دقیقه پیش از تنها بودن با او می ترسیدم و بعد نفهمیدم چطور خوابم برد.
- خانم معین! بیدار شید لطفاَ... کیانا خانم!
با شنیدن اسمم آرام آرام چشم هایم را باز کردم ، با دیدن او و تشخیص موقعیتم از ترس صاف نشستم . در حالی که به روبرو زل زده بود گفت:
-نترسید جلو در خونه ایم ، گفتم اول بیدار شید بعد بریم داخل خونه منتهی چون بیدار نشدید مجبور شدم صداتون کنم!
دستپاچه بودم و دستهایم به وضوح می لرزید گفتم: ببخشید! دیشب نتونستم راحت بخوابم ، زیر بارون هم...
میان حرفم آمد و گفت: مسئله ای نیست که احتیاج به توضیح داشته باشه!
از ماشین پیاده شد و در را باز کرد ، نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به ساعتم انداختم. ساعت ده دقیقه به چهار بود ، لبم را گاز گرفتم و سری به طرفین تکان دادم . هنگام سوار شدن متوجه  شدو گفت: طوری شده؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: دیرم شده، فکر کنم مادرتون کله ام رو بکنه!

خندید و گفت: نترسید ! مادرم عاشق آدمهای محکمه! ثابت قدم باشید.
دوباره از ماشین پیاده شد ودر را بست، وقتی می خواستم پیاده شوم گفت: یه دوش آب گرم بگیر تا سرما نخوری!
تشکر و خداحافظی را زیر لب زمزمه کردم و در را بستم. وقتی وارد نشیمن شدم با اکرم روبرو شدم، با بدبینی نگاهی به من کرد و گفت: صدای زنگ رو نشنیدم!
در دل گفتم دم این یکی رو قیچی نکنم اسمم رو عوض می کنم!
به سردی گفتم: چون زنگ نزدم ! خانم کجاست؟
با سر به اتاق نشیمن اشاره کرد گفتم: مثل اینکه زبون شما همه جا کارایی نداره!
به سوی اتاق نشیمن به راه افتادم و دق الباب کردم ، صدای خانم محتشم آمد: بیا تو!
لبخندی بر لب نشاندم و وارد اتاق شدم، در ذهنم هزار جواب برای سؤالهای احتمالی که او می پرسید حاضر کرده بودم . رو به سوی پنجره و پشت به اتاق نشسته بود ، مثل اولین باری که دیدمش . سلام کردم ، جواب سلامم را داد وگفت:
-من عاشق زیر بارون راه رفتن بودم همیشه...! اما حالا تنها منظره ای که می بینم همین پنجره هاست و تصاویر پشت این پنجره هاتوی فصلهای مختلف ! قدر زیر بارون قدم زدن الانت رو بدون!
مقابلش روی پاها نشستم و گفتم : یه خواهشی ازتون می کنم نه نگید!
نگاهش رو به من دوخت و گفت چه خواهشی؟
-من می رم لباسم رو عوض کنم و یه بارونی بپوشم ، شما هم لباسهاتون رو عوض می کنید و بارونی می پوشید و بعد با هم می ریم زیر بارون!
خانم محتشم خندید و گفت : سرما می خوریم ، اون وقت اکرم پوست از کله مون می کنه!
خیلی جدی گفتم: اکرم برای شما کار می کنه نه شما برای اکرم! بعد هم به سرما خوردگیش می ارزه!
خانم محتشم با مهربانی نگاهی به من انداخت و گفت: تو خسته ای!
-نیستم! باور کنید! حالا بریم؟
چشمهایش پر از اشک شد و گفت : مثل عاطفه دخترم دلی به وسعت دریا داری! بریم!بریم!
بلند شدم و گونه اش را بوسیدم و گفتم: سه سوت حاضرم!
از اتاق که خارج شدم ، ز پله ها بالا دویدم و لباسهای نمدارم را از تن خارج کردم و لباسهای خشک و گرمی بر تن کردم و از روی آن بارانی ام را پوشیدم و بعد به آرامی در اتاق صبا را باز کردم . خواب بود ، جلو رفتم و پیشانیش را بوسیدم .زمزمه کرد: مامان..!
دلم گرفت ، پتو را رویش مرتب کردم و نوک پا از اتاقش خارج شدم.به خانم محتشم کمک کردم تا بارانی بر تن کند، قهقهه ای زد و گفت:
-انگار می خوایم بریم سفر قندهار!
با شیطنت گفتم: باید مواظب باشیم تا پوست از سرمون نکنن!
وقتی ویلچرش را به سمت بیرون می بردم با صدای بلند اکرم را صدا زدم و گفتم: لطف کنید برای عصرونه فرنی یا سوپ گرم درست کنید!
اکرم متعجب به من و خانم محتشم نگاهی انداخت و گفت:  خانم کجا تشریف می برید؟
به جای خانم محتشم گفتم: تا عصرونه می یاییم!فرنی یا سوپ فراموش نشه!ممنون!
خانم محتشم با صدای بلند خندید و گفت:کیانا، خدا کنه کسی پیداش نشه!
-خب بشه!اونا هم جرأت می کنن بگن عاشق بارون و زیر بارون راه رفتنن!
ویلچر را به سمت پایین هل دادم ، وقتی زیر آسمان قرار گرفتیم گفت:
-وایسا!بذار بارونو با همه ی وجودم حس کنم!
کلاه بارانی روی سرم بود، زیپ بارونی رو هم بالا کشیدم . اما به عکس من خانم محتشم کلاه بارانی را از سر برداشت و صورتش را به سمت باران گرفت و چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید و گفت: می دونی چند وقته این بوی مدهوش کننده رو حس نکردم؟
بعد دستهایش را به آسمان بلند کردم و کف دستش را رو به آسمان برگرداند و با خنده گفت:
-مادر خدا بیامرزم همیشه می گفت ، اگه کف دستت رو رو به آسمون بلند کنی وقتی بارون می آد تا آخر اون روز بارون می باره . منم ا.نقدر عاشق بارون بودم که همیشه مخفیانه می اومدم و این کارو می کردم و بعد می خوندم:
بارون می اد جرجر
     پشت خونه ی هاجر
               هاجر عروسی داره....
زد زیر گریه. سکوت کردم ، می دانستم دلتنگ است و باید گریه کند . بعد از چند دقیقه بی صدا جلو رفتم دستم را در دستش گرفتم و مقابلش نشستم ، صورتش خیس بود . نمی دانم از اشک بود یا از باران، اما خیس خیس بود .زمزمه کرد : خوش به حال مادرت!
آرام گفتم: بریم داخل! قول می دم هر وقت بارون بیاد خودم از تو خونه فراریتون بدم!
خندید و گفت: بریم! الان یه چای گرم می چسبه!
کلاه بارانی اش را روی سرش گذاشتم و گفتم: محکم بشینید!
ویلچرش را که به سرعت حرکت دادم صدای خنده اش بلند شد، وقتی وارد نشیمن شدیم هنوز داشت می خندید.نگاهم به صبا افتاد ، کنارش روی پاهایم نشستم و گفتم:سلام خانم خوشگله! خوب خوابیدی؟
سری به نشانه ی مثبت تکان داد و گفت: سلام، کجا رفته بودید؟

کاپشن خانم محتشم را از او گرفتم و گفتم: هوا خوری توی باغچه!
با تعجب گفت: ولی هوا که بارونیه!
با شیطنت به خانم محتشم نگاهی انداختم و گفتم: خب اگه لباس کافی بپوشیم اشکالی نداره! مگه نه مامان بزرگ صبا؟
خندید و گفت: نمی دونم والا! می خوام بگم اره ولی می ترسم صبا بره و سرما بخوره!
پرسیدم: حولتون کجاس؟... اکرم خانم!
اکرم با اخم و تخم پیدایش شد و گفت: بله!
خانم محتشم گفت: یه حوله ی کوچک بیار!می خوام سرم رو خشک کنم.
اکرم بدون حرفی به طرف اتاق خانم محتشم رفت و با حوله ی صورتی رنگی برگشت و خانم محتشم مشغول خشک کردن موهایش شد. کنار صبا نشستم و گفتم: خانم خوشگله مشق  هات رو نوشتی؟
صبا زمزمه کرد: داشتم می نوشتم.
با تعجب گفتم: تو که خوابیده بودی؟
سر به زیر انداخت و سکوت کرد ، فهمیدم نمی خواهد حرفی بزند. گفتم: بذار عصرونه رو بخوریم بعد بریم توی اتاقت و با هم تکالیفت رو انجام بدیم،آخرش هم یه دیکته ی خوب بهت می گم . نظرت چیه؟
آرام پرسید: بعدش بازی کنیم؟
سری تکان دادم و گفتم: معلومه! ... اکرم خانم، عصرونه حاضره؟
از آشپزخونه خارج شد و به سردی گفت: بله!
-لطف می کنید بیارید؟
رو به خانم محتشم گفت : خانم عصرونه رو بیارم؟
خانم محتشم گفت: خب خانم معین هم که همینو گفت!
اکرم با اخم های در هم به آشپزخانه رفت ،برای عصرونه فرنی درست کرده بود که واقعاَ خوش طعم بود. با خودم گفتم با این همه گوشت تلخی و نچسبی دست پخت خوبی داره!
خانم محتشم در حالی که چای می نوشید گفت: چه رشته ای می خونی؟
-ادبیات فارسی
لبخندی زد و گفت: پس با ریحانه هم رشته ای هستی ، تو دانشگاه با هم آشنا شدید؟
سری تکان دادم و گفتم: نه! از کلاس اول دبیرستان با هم دوست شدیم، تقریباَ نه ساله، داره می شه ده سال!
فنجان خالی را داخل نعلبکی گذاشت و گفت: خیلی ازت تعریف می کرد. حالا می بینم واقعاَ حق داره، تو یه تیکه جواهری!
زیر لب تشکر کردم گفت: اگه بخوای می تونی از کتابهای شوهرم استفاده کنی، خدابیامرز کتابخونه بزرگ و مجهزی داشت عاشق کتابهای ادبی بود ، می دونی چند تا دیوان حافظ و کتابهای سایر شعرا رو داره؟
-واقعاَ منو شرمنده می کنید . با این قیمت کتابها نمی شه تهیشون کرد، از اون طرف هم توی کتابخونه ها پیدا نمی شه!
آهی کشید و گفت: امان از این گرونی! بیچاره اونایی که درامدشون کمه!
خواستم بگویم تو حتی معنی این کلمه را نمی دانی ، منهم نمی دانستم تا وقتی پدر ورشکسته شد و به جرگه ی همین بی پولها پیوستم اما در آن لحظه سکوت را بهترین کار دانستم.

تا سه شنبه اکرم، صبا را به مدرسه می برد اما چهارشنبه و پنج شنبه ر من باید می بردم. خانم محتشم سر شام سوئیچ ماشین را به طرف من گرفت و گفت: صبا را با ماشین ببر مدرسه، با اکرم که می ره سوار اتوبوس می شن اما تو گواهینامه داری و مشکلی نیست!می گم فردا رو اکرم باهات بیاد تا یاد بگیری!
حس کردم رنگ از روی صبا پرید. پرسیدم کدوم مدرسه؟
وقتی نام مدرسه را گفت، لبخندی زدم و گفتم می شناسم کجاست، مدرسه ی سابق خودمه!
خانم محتشم با تعجب گفت: بچه ی اینجایی؟
زبانم را گاز گرفتم، دوست نداشتم در مورد گذشته ام چیزی بگویم اما دیگر دیر شده بود . ارام گفتم: بله!تا سیزده سالگی اینجا بودیم بعد تو زعفرانیه خونه خریدیم، دو سال پیش پدرم ورشکست شد ، کارخونه و خونه و ماشین ها رو به عنوان بدهی برداشتن و ..
متعجب نگاهم می کرد، وقتی سکوتم را دید پرسید: بعد چی شد؟
نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم و ارام گفتم: بعد پدرم...مرد.
آهی کشید و گفت: متأسفم! فامیلی...چیزی نداشتید که بخواد کمکتون کنه؟
برای لحظه ای نگاهم را در چشمانش دوختم و بعد گفتم : این اتفاق هر بدی داشت این خوبی را هم داشت که بهم فهموند دوستان و اقوام مال روزگار خوشی هستن ، نه ناخوشی!
او هم سکوت کرد، انگار با افکارش خلوت کرده بود . صبا با رنگ پریده بهم زل زده بود ، لبخندی به رویش زدم و گفتم: نباید این حرفها رو می گفتم، نه صبا جون؟غذات رو بخور عزیزم!
خانم محتشم با حواسپرتی گفت: امشب نمی دونم چرا اشتها ندارم.
صبا هم کمی با غذا بازی کرد اما چیزی نخورد، پشیمان شدم از اینکه در مورد خودم حرف زده ام. وقتی اکرم وسایل شام را جمع کردوبرد، رو به خانم محتشم کردم و گفتم: واقعاَ معذرت می خوام، مثل اینکه با حرفام ناراحتتون کردم به خدا قصد ناراحت کردنتون رونداشتم!
خانم محتشم خندید و گفت: نه عزیزم! تو نبودی که ناراحتم کردی، یاد زندگی پر فراز و نشیب خودم افتادم! یاد تنهایی هام... یاد روزهایی که فامیلم مثل فامیل تو تنهام گذاشتن.
داشتم از فضولی خفه می شدم، دوست داشتم تعریف کند اما نکردو به جای آن گفت: صبا رو ببر حمومش رو بگیره و بخوابه!
بعد از اون بیا با هم یه چای یا قهوه بخوریم1
بی میل بلند شدم و گفتم: چشم!... صبا جان، بریم عزیزم!
صبا بلند شد و گونه ی خانم محتشم را بوسید و شب بخیر گفت.حواسش پرت بود و مدام لبش را گاز می گرفت و نفسش را به تندی بیرون می داد، متعجب به کارهای عجیب و غریبش می نگریستم . در اتاقش را باز کردم و گفتم: طوری شده؟
صبا برای لحظه ای نگاهم کرد و گفت: نه!
بر عکس شب های گذشته کاملاَ ساکت بود ، بعد از مسواک زدن به دندانهایش روی تختش دراز کشید . کتاب قصه ای که دوست داشت را برداشتم و گفتم:دوست داری این رو بخونم؟
نگاه سردی به من انداخت و گفت:نه! امشب نمی خوام برام قصه بخونی!
متعجب نگاهش کردم و گفتم: مطمئنی؟
سری تکان داد وگفت:آره!
لیوان خالی شیر را برداشتم و پیشانی اش را بوسیدم. دلم شور می زد، نمی دانم چرا یهو اینطور شد.
لیوان خالی را به اکرم دادم و به اتاق نشیمن نزد خانم محتشم برگشتم و با دیدن علی سلام کردم، مردد بودم بمانم و یا بروم.
خانم محتشم با دیدن تردیدم گفت: بشین دیگه عزیزم! صبا خوابید؟
روی مبل روبرویش نشستم وگفتم :بله! اما نمی دونم از چی ناراحت بود! حرفی هم نزد!
خانم محتشم گفت: بچه ها همین طوری هستن، زیاد پاپی حرفاشون نباید شد.
لبخندی زدم و گفتم: اما به عکس، علم روانشناسی الان در مورد آدمها چیز دیگه ای می گه. به نظر روانشناسان اگر کسی کودکی مشکل داری رو پشت سر بذاره ، درآینده آثارش رو نشون می ده.
اخم های خانم محتشم در هم رفت و گفت: منظورت اینه که صبا تو خانواده مشکل داره؟
فهمیدم با زدن یک کلمه حرف که باب میل او نباشد امکان دارد کارم را از دست دهم پس به خود گفتم، مواظب باش!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:نه! شما بهترین مادربزرگی هستید که نوه ها آرزوش رو دارن، اما حس می کنم صبا موقع از دست دادن پدر و مادرش اون هم در اون سن دچار مشکل شده. نگاههاش به شما پر از ترسه . می ترسه خدای نکرده اتفاقی برای شما بیفته چون شما رو تنها تکیه گاه خودش می دونه! خب این ترس و دلهره باعث شده یه بچه نرمال نباشه.
در چشم های خانم محتشم نگرانی دیده می شد، گفت:می گی چی کار کنم؟ هر کاری از دستم بر بیاد براش انجام می دم تا دوباره برگرده به زندگی! علی می دونه واسه یه دعاش نزدیک پونصد هزارتومن دادم فقط برای اینکه راحت بخوابه، اما اثر نکرد. بچم رو چشم کردن، می دونم!
باید قدم هایم را محتاطانه بر می داشتم، آرام گفتم:شما این همه رمال و دعا نویس دیدید و باهاشون حرف زدید و پول خرجشون کردید اما افاقه ای نکرده. چرا این بار از یه روانشناس و مشاور کمک نمی گیرید؟شما که می گید هر کاری برای صبا انجام می دید تا راحت بخوابه و راحت زندگی کنه که مطمئنم این کارو کردید و می کنید، این هم روش!
خانم محتشم کلافه گفت: یادت باشه اون یه دختره، دوست ندارم فردا پس فردا بگن دیوونه است . پیش دکتر روانشناس می ره!
سنگینی نگاه علی را روی خودم احساس می کردم، با آرامش کامل گفتم:اولاَ که کسی از این موضوع چیزی نمی فهمه، دوماَ مگه هر کس پیش دکتر روانشناس رفت دیوونست؟ خوبه به جای تقلید کردن از قسمتهای نادرست فرهنگ بیگانه چیزهای درستشون رو یاد بگیریم.اونجا برای کوچکترین مشکلی که طرف توی زندگیش پیش می یاد می ره و ازروانشناس مشاوره می گیره، اما ماها حاضریم اون مشکل کوجیک مبدل به یه فاجعه بشه ولی یه مشت آدم عقب افتاده بهمون نگن دیوونه! باور کنید اینها زاییده ی تخیلات ماست ، والا کی می آد به کسی که برای سرماخوردگی قرص می خوره بگه آدم مرض دار. به این فکر کنید که یه مدت بعد حال صبا کوچولوی شما خوب می شه و مثل بچه های دیگه راحت زندگی می کنه!
خانم محتشم کلافه گفت:مطمئنی حالش خوب می شه؟
اینبار علی گفت: مطمئن باشید مامان. خودم می برمش،یکی از دوستانم متخصص همین رشتست.
خانم محتشم پرسید:کی رو می گی؟ می شناسمش؟
علی پایش را روی پای دیگر انداخت و گفت: آره ! پارسال تو مهمونی تولدم بود . تو ساختمون خودمون مطب داره، دکتر پویا صدر.
خانم محتشم سری تکان داد و گفت:فقط خدا کنه از اینکه به حرفتون گوش کردم پشیمون نشم!
نگاه من و علی در هم گره خورد و لبخندی به روی هم زدیم. علی زنگ را به صدا در اورد و گفت: اکرم چقدر تنبل شده ، این همه مدته اینجام اما هنوز قهوش آماده نشده....!
حرفش تمتم نشده، در باز شد و اکرم سینی به دست وارد شد. علی با خنده گفت:دیگه داری پیر می شی اکرم!

اکرم با همون قیافه عبوس رو به علی کرد و گفت: اگه پیر شدم دنبال خدمتکار جوون باش دکتر!
بعد سینی را روی میز گذاشت و گفت: با اجازه خانم!
وقتی اکرم از اتاق خارج شد ، خانم محتشم رو به علی کرد و گفت: چی کارش داری علی؟
علی به پشت کاناپه تکیه زد و گفت:بابا این قاطیه! فیوز سوزونده.
خانم محتشم با اخمهای درهم گفت:تو فیوزات بدتر از اون سوخته. هر کی هم ایراد بگیره ، حداقل تو حرفی نزن!
علی پوزخندی زد و گفت: آره!اعتراف می کنم خیلی وقت ها می زنه به سرم بعضی ها رو پخ پخ کنم!
به یاد حرف ریحانه افتادم و پاهایم لرزید. خانم محتشم رو به من گفت: کیانا جان زحمت ریختن قهوه رو بکش!...چرا رنگت پریده؟
لبخندی زدم و سعی کردم آرامشم را حفظ کنم. می دانستم خانم محتشم قهوه را با کمی شیر می خورد ، برایش ریختم و به دستش دادم. رو به علی پرسیدم:قهوه تون رو با چی می خورید؟
نفرت نگاهش نمی شد تحمل کرد گفت: یک قاشق شکر!
فنجان را به طرفش گرفتم ، دستم می لرزید. نگاهی به فنجان و دستم انداخت و گفت:اعصابتون ضعیفه؟
بغض کرده بودم، حرفی نزدم. فنجان را از دستم گرفت و مشغول هم زد ن آن شد. من قهوه را تلخ دوست داشتم اما اعتراف می کنم آن شب چیزی از طعم قهوه حس نکردم ،ولی بعد از نوشیدن آن حس می کردم بهترم. بلند شدم و رو به خانم محتشم گفتم:
-خانم اگه اجازه بدین من از خدمتتون مرخص بشم ، باید خودم رو برای امتحانها آماده کنم.
خانم محتشم لبخندی زد و گفت: برو عزیزم!
بدون اینکه نگاهی به علی بیندازم شب بخیر گفتم! و از نشیمن خارج شدم. وقتی در اتاقم رو بستم تازه دست و پایم شروع به لرزیدن کرد ، پشت در روی زمین نشستم و ده دقیقه ای طول کشید تا آرام شدم . نگاهش مرا می ترساند، والا نه رفتار بدی داشت و نه حرف بدی به من زده بود . تصمیمم را به یاد آوردم "تنها باهاش روبرو نمی شم " با خود گفتم اصلاَ باهاش طرف صحبت نمی شم، هر وقت هم خواست باهام حرف بزنه سرم رو می ندازم پایین و رد می شم!...نه! اگه باهام لج کنه و همون جا بخواد منو بکشه چه غلطی کنم؟...
می خواستم به مادر تلفن کنم ، دلم هوای آرامش آسمانی مادررا کرده بود اما همین که خواستم شماره را بگیرم صدای در اتاق صبا که چسبیده به اتاق من بود آمد . با خود گفتم : شاید نخوابیده!...تازه یادم آمد که او مشکل خوابگردی دارد، گوشی را سر جلیش گذاشتم و به طرف در اتاقم دویدم . وقتی به کنارش رسیدم دهانم از تعجب باز ماند، چشم هایش باز بود اما انگار دو تکه شیشه بودند و هیچ حسی درون چشمها نبود. به یاد مطالبی که درباره ی خوابگردی خوانده بودم افتادم"...نباید فرد خوابگرد را صدا یا بیدار کرد..."
آرام دستم را دور شانه اش گذاشتم و او را به طرف اتاقش راهنمایی کردم و روی تخت خواباندمش و آرام نوازشش کردم . یواش یواش چشمهایش را باز کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت: اینجا چیکار می کنی؟
لبخندی زدم و گفتم: اومدم صورت خوشگلت رو موقع خواب ببینم!
خندید و گفت: تو، خودت که خیلی خوشگلتر از منی!
دوباره لبخندی زدم و گفتم : شیطون کوچولو یه چیزی ازت بپر سم جوابم رو می دی؟
سری تکان داد و گفت: بله!
فکری کردم و گفتم:دوست نداری من، تو رو برسونم مدرسه؟
نگاه نگرانش را به من دوخت و گفت: دوست دارم... اما می شه...می شه با اتوبوس بریم؟
با خود گفتم، پس از اتومبیل می ترسه1 باید عامل ترس رو بر طرف کنیم!
لبخندی زدم و گفتم: بله!چرا نمی شه؟
نگاهش رنگ آرامش به خود گرفت، نشست و دستش را دور گردنم حلقه کرد و صورتم را بوسید و گفت: ممنونم...مرسی!
من هم بوسیدمش و گفتم: حالا بگیر بخواب ! اما از این به بعد هر چیزی که ناراحتت می کنه رو به خودم بگو، خوب؟
خمیازه ای کشید و گفت: باشه!
وقتی در اتاقش رو بستم به سرعت پایین رفتم و بدون فکر در نشیمن را باز کردم ، علی بلند شد ه بود و می خواست برود . نگاه متعجب هر دو به من دوخته شده بود که دستپاچه گفتم:ببخشید! فهمیدم صبا از چی می ترسه و چی باعث خوابگردیش می شه!
علی روی مبل شست و گفت: بنشین!
نشستم و گفتم : خانم محتشم اولین بار که دیدمون گفتید که از چند ماه پیش خوابگردی صبا شروع شده ، درسته؟
خانم محتشم سری تکان داد و همان طور گیج نگاهم کرد . پرسیدم: قبل از اون جریان سوار ماشین می شد؟
علی گفت: آره!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: حاضرم شرط ببندم قبل از شروع جریان  خوابگردی صبا ف یا شاهد یه تصادف بد بوده یا تصادف کرده . درسته؟
خانم محتشم فکری کرد و گفت: آره! بعد از جریان شمال رفتنمون شروع شد دیگه!
سپس رو به من کرد و گفت: تو شمال که بودیم صبا سوار ماشین پسر بزرگ خواهرم شد، یه دختر همسن و سال صبا داره و اونقدر سرعت می ره که نگو و نپرس . توی راه با یه درخت تصادف کرد و ماشین از بین رفت، اونا هم خونین و مالین از ماشین اومدن بیرون. بعد از اون جریان بود که خوابگردی صبا هم شروع شد.
علی زمزمه کرد: راست می گی! چون هر وقت سوار ماشین من می شد رنگش مثل گچ سفید می شد...
خانم محتشم میان حرفش آمد و گفت: بعد هم دو سه شب خوابگردی داشت! حالا از کجا فهمیدی؟ خودش بهت گفت؟
سرس به نشانه نفی تکان دادم و گفتم: نه...! و ماجرای آن شب را برایشان تعریف کردم.
سکوت سنگینی بر اتاق حکمفرما بود، علی سکوت را شکست و گفت: فردا با پوریا در مورد همه این مسائل صحبت می کنم ببینم برای کی وقت می ده!
بلند شدم و گفتم: ببخشید خانم محتشم، اگه تا فردا صبر می کردم بهتون بگم خفه می شدم!
خانم محتشم خندید و گفت: خوب کاری کردی!
خم شدم و گونه اش را بوسیدم و بعد شب بخیری گفتم و اتاق را ترک کردم . وارد آشپزخانه شدم تا لیوانی آب بنوشم که اکرم بی توجه به من از آشپزخانه خارج شد. آب را خوردم و از آشپزخانه که خارج شدم با علی رو برو در آمدیم، نگاهش سرد بود اما برق نفرت غریبی که در اتاق دیده بودم دیگر در چشمانش نبود . رو به من گفت: از اینکه نظر مامان رو بر گردوندی مرسی!
به زور توانستم بگویم : خواهش می کنم!شب به خیر!
به سرعت از پله ها بالا دویدم . شاید اگر در موقعیت دیگری بود و کس دیگری این کارها را می کرد به او می خندیدم ، اما واقعاَ از او می ترسیدم.
در اتاق را از پشت قفل کردم و نفس راحتی کشیدم.

بچه ها من گشتم نودهشتیا رمان نغمه رو نذاشته بود می خواهید براتون بذارم . بقیه سایت ها هم درباره اش بحث و نقدر کردند . می خواهید ؟

ادامه دارد .....

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 16:5 توسط harold |